بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا رجا

یا رادّ ما قد فات...

جمعه،
غروب خون جگرم میکند ،که هان
کجاست گم شده دیرین منتظَر؟

آوار سنگین دلتنگی،

بیا

ای بازگرداننده‌ی از دست رفته‌ها!

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ توسط عقیق

یا مدبر

تقویم چزخید و اعداد در دایره سال به اخر رسید ؛ اما این دوره باطل به نتیجه زیبایی نرسد که ما از سرگردانی رهایی یابیم.

هر چه بشمریم و بگوییم و .... باید این میوه کال برسد تا به مقصود برسد...

تا آفتابی نباشد زمستان پایان نمیابد!

اللهم عجل لویک الفرج



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳ توسط عقیق

یا لطیف

چقدر از لطف تو محروم شدیم،

حتی امسال برف هم نبارید تا کمی دل سبک کنیم...

ای وای برای همین کار هاست که تو نمی  ایی ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ توسط عقیق

یا محب

 

از سر دیوار جمعه ها

سرکی میکشم بر باغ ظهور

تا که شاید نسیم از دل باغ

خبر آمدنت را بوزد،بر چهره ء بی سرو سامان حضور ...

چه کسی می گویید ،جمعه ها تعطیل است ؟!

بی قراران تو امروز همه منتظرند

تا که از قبله امال وجود

خبر امدنت را بسراییند همه چلچله ها ...

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ توسط عقیق

بسم الرَّب المهدی

مدتهاست کلام سرگردانِ حلقوم مانده!

چرا؟

میدانم دست و زبان و....و پایی که بدنبال دنیاست دیگر توان گفتن از تو را ندارد.

لیاقت یافتنی است!

بگذار لیاقت یابم تا بخوانمت!!!

ادرکنی یا عشق یا اباصاح المهدی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ توسط عقیق

یا الله

نمیدونم باید غمگین باشم یا شاد به هر حال اه از نهادم در اومد وقتی اون خانم با لهجه ای شیرین به فارسی بعد از سلام بهم گفت:

خوشا به حال شما که در کشوری زندگی میکنید که صدای اذان را میشنوید ... و اشک از چشمانش جاری شد...

با شنیدن این جملات یه خلعی در قلبم ایجاد شد...

گفتم: همیشه در جایی هستیم که عده ای دلشون می خواد که جای ما بودند،خیلی از ایرانی ها بدون اینکه احساس شما رو داشته باشن دلشون می خواست جای شما بودن و شما دوست داشتید در کشور من تنفس میکردید!!!

الان موقع اذان است!

 

خدایا این بلا ست که بدان مبتلاییم یا ...؟

الهی به فریاد دلم رس...

مهر آمد،مهربانی کن و رخصت بودن ده،

این ویرانه را آباد کن ...

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ توسط عقیق

یا محبوب

ناجی عهد ما،

ایمد روزهای عاصی!

چون عصای کلیم

که شکافت قلب دریا را،

سینه سیاه دوران را شکافی از جنس عشق باش !

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا جمیل

تنها یک قرص ماه،
داروی درد ماست !
اللهم عجل لولیک الفرج.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ توسط عقیق

بنام حبیب

×کاش اشتیاقمان به اندازه قدر تو بود×

گویند وقتی میگویی یا "ربّ " آن رب وجودیت را میخوانی!

الهی جز تو ربّ العالمین ؛مالک ملک وجود نمیخواهم و نمی خوانم...

آخرین جمعه هم رسید و دیدگان ما به درب دلدادگی خشک شد.

مولای من 

...

هزاران نقطه چین ناگفتنی را میدانی!!!

جمعه ها میرسد ومیرود میمانیم

اشک بر گونه ما میدود و میمانیم

باز هم جمعه رسید، ولی یار که نیست

باز هم عمرهدر میشود و میمانیم

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ توسط عقیق

 

در این جزیره سرگردانی،آیا راهی برای گریز مانده؟

آی نازنین!

زندگی مسیر نامطلوبی برای بودن است....

کاش به درخت و آب وآیینه پیوند میخوردیم....

