........با تو ميگويم.......

سلام همسايه آسمونی

هوالاول والاخرو الظاهر و الباطن

*************************

ghorban_17.jpg

 

*************************************************

برای تو مينويسم

برای تو

که هميشه با من بودی وهيچ گاه رهايم نکردی٬

ومن همواره از تو غافل بودم.

برای تو

که از مادر مهربان تری؛

برای تو

که دست کودکانه ام را گرفته ورسم رهواری را بر من آموخته ای:

برای تو

که هميشه خير را نصيبم کرده ای و قدرت انتخاب را در وجودم نهادی تا خود اختيار کنم.

 اگر درست انتخاب کنم٬حس منيت در من جلوه گر شده واز ياد ميبرم ٬ که براستی

از همان ابتدا تو بودی٬که مرا به سوی خير رهنمون کردی و جز خير برايم نخواستی.

و اگر اشتباه کنم٬سرکش وطغيان گر ميشوم و زبان به شکايت ميگشايم وميگويم:

خدايا چرا؟؟؟

آنقدر بی خرد ومغرور هستم که نمی خواهم اشتباه خود را بپذيرفته وبه آن اعتراف کنم.

براستی تو کيستی؟

که هر اندازه من شکوه کنم٬باز تو مرا ميخوانی و دوستم ميداری و هزاران هزار انسان

به سان من آفريدهای که نگويم٬تنهايم وتنها ترينم.

گاه که حس تنهای وغربت به سراغم ميآيد واشکهايم را جاری ميکند٬باخود ميگويم

که يگانهء من نيز تنهاست ومن او را در تمام لحظه هايم در کنار خود دارم

پس من تنها نيستم و اوشريک تنهايی من است.

ولی ٬

هرگاه که اين حس تنهای وغربت از من دور ميشود٬تو را از ياد ميبرم؛

تويی که در خلوت تنهايی من ٬خريدار اشکهای غربتم بودی؛

آن گاه که طوفان جهل ٬ياد زيبای تورا از من ميربايد؛

دنيا چشم معرفت مرا کور کرده ٬و قادر به ديدن يگانه ياور خود نيستم.

وه چه ناسپاسم من؛

اماباز تو مرا ميخوانی !

چه کسی بيش از من مستوجب عذاب خواهد بود؛

اما به رحم وعفو تو طمع ميبندم وميگويم:الهی العفو

تو خود به من آموختی که چگونه طلب عفو و بخشش نمايم٬اين صفت تنها تورا برازنده است وبس؛

*يا الرحم الراحمين*

خدايا؛

دستانم خاليست٬از خود هيچ ندارم تا که نثارت کنم؛

تنها جانم است ٬که آن را نيز خود به من عطا کرده ای.

يک لحظه اين وجود محدود من خواست بگويد :

خدايا جانم به فدايت٬!

که از خود پرسيدم کدام جان؟

آن جان را نيز تو به من عطا کرده ای....پس من چه را به فدای تو کنم؟!

براستی در اين لحظه ٬به عجز وناتوانی خود در مقابل وجود لايزالت بيشتر پی ميبرم.

و آشکارا اين عجز را لمس ميکنم.

گاه دوست ميدارم که ٬سلامی کرده خاموش بنگرم وهيچ نگويم ودر سکوت بر آستان کبريايت سر بسايم.

وجودم را از حس تو مملو کنم.

اين چه حسی است ٬که هديه تو بر جانهای خستهءماست٬

الهی دمی مرا در اين حس غوطه ور کن ٬تا به شعورت برسم٬

اين نيز هديه توست ٬که گاهی بنده گانت را از آن  حس سرشار کرده تا طعم با تو بودن را  بچشند.

الهی عجز من فزونی يافته و مجال گفتن را از من ربوده٬

نميدانم ٬آيا اشتباه ميکنم؟

هراس دارم که زبان به کفر باز کنم.!!!!!

خدايا..........................................!

بار الهی از تو ميخواهم گناهان اين صاحب خطا را ببخشايی٬

از تو ميخواهم که نعمت عبوديت وبندگی را در من همواره زنده نگاه داری!

تا توان سر بر آستانت نهادن را داشته ٬

از بار گناهان سنگين بکاهم.

*توکلت ُ علی الحی الذی لايموت*

نگاشته شده توسط: مسافر

***

عيد همگی مبارک

هوالمحبوب

***

...All I need is a rhythm divine...

