بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا مفرج

حجاب چهره جان می شود این غبار تنم

خوش ان دمی که از این چهره پرده بر فکنم

این جامع الکلمة علی التقوی ؟

مولای من

تفرقه هایمان به جهت اظهار منیت هایمان است!

بیا و جمعمان کن به دور خود !

ما را از مطرح کردن خود و پوشاندن تو پرهیز ده...

-----------------------------------------------------

باید خدا الوده بود

زیبای من

حبیب دلم

دلو دستانم تهی است

شاخه انگشتانم در طلب حلقه ایست...

حلقه بندگیت...

کاش انقدر وجود داشتم که مرا بپسندی...

چقدر چشمانم ببارند... ؟

دمی و قد قامتی بر الف استوار هستی

الله

دوباره و هزار باره بندگیم را مرور میکنم

ای دلربای اولین و اخرین 

بسم الله الرحمن الرحیم

 زیبایی حبیبم زیبا

 مالک بی بدیل، بی همتا و بی تای من سپاس شایسته توست

الحمد و لله رب العالمین

نعماتت بی پایان است می بخشی و می نوازیم ای مهربان عالم

الرحمن الرجیم

صاحب من،شروع من و پایان منی مالک عاقبتم، عاقبتی که خود ساخته ام

  مالک یوم الدین

 تنها اطاعت تو را از تو طلب میکنم

الهی  جز تو پناهی ندارم و در هیچ اباد خود غرقم و

ایاک نعبد و ایاک نستعین کلید فرج این خسته جان است

خدا یا بپذیرم و رهنمایم باش و

 اهدنا صراط المستقیم را روزیم گردان

 عملی عطا کن تا شایسته صراط الذین انعمت علیهم باشم

مرا بر سفره ات روزی خور بندگی کن تا

نباشم از غیرالمغضوب علیهم

و هرگز حتی ننگرم بر والضالین.

راهی سفریم یکتای بی نیاز

به شهری که هر سال اجازه ورودش را می یابیم تا مدتی در ان به سیاحت بپردازیم

به سیاحت افاق،به سیاحت خود به سیاحت عظمت خداوندی...

سجده بر خاک دل میکنم

دوباره تب دارم،چشمانم می سوزد...

دیوانه ام...

این تب و تشنگی خاک وچودم را ترک ترک میکند

هیچم نه حتی ذره ای

اما تو همه ءهمه ی دلبرم....

.مرا بطلب... این بی ملولی شرح کن...

ادرکنی یا عشق

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار     هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ توسط عقیق
   راه...


 

یا رقیب

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین     کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

مرا آن کن که پیوسته نگاهم بجای دیدن منع و عطایت

بدنبال آن دو چشم نگاهبانت باشد.

الهی ان من انتهج بک لمستنیر (مناجات شعبانیه)

ارام دل

هر که با تو راه صعب زندگی را طی کرد پیوسته در شعاع نور تو قرار گرفته و  نور میگیرد...

با تو پاکی ها شکل و معنا دارد..

با تو کدورت پلشتی رخت می بندد...

با نور چشم میبیند...

با نور ره پیداست...

با نور حیات امتداد دارد...

با نور زندگی حقیقتی محض است !

و راهی طولانی  و پر نشیب و فرازدر پیش ،منزلگاه های  سهمگین و ...

اما راه ،

 توشه می خواهد ...

برای گذر از این معبر سخت در پرتو حضور تو ،توشه می باید گرانبها باشد...

بی توشه ام...

دستم بگیر...

ادرکنی یا عشق

یا محبوب

نه انتظار ما طوری است که آنها پهلوی ما بیایند ، و نه حرکت ما جوری است که ما به آن طرف برویم و آنها را ببینیم . اگر براستی منتظری ، چرا لاغر و خانه نشین نشده ای؟ به محض اینکه حقیقتا منتظر بشوی او رسیده است. آیا خوب است که آدم این قدر بی رگ باشد؟ یک دوستت یک ساعت دیر از سفر بیاید این همه تقلا میکنی. اگر انتظار داری آثارش کو؟ اگر انتظار داری باید غم دنیا برود ، حتی اگر خود امام هم دیر آمد با او دعوا نکنی و هی نگوی العجل . البته طلب تعجیل ظهور ، برای افراد مبتدی خوب است ، ولی بالاتر از آن هم هست. ... (مرحوم دولابی)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ توسط عقیق

۴ شنبه:

یا محبوب

خاب الوافدون علی غیرک...

بار عام داده ای دل ارام...

پس

بپذیرم!

حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست     با خاک آستانه این در به سر بریم




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ توسط عقیق

 یا منور النور

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه         ذّره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرپایم که به سیل افتادم        او که میرفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بودمگر ؟ دست که بود ؟        که در این بزم بگردید و دل شیدا برد؟

 

ان روز که عهد بستیم خود دانستیم اما این روز ندانیم که این دم به دم هوای یار کردن چیست؟!

این دم به م بغض گره خورده و در هم چیست!؟

بالا بلند بی همتای بی بدیل

این همه بلندی و رفعت از توست

و این همه پستی و فرومایه گی از من

همچو  نیلوفری بدور  قامت حبّ تو می پیچم که

هیچ کس رفیع نگردد مگر به قامت عشق تو...

نازنین

گاه می پندارم که بیش از من است شانه های سنگینم ا

و دمی دیگر درون شوریده ام بانگ میزند " هی خود پذیرفتی" دم مزن !

صبوری باید کرد در جفا, در فراق, در نا مهربانی این دهر ...

 دلبرم , حبیبم, کسی که تو را برگزید ناگزیر از چشم بستن ز هر مهرو وفایست.....    

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین     افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

نازنین حبیب

 باشد سکوت هدیده توست

برسان فریاد را از حلقوم زمان

ادرکنی یا عشق

دلم برایتان بسی تنگ است.

 ......---------------------------------......

هر ساله خرداد حامل خاطرات فروانی از تلخ و شیرین برایم است. حیف است این جمعه که اخرین جمعه خرداد است از شریعتی و چمران دو شهد نوش عشق تو نامی نیاید ...جفا فراموشی یاران است...

خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز،

با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید،

آتشفشان درد و غم را آزاد کنم،
اشک را که عصاره حیات من است،
آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم .
غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند،
با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.

شهید چمران

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا غفار
نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار     خودپسندی جان من برهان نادانی بود



خداوند از شما ادای شکرش را خواسته و فرمانش را برایتان به میراث نهاده و شما را مهلت داده است تا در میدان بزرگ مسابقه به ربودن جایزه سبقت گیرید.
پس اینک به پا خیزید و عزمتان را جزم کنید و کمر هاتان را محکم ببندید و از شکمبارگی و رفاه زدگی وارهید و اندکی به خودسازی روی آورید.بدانید که سورچرانی با جدیّت و قاطعیَت سازگار نیست.

ای بسا خواب نوشین که تصمیم های متین را باطل کند؛
و تاریکی های خود فراموشی که بلند همَتی ها را در خود فرو پوشد.
خطبه ۲۱۱ نهج البلاغه


نازنین
اینک  در اقیانوس بی کران مجهولات غرقم ...
چشمه جوشان رحمانیت تو در بیابان وجودم جاریست...
آسمان کرامتت را هیچ گاه ابرهای سیاه تکدر نمی پوشاند...
دانه ای در طلب باران رحمتت به انتظاری عمیق دچار گردیده...


ادرکنی یا عشق

ادرکنی با ابا صالح

در هر طرف که ز خیل حوادث کمین‌گهیست     زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page