کاش در آبی دریا

در سبزی جنگل،میروئیدیم..........

 کاش تو را میشناختم!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا حبیب




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ توسط عقیق

بسم تو

و هر انچه در پرتو تو تجلی میابد که همانا تویی و تو تنها متجلی عالمی و الباقی فنای در تو..

افکارم رنگ می بازد در پیشگاه تو

و در مقابل صبر تو زانوانم خم می گردد ،

بی تابی ام جمعه ها اوج میگیرد

ورق بزن تمام روزهای خیسم را
ببین عزیز! جز دوری ات ملالی نیست
زمین و پنجره و کوچه هم یقین دارند
کسی شبیه تو اصلا در این حوالی نیست

قلم از دستم گزیزان است.

کلمات تلنبار شده ،در حلقومم گره خورده،  دست بدامن حروف میشوم شاید کلمه ای را برای بیان این هجمه سنگین که هر از گاهی چون سیلابی خروشنده از دیدگانم فرو میبارند ،بیابم!

وقتی همه تویی ودیگر هیچ ،چه بگوییم؟!

با این دو چشم نظاره گرغارت انسان بدست انسانم ،

آدمکهایی که می اندیشند زندگی میکنند؛اما بردگی بیشتر به کردارشان معنی میدهد...

دلم میسوزد،سوزشی عمیق از زخمی کهنه که  دشنه غفلت و بی خبری بر جانم زده و انگار هیچ دردر بی درمان تر از غفلت و جهل نیست!

دردی که تو طبیب انی و محبوب تو ...

باز کلمه رنگ باخت ...

ادرکنی یا عشق یا اباصالح ...

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا حنان

بر روزگاری که گذشت تمام واژه ایم را ربود قبطه میخورم ...

درفراز تمامی اندیشه های فرانگر و اندیشه های سنت گرا ،در ورای همه ء بودها و نبودها،در انتهای تمامی خطوط وانشعابات تفکر که با نا کجا آباد هستی ختم میشود..حضوری جاوید و بی نهایت موجودیت خود را در جلوه های متفاوت به ثبوت رسانیده. آنانی که در انکار خود پا در گل دارند و انانی که در تکمیل باورهای پر ارزش خود به یقین دست یافته اند همه و همه در میعادگاه وجدان به استقبال ورود الهه هشیاری می آیند. زمان، ارزش بیداری را در عمق تفکر اثبات کرده و  سواربر قطار لحظه ها به ایستگاه آخر نزدیک میشود...چه تفاوت میکند خسته باشیم یا نه،شاد یا غمگین،آماده یا نه....صوت قطار از میان کویر بیخبری به گوش میرسد...بار دیگر برای بیداری و کوچ خواب آلودگی فرصتی میدهد......سروش مهر دست نوازشش بر رخسار خواب آلودگان ردی از لطف مینهد،....دیگر جای گلایه نخواهد بود...ندایت داده اند...کاش زودتر بیدار شوی...برخیز برخیز...

«کلمات را کنار زنید،روحی را که در این تلقی وتعبیر است تماشا کنید.»

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

 

این روزها همه چیز مرا به دشت آوارگیت میرساند...نازنینم...شاید دیگران سواد خواندن عشقت را داشته باشند ،اما من به همان نظر اول قافیه را باختم دیگر الف یا ی فرقی نمیکند اینان تنها حروفی درمانده و دستپاچه برای ابرازند؛ آواره ات گردیدم تو شدی آهو من در پی تو سرگردان ؛تو شدی شاپرک، من شمع سوزان تو شدی قاصدک که هر گاه با پیامی هوش از سر بی هوشم میبری ...ومن..هیچ هیچ.......دیشب در رویا بدنبالت گشتم اما این روح عاصی بی راه رفت و سر از نمیدانم کجای این دورن در آورد...گاهی این رویا ها  همانند طنزیست گزنده...بگذریم، تو با طرفند های شیوایت هردم هواسم را چون کبوتری بازی گوش پر میدهی....چه بگویم...چه کنم...به کجا بروم...مانده ام یا  وامانده ام...مه جبین ...صدایت میکنم ،آتشم میزنی...بیابانم، بیابان برهوت...تشنه باران.... سلامت میگویم.......آنقدر سلامت می گویم تا مست یک جرعه جوابت گردم....بگو، بگو لبریزم کن...مرا بی من کن..مرا ببر...دستم را بگیر...چراغ راهم باش.... راهیابم کن ...آخر نمیدانی چشمان من توان دید دورها را ندارد!.........برای به تو رسیدن یک من فاصله است. باید از  پل« من» گذشت.....

( از اشیو همین وبلاگ در اردیبهشت 84 )




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا حنان

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب  

   باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

کاش باران

دانه های ظهور و رستن را در راه امدنت می رویاند

کاش دلم از عبرت سخت انتظار می آموخت:

بهاری باش هر دم

هر لحظه، تا شاخسار انتظار زمزمه ظهور را درگیسوان سبز درخت نجوا کند...

بیاموزم که  گوشه چشمی از  ربیع الانام دهر را عیدی گرفتن لیاقت می خواهدو لیاقت یافتن عملی میطلبد و ان عمل تنها بندگی محض الرحمن راحمین است و بس...

السلام علیک یا ربیع الانام

یاریم کن تا هر درم چون بهار خالص و سازنده و مهربان باشم ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا رحمان

سالها دل طلب از جام جم از ما میکرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

90 نیز به دقایق 90 رسیده و در گلو گاه تاریخ اثار جان خراشی را ثبت کرد و در مقابل اثاری مفهومی رو به تکامل ؛چرا که عالم هستی علی رغم تلاش عقبه شیاطین هیچ گاه از رشد و تکامل باز نمی ایستد .

کاش سال نود اندوه تنهایی آدمی را با خود می برد و دریچه های ظلمت را برای همیشه می بست تا خورشید مجال بیشتری برای تابش بیابد.

یر قله رسیدیم و آنچه در پیش است دیگر به نحوه گام برداشتن خودمان بستگی دارد؛ هرچند که پاهایمان همیشه به فرمان ما بوده و هیچ گه اختیارش را خدای مهربان از ما سلب نکرده بود... کاش خدای من اختیار گامهایم بدست تو بود و من  قدمهایم را به اشتباه برنمی داشتم...

انبوه کلام در گلویم ماسیده، هر چه پیش میروم اماس کلمه حلقوم دلتنگی مرا بیشتر می فشازد ...

کم کم حتی فریاد ؛دشواری راه را تسکین نمی دهد...

کاش میدیدم

کاش بارقه ای از لطف تو بر من مسکین میرسید تا مکان نمور سرد و بی نور دنیایم اباد میشد...

نمیدانم کی

نمیدانم

اما تو می ایی و خط پایانی بر تمامی تاریکیها خواهی کشید...

کاش سهمی ازآمدنت  بر باغچه دلم نور میشد...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط عقیق


 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوه چه عزا و چه ماتم است

 

یا حبیب

 

صبر کن حافظ به سختی روز و شب     عاقبت روزی بیابی کام را

ای تو!

سر کش از پیله برون!
راهی شو،
بنشین بر بال خیال
سفری کن به حوالی دلت ..
شاید آنجا لبخندی،
چشم براه 
خرقه شوق تماشای تو را ،
بر نگاه جاده
می اویزد!
آی دل...
تنهایی!
در اینجا کسل و خسته
در اندیشه امواج بلایم که مرا، که تو را ،که همه ی ما را
دارد میبلعد ....
دلارام  ایا چشمانم را ببندم خواب امدنت را خواهم دید؟؟؟
 



نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا طبیب



آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

دلارام

مادر زمین تب دارد!

میسوزد از فرط فراق تو  وجفای ما!!!

 تاول پاهای خسته ام سر باز کزده،یارا !

یاری نمی کنی؟

 هزاران آدینه بگذشته و هزاران دم عاشق هر پگاه آدینه،چام دل در دست ندبه خوان برات اهلیت میطلبند!

