جمعه پنجم ...یاد باد..

یا حنان

بر روزگاری که گذشت تمام واژه ایم را ربود قبطه میخورم ...

درفراز تمامی اندیشه های فرانگر و اندیشه های سنت گرا ،در ورای همه ء بودها و نبودها،در انتهای تمامی خطوط وانشعابات تفکر که با نا کجا آباد هستی ختم میشود..حضوری جاوید و بی نهایت موجودیت خود را در جلوه های متفاوت به ثبوت رسانیده. آنانی که در انکار خود پا در گل دارند و انانی که در تکمیل باورهای پر ارزش خود به یقین دست یافته اند همه و همه در میعادگاه وجدان به استقبال ورود الهه هشیاری می آیند. زمان، ارزش بیداری را در عمق تفکر اثبات کرده و  سواربر قطار لحظه ها به ایستگاه آخر نزدیک میشود...چه تفاوت میکند خسته باشیم یا نه،شاد یا غمگین،آماده یا نه....صوت قطار از میان کویر بیخبری به گوش میرسد...بار دیگر برای بیداری و کوچ خواب آلودگی فرصتی میدهد......سروش مهر دست نوازشش بر رخسار خواب آلودگان ردی از لطف مینهد،....دیگر جای گلایه نخواهد بود...ندایت داده اند...کاش زودتر بیدار شوی...برخیز برخیز...

«کلمات را کنار زنید،روحی را که در این تلقی وتعبیر است تماشا کنید.»

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

 

این روزها همه چیز مرا به دشت آوارگیت میرساند...نازنینم...شاید دیگران سواد خواندن عشقت را داشته باشند ،اما من به همان نظر اول قافیه را باختم دیگر الف یا ی فرقی نمیکند اینان تنها حروفی درمانده و دستپاچه برای ابرازند؛ آواره ات گردیدم تو شدی آهو من در پی تو سرگردان ؛تو شدی شاپرک، من شمع سوزان تو شدی قاصدک که هر گاه با پیامی هوش از سر بی هوشم میبری ...ومن..هیچ هیچ.......دیشب در رویا بدنبالت گشتم اما این روح عاصی بی راه رفت و سر از نمیدانم کجای این دورن در آورد...گاهی این رویا ها  همانند طنزیست گزنده...بگذریم، تو با طرفند های شیوایت هردم هواسم را چون کبوتری بازی گوش پر میدهی....چه بگویم...چه کنم...به کجا بروم...مانده ام یا  وامانده ام...مه جبین ...صدایت میکنم ،آتشم میزنی...بیابانم، بیابان برهوت...تشنه باران.... سلامت میگویم.......آنقدر سلامت می گویم تا مست یک جرعه جوابت گردم....بگو، بگو لبریزم کن...مرا بی من کن..مرا ببر...دستم را بگیر...چراغ راهم باش.... راهیابم کن ...آخر نمیدانی چشمان من توان دید دورها را ندارد!.........برای به تو رسیدن یک من فاصله است. باید از  پل« من» گذشت.....

( از اشیو همین وبلاگ در اردیبهشت 84 )

/ 1 نظر / 18 بازدید