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Dr.A.S... Leo

درود! اوامر اطاعت شد! منتها نميدونم چرا گلوم درد ميکنه!!

ziba

سلام....نوشته زيبايی بود...می دونی ...امروز همون روزه...روز تنهايی ...روزه رفتن ...روز کوچ...روز پيوستن به بی نهايت...امروز بود که اون رفت.....ولی بازم عيدتون مبارک....بابا به پونه بگو اينقدر به اينو اون پيغام پسغام نده....کشته خودشو سرهنگ...بهش بگو اين دفعه خلع درجه می شه...نا سلامتی سپهبديم ها

galia

برای چه کسی نوشتی؟؟نمی دونم...برای اونی که همیشه باید باشه.هر موقع صداش میزنیم جواب بده؟؟؟؟امیدوارم همیشهباشه.همه جا...برای نوشتن از او وازه های تازه نیازه...

سبزه بانو

نگين عقيق ما٬ دلی داری هماره در تب و تاب و راز و نیاز . . خوشا به حال دل عاشق بیقرار . دل شکسته با سوز و شور دیگری صداش ميکنه.. دلت هماره پر فروغ دوست عزيز

غریبه

و عشق آمد و شعله بر همه عالم زد...

zendigh

درود جانا .... زيبا و با احساس و سرشار از عشق ... خوشا به سعادتت و دل پاکت .... او در همه جا هست مائيم که چشمان حقيقت بين نداريم او بخشنده مطلق است و پر از لطف و کرم و ما بندگان عاصی..... از نامه سياه نترسم که در روز حشر /// با لطف او صد ازين نامه طی کنم.... آری جانا با کريمان کارها دشوار نيست .... بدرود جانا تا گاهی ديگر

Rose

سلام؛ غرق نو شته هات شده بودم... يک عمر غربت؛ یک عمر التهاب ؛ يک عمر عطش؛ کاش سقای با معرفت کربلا جرعه ای معرفت به کامم ميريخت... کاش ميتونستم راهی بشم يه روز اون دوست به من گفت ولش کن دنيا رو لجنزار کثيفيه بيا ساکتو جمع کن راهی بشيم... يه شب ميام ميبرمت... اول ميريم توی آتش و تطهير ميشيم گناهامونو ثوابامونو تقسيم ميکنيم... بعدش میریم........ اونجا که باید نترس بیا... میریم که ذکر سبحان بگیم...یه شب که وقت مساعد باشه میام میبرمت..... من منتظر نموندم... هی عجله کردم ... او رو رنجوندم...نميدونم چی شد که نيومد شاید هم به تنهایی سبکبارتر بود! آخه آنکس را که خبر شد خبری باز نیامد...

Rose

حالا من هستم و یه خاطره محو يه اشتياق سوزان يه سوز نهانی: عطش ذکر سبحان... ذکری که منو ببره به اعتلا به اونجا که بايد به جايی که مقدره برم... نميدونم چرا فکر ميکنم مقدره ولی چرا ميدو نم من به گوش خود از دو لب زيبای ٍار الله (ع)شنيدم وقتی در انتهای یکی از شیرین ترین يه رويا های صادقم در سالها پيش... گريستم که هيچکس منو دوست نداره؛ فرمودند گريه نکن چرا که اگر هيچکس هم ترا دوست نداشته باشه تو محبوب قلب پاره تن منی..... و با سر نازنينشون به سوی محبوب و مولام حضرت مهدی عج اشاره کردند و دامنم رو پر از شیرینی... چی شد پس که اینهمه سقوط کردم چرا بجای یه طلوع یه افول شدم... عقیقم بغض مجالم نمیده کاش اون دوست عاشقم کمی نرمخوتر بود آخه من دلشکسته ام مرهم میخوام من مهدی رو بدست نیاوردم داغدارم من گنهکارم من .... وای خسته شدم از من من من کاش بی او میشدم برای همیشه

Rose

از لبان مقدس حضرت *ثار الله ابی عبدالله الحسين ع وقتی ...... يه روز رويامو برای خودت مينويسم...... فعلا بدرود که حالم مساعد نيست

Rose

البته که دعات ميکنم از همين دل تنگ گنهکار زیرا که رحمت واسعه دوست اونقدر فراخه که به همين دل ناقابل حسين ميبخشند....... مهدی عنایت میفرمایند دست خدا به همراهت