ای ای با روی سیاه و دست خالی... ساکن و مات نمیشود ...

پای رهوار می خواهد دست درست کار!

 غبار فراق بر دلم،

چشم براه افتاب در روزهای خاکستری!

همانند افتاب گردان، سرگردان ِ روزهای ابری، بدنبال آفتاب قامتت می چرخم ...

نیک می دانم که دلی که اهل تو شد نشان دارد!

هیهات ... نشانه اهلیت به هر کسی ندهند!

اما

تو دست گیر که درمانده ام

ره بتما که در راه مانده ام،

بی مدد تو نمیشود که اهلی شد!

نازنین

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت  

 مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند              

همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی     

یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض         

بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم 

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت

 

ادرکنی یا عشق 

یا ابا صالح




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق
   مهر ...


یا لطیف

جمعه اخر مهر است اما نه اخرین مهر جمعه...

همچنان چشم انتظار مهر جمعه ایم تا کی رخصت جلوه نمایی یابد!!!

فاصله ام تا شما 

از زمین است تا...؟

معیار فاصله نه مکان است و نه زمان !

فاصله ما ز تو دلدار به قدر اشتیاق است!

×کاش اشتیاقمان به اندازه قدر تو بود×


 مشتاق که باشی

دلدار همینجاست!

ادرکنی یا عشق یا اباصالح!

 

×(سید محسن شوریده)

ممنون اقا سید




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

میوه دلم 10 ساله شدی . و چه زیبا صله میلاد ت داد !

-----------

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگوی شرح درد اشتیاق

دلارام

حروف در حلقوم گفتار گرده خورد...رمز عشق گشادنش لحظه ایست...

گویند باید بروی تا برسی و باید طالب بروی و ره بیابی و در این راه هر چه سنگ است به پایت میاید اما این سنگها باید بیاید تا پای تو ره پو رهوار شود...

بگو رمز عشق در کدام جمعه گشاده میشود دلارام...

 ...
اللهم عجل لولیک الفرج...
یوسف زهرا ادرکنی



نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ توسط عقیق

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآ     که دگرباره ملاقات نه پیدا باشد

یا لطیف

وقتی در زمستان سرما بی داد میکند ادمی سر در گریبان فرو برده تا کمتر سوز سرما او را بی آزارد، بقولی سر در گریبان فرو میبرد.می گوییم در این انتظار طولانی و سخت پژمرده و افسرده ،غمگینیم،بی حوصله  ودرمانده شدیم !


در زمستان انتظار سر درگریبان خود فرو برده کمی خود را بکاویم و با گرمای وجودمان که از عشق بی تای عالم واحد احد سرچشمه گرفته گرم شوید و کمی افکار مان را پخته و ساخته کنیم.

غم و افسرده گی زمانی انسان را در بر میگرد که از فقدان چیزی رنج برد!

مولای ما که حاضر است و ناظر!

او از چشم ما پنهان است نه غایب !

او عایب از دیدگان پر گناه ماست!

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز...!

به اطلسی ها که می نگرم

به لاله های سر فرو افتاده معصوم

به شکوفه های رقصان در دشت باد

به بنفشه ها که سر سخت در دل برف ویخ ماندند به انتظار بهار!

هیچ اثری از فسرده گی و غم نمیبینم!

دیده ی بنفشه و اطلسی و لاله... به جمال دلارایت منور است "نور دیده " اه افسوس برای دید گان من که کور است بی نصیب.

در کنار هر شکوفه و گل

در کنار لاله های خندان مست

در کنار نرگسهای دلربا

در کنار اطلسی های شکفته از عشق

رد پای نازنین شما مولای من بر جاست!!!

ادرکنی یا عشق

ادرکنی یا اباصالح

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز     استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

 

جایی نرسد کس، به توانایی خویش
الّا تو چراغ رحتمتش داری پیش




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا نور

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه     که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

گمگشته دیار محبت کجا رود؟

سر ازهر خیابان و کوچه ای که در میآورم بدنبال نگاهی اشنا میگردم تا بشود در بحر عمیق نگاهش رهایی را یافت!

اما ،اینجا کجا و نگاه دریایی مولای من!!!

ان قامت بلند عداات و کرامت را آیا می شود در میان بی عدالتی انسانها و ظلم به نفسشان یافت؟

هر بارنگاهم می چرخد دلم باز بیشتر میگیرد...!

دلم بهشت کوچکم را می خواهد که هر جمعه نسیمی از کوی دوست در ان میوزید!

باز دم می گیرم و می نالم:

این بقیة الله ؟

ادرکنی یا عشق!

ختم صلوات در وبلاگ دریچه ای بسوی ملکوت

http://m-shorideh.persianblog.ir

-------------------------------------------------------------------------------

Media Myths about Iran By Phil Wilayto

http://almusawwir.org/resistance/2010/03/19/media-myths-about-iran-by-phil-wilayt/

برای کسانی که می توانند از یوتیوب استفاده کنند خلاصه سخنرای:

http://www.youtube.com/watch?v=aIx071gmlSs




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا طبیب

قلم نی تاجوهر دارد بروی صفحه می رقصد

و هم اینکه مرکب تمام شد ،به ناله می افتد!

گوش خطاط منتظر این صدا و ناله است تا قلم در مرکب فرو برد و قلم رقصی دیگر بی اغازد...

خدا خطاط عالم است و گوش به ناله ما، که چگونه در نی وجودمان می پیچد و ازتهی بودن خود میگوید!

اینجا مرکب کرامت خداست و ناله های دل ،صدای قلم خالی از مرکب عشق..........!

دستها را بالا ببر

مرکب کرامت طلب کن تا نای وجودت بر لوح جانت با مرکب عشق بنویسد.....

ادرکنی یاعشق.

 

از نای دلم ناله یا حبیب بر امد

 با مرکب نگاهت بر لوح دلم قبولی این سرگشتگی را بنگار.........

ادرکنی یا اباصالح

و انتظار چو سر اید...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا حبیب

لطف تو و گستره  آسمان،ستاره باران مهر و خوان بی شائبه بخشش... از روزهای رحمت و صفا اندی باقیست و اما دلم سیر نتوانست آسمانت را بنگرد و ستاره های مهرت را شماره کند...

دلم تنگ می شود

هنوز نرفته دلتنگ شدم

دلتنگ این همه لطف و مهر جاریت

آرام دل

دستم خالیست   و به درگاه تو بدنبال عطا

دستانم را خالی مگذار که تویی عطا بخش...

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست     که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

عید سعید فطر بر فطرتهای پاک مبارک




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا علی

شهادت امیر المومنین حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام بر شیعیان حضرتش تسلیت باد.

کاش با تربت قدومت کام روزه ام را میگرفتم.

ای که از تصورم افزونتری... روح بلند هستی

دیشب قدرت را ندانستم

اری باید در قدر ، قدر تو را دانست

شاید ان روز ،روز امدنت باشد.

مولایم

تا ان روز که"من" به قدر تو دست یابم

برایم دعا کن تا انسانیت مرا در بر بگیرد...!

تا انچه که می گویم رنگ حقیقت گیرد.

اگر می گویم شیعه ام!

پس

انسان باشم. زیرا الگوی من "انسان کامل" است.

یا علی جان ادرکنی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا کریم

"میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی بر  محبان اهل بیت مبارک"

 

انگار باغ انار بود ...

اری باغ انار..

به کودکی از سر پرچین ها، باغ اناری نشان دادند. درختی عظیم سرتا پا زندگی سبزٍ سبز که اناری سرخ رابا هزاران دانه  پنهان در پنچه شاخه قرار داده بود...

اشتیاق تماشا میکرد،من نبودم،  از شکافی کوچک نگاهم  روانه طراوت و شکوه درخت می شود شاید قدری از فهم یک دانه را دریابم...! بلورهای نور فهم مرا احاطه میکند و در هم میغلتید، ذهنم همواره می کاوید این چیست؟

انگاه که ادراکم،

فهم کوچک من جوانه زد، سرخی عشق تو از پهنه مهربانیت بر دلم  دمید و این من کوچک در پی انار سرخ معرفتت شیدا و بی قرار با کوله باری از حسرت نا کرده ها و ناداشته ها در کوچه باغ عشق سرگردان شدم!

مولای من روحی فداک

جوانه عشق مرا به ماء معین وجودت ابیاری کن تا درک ذره ای معرفت بیکرانه تو را بیابم و بیهوده در وادی نا امن دنیا نپویم و زمان تنگ خود را صرف الودگیهای دنیا نکنم.

دستم را بگیر که در این کوره راه تنها تویی سراج منیر.......

بقیه الله خیر لکم ان کنتم موء منین.......





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا قیوم

 تاک به "تکیه" بالا می رود.

استحکام تکیه گاه و بذل زمین ،تاک را بارور کرده میوه  ای نیکو  می دهد.

بر محکم ترین تکیه گاه و پناه وصل شو تا میوه جانت گوارا و اسمانی شود!

توکلت علی حی الذی لا یموت...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا محبوب

هر ساله به در دروازه این شهر مکرم که میرسم با دنیایی شرمساری می ایستم که تو بر عهد خود همیشه وفاداری و "من" بد عهد ترین مخلوف تو !

سالی دیگر آواره و دربدر ،گشتم و گشتم و در انبان دنیا هیچ نیافتم الا سردرگمی و ملال ،اندوه و کبر،غروری بی پایه و و تهی از هر صفت...

باری بعد از ماهها دربدری "خاب الوفدون" هم نتوانست بر نفس سرکشم فایق اید و"یا من الیه ملجا العباده فی المهمات "نیز نتوانست مرا بر کشتی اقیانوس پیمای معنای "شعبان" سوار کند و از امواج خروشان بی رحم دنیا نجاتم دهد؛ باز امدم ...باز رسیدم بر در ماه مهر... ماه رحمت..رسیدم به اغوش بی کران و عزت مند و گوارای تو...

مرا ،این خسته سرکش را بپذیر و از این بحر خروشان و این لجنزار عفن دنیا خواهی نجاتم ده که تنها تویی رهایی بخش،تنها تویی بخشند و امرزنده و قلم عفو بر اعمال پوسیده بی مایه ام بکش....

شرمسارم حبیبم

شرمسارم اما جز تو کسی را ندارم که ببخشد و حیاتم بخشد....

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ توسط عقیق

یامسبب

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن     ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد

می اندیشم

تا به کی چوبکی نهال اندیشه را حایل باشد ؛نکتد این نو نهال سست پایه بشکند و سر در گم بمانیم؟

گروهی هیچ گاه اندیشه شان تنومند و قوی نمیگردد و هر از گاهی بر پاشنه ای میچرخند !

تفلک این افکاری که در سایه منیت ادمی محجور غبار میگیرد و ذهن ادمی محل تاخت تاز عناصری بیهوده و خانمان برانداز می شود.

دلارام ؛رب ودود و ومهربان

بر من ببخشای طغیان و سرکشیم و اسارت در جهلم را ،که تو الرحم اراحمینی...

نازنین مولای من

دل خوش دارم که امید ی به عظمت شما در دلم می درخشد.

ادرکنی یا عشق




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ توسط عقیق

یاحنان

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور     با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

میلاد ابر مرد تاریخ علی علیه السلام، حقیقت انسان ،یگانه دروان بر شیغیان مبارک


میلاد ابن الرضا بر ساحت مبارک حضرت ابا الحسن علی ابن موسی الرضا و بر شیعیان راستین مبارک.

مفهوم پیروزی

پیروزی و شکست در جهاد اسلامی به زیاد و کمی لشکر نیست؛این دین خدا ست و او پیروزش گردانید وسپاه اوست که آماده اش ساخت و یاریش فرمود، و تا بدانجا که می بایست رسید و شکوفا شد؛و ما چشم به راه پیروزی الهی هستیم که وعده داده است ، خداوند به وعده خود وفا کند و سپاهش را یاری دهد.

جایگاه فرماندهی سپاه،جایگاه رشتهء دردانه هاست که محور تجمّع و هماهنگی نیروهاست.اگر رشته گسیخته شود،موجب تفرقه وشکست گردد و دیگر این جمع میسّر نباشد.

تازیان گرچه امروز اندکند ولی به  پشتبانی اسلام نیرومندند و بسیار ،عزّت انان به همدلی و هماهنگی است.

تو محور باش و  چون قطب اسیا و جنگجویان عرب را فرماندهی نما و مرکزیّت را نگه دار و دیگران را برای داغی تنور جنگ بفرست،زیرا اگر تو از مرکز خلافت دور شوی،رشتهء ارتباطات با سراسر بلاد عرب قطع شود و موجبات پیمان شکنی و توطئه فراهم اید و کار بدانجا کشد که نگهداری مرکز و حفظ کیان اسلام مهمتر از پیروزی در جنگ به حساب اید.

بی تردید اگر پارسیان فردا تو را بینند،گویند این ریشه تازایان است !!! اگر ان را قطع کنید از جنگ اسوده شوید. انگاه ازارشان بر شما شّدت یابد و بر نابودیتان طمع کنند.اما انچه درباره حرکت دشمن برای جنگ با مسلمانان گفتی،بدان که خدای سبحان از این کار انها بیش از تو خشنود است و او بر دگرگون ساختن انچه نمی پسندد تواناتر است. اما درباره انبوهی سپاهشان، بدان که ما در زمان پیامبر به پشتوانه انبوهی لشکر نمی جنگیدیم !

بلکه پشت گرمیمان به یاری و کمک الهی بود.

"کلام ١۴۶ از نهج البلاغه امیر موءمنان علی (ع)"

(خطاب به عمربن خطّاب، انگاه که با امام درباره حضور خود در جنگ با ایرانیان رایزنی می کرد)

===============

یا ابن الحسن روحی فداک

متی ترانا و نراک؟

بوی کوچ می اید اقا جان با زدلم می لرزد... این کوچ های کوچک چنینم می کند؛اگر دستم را نگیری در کوچ نهایی چه کنم؟

همهء اتکاء و پشتوانه ام رضایت حضرت دوست است... دلم را رهسپار اسمانش میکنم که دل اگر به اسمان رسد اسیر ریسمان دنیا نمی شود

ادرکنی یا عشق.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا ودود

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل     بنال بلبل بی دل که جای فریادست

واژه ها در قابهای سپید بدون شکل از پی هم می ایند ؛بستری اماده می جویند برای رشد و نمو اما افتاب در پشت لایه های سخت ابرناک بی خبری ارام متین پنهان است.

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر     آری شود ولیک به خون جگر شود !

این سنگ سخت چهره هر دم تسبیح می گوید زیرا عظمت تو او را محیط است و فرمانرواییت او را مقلوب گردانیده و تنها ان را می نمایاند که تو هستی... زیبایی!

کی ان کشتی نجات به ساحل امن خواهد رسید؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا ضامن

نرگس همه شیوه‌های مستی     از چشم خوشت به وام دارد

هشتمین ادینه نیز سپری خواهد شد.نسیم خنک بهاری خواب را می رباید و  جانم را می پریشد ... به اونگ های سبز درختانم خیره میکند. که هزاران باره زاییده شدند برای عبرت من...  فراموش نمی کنم که در دستان ضامن خود ارمیده ام و به تلاطم ها میاندیشم...

با ناباوری روزها از پی هم هراسان میگذرند و شگفت زده صورتهای غافل از این گذر را می نگرند. در تصویری مه الوده سرگردان به این گذر سریع می نگرم؛ نسیم نوازشگر چشم های خواب الوده را باز میکند و و صدایی زمزمه وار میگوید : بهوش...!

-------------------------------------

«فرزندم»

دلت را با روح اندرز, زندگی بخش، و انگیزه های هوس را از آن سرزمین پاک با نیروی زهد,ریشه برکن؛ با دریