دل نوشتهء مسافر

 

سلام همسايه آسمونی

تن ز جان و جان زتن مستور نيست        ليک کس را ديد جان دستور نيست

آتـش است اين بانگ نای ونيست باد      هر که اين آتــــــش ندارد٬نيست باد

~~~~~~~~~~~~~

از آن روزی که خدارا درلوح حواسم ميشناسم؛

دلی راگرفته ديدم.

دلی پر از اشک٬

دلی پراز غم٬

دلی پر از ناله.

براستی صفای دل در چيست؟

به تب وتاب والتهاب؟

به ناله های نيمه شب؟ 

به اشکهای پنهان؟

به مهر وعطوفت؟

هميشه از صاحب دل*او*میپرسم:

چرا  به دلهايی بارونی٬دلهای مهربون٬دلهای سرگشته و طوفانی؛

ميگن :دريای؟

اين دريارو چه چيز پرميکنه؟

چرا ميگن دريا دل باش؟

دريا ی که پر از آبِ٬آب زلال وپاک٬آب آرام با صفا!

اونهايی که دلی به وسعت دريا دارن؛

آنقدر ناليدن٬آنقدر آرام در خفا اشک ريختن٬آنقدر سرگشته گی کشيدن؛

که شدن دريا دل!

دريايی ديدنی٬پر تلاطم٬خروشان ومواج.

دريايی که همه از ديدنش شاد ميشن و

انرژی ميگيرن؛

دريايی که همه با نظر به اون به عظمت *او* واقف ميشن.

~~~~~~~~~~~~~~

گريه کن٬گريه کن٬

گريه ای آواز خاموش.

دل بارنی٬بر چهره اش لبخندی از مهر شکوفاست.

لبخندی که  به تماشا گر شادی و آرامش هديه ميکند.

در اندرون من ِ خسته دل ندانم کيست؟     که من خموشمو او در فغان و در غوغاست

 

ميدونی؟

هر چه بيشتر در نزد *او*نوای ناله ات بر پا باشد و اشک از ديده روان کنی؛

دريای دلت عميقتر و وسيعتر خواهد شد.

اگر دلی برای *او* اشک نريزد ٬همچو گلی ٬بدون آب؛

آهسته آهسته پژمرده  و خشک خواهد شد.

به قولی:

چشمان انسان ٬دريچه دل اوست.

وقتی چشمانِ بارانی بغض فروبرده را ميسرايند:

وبر دشت گونه ها روان ميگردند٬

آن زمان سر منشأ وسرچشمهءاشک!

هويدا ميشود:

دل

من از چشمان خود آموختم٬ رسم محبت را

که هر عضوی بدرد آ يد٬ بجايش ديده ميگريد 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دل حريم پاک الهی ست ٬منزل گه يارو تنها وشيطان را به آنجا راهی نيست.

دل سکوی پرواز به سوی اوست؛

وقتی که هوس پرواز در سر داری؛

ورويای وصل در سر میپرورانی

دل به سخن ميآيد:

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد.

آخ چی بگم از اين دل....که هر چی بگم کم گفتم..................

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خدا يا!من درکلبهء محقر خود چيزی دارم؛که تو در عرش کبريايت نداری.

من چو تويی دارم٬وتو چون خود نداری!

نويسنده:مسافر

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پونه

نگاهش كن . در جمعي هستي . فقط كافيست به بزرگ و كوچك. زن و مرد . تبسمي كني . خدايا . دلها عيان ميشود . و ظهورش را در چشم ميبيني . نگاهش كن . او كه با تبسم تو لحظه اي درنگ ميكند و همان پاسخ را به تو ميدهد . و ديگري نگاهش را از تو ميدزد و دوباره ...نگاه كودكي را ببين . نگاهش كن . هماني كه هنوز چشم برايش نا آشناست . نگاهش كن . ميخندد . لبخند او در چشمانش هويداست . در حيرتم و از شگفتي ميمانم كه چگونه چشم و د ل با همند با اينكه او در ظاهر توست . و ديگري در باطنت. ...........

پونه

زلزله را مثال ميزنم . ساختمان را نگاه كن . هر جا كه موج زلزله به آن وارد شده . در آن نقطه اثر درد ديده ميشود . فشار و خمش ديده ميشود . اما چشم خود ضربه نديده . چرا كه ضربه در دل است و اثر آن در چشم . وه كه من در عجبم و در حيرتم از اين هماهنگي . اگر توانستي در مصنوعاتي كه انسانها آن را ميسازند و باد غرور ( مثال بارز ...پونه ) در اطرافشان جمع ميشود . بتواني اثري را ببيني . كه عاملش در جايي ديگر و معلولش در مكان ديگر باشد و در شك دارم كه نمونه اي را مثال بزني . . عقيق عزيزم . چه نعمتي است اين چشم .

پونه

مهاتما گاندي گفته است : تا زماني كه لبخند چهره تان را نپوشاند , كاملا لباس نپوشيده ايد.....اي دل رنج بكش و ان را به چشم ارزاني دار و همچنان به اين زنديگي بخند . چرا كه :.... ما تنها رنج نميبريم رنج بخشي از زندگي است هيچ انساني وجود ندارد كه بدون رنج زندگي كرده باشد هر كس نا چار است صليب خود را بر دوش بكشد . وقتي كه درميابيم صليب ما نردباني است كه روح را فراتر ميبرد ان گاه رنج آزار دهنده نخواهد بود . او در تمام رنجهايمان با ماست ما تنها ... رنج نمي بريم...........باز هم من زياد نوشتم . مثل اينكه به من نيامده كم حرف بزنم ......پونه دوست و مزاحم هميشگي تو .....

يوحنا

سلام عزيز اما چرا هر وقت گريه می کنی فکر می کنی خدا از شما راضی تر است اما من گريه را از خصوصيات اهريمن می دانم خدا می خواد هميشه شاد باشی حتی مسافر هم اين نظر من اما نظر شما هم محترم است خنده اهورا را خوشتر آيد

Boshraa

سلام ! از قول من به اون مسافر بگين : القلب حرم الله و لا تسکن فی حرم الله غير الله .

raha

سلام...بازم جمعه در راهه !...راستی خيلی قشنگ بود ! جدی ميگم ! دلم يه جورايی هوايی شد!...عالی بود...عالی...

وحید

قومی متفکر اند اندر ره دين قومی به گمان فتاده در راه يقين می ترسم که بانگ آيد روزی کی بيخبران راه نه آنست نه اين

tala

salam be mosafere man salam beresonid begid tala hamishe asheghe neveshtehashe hagh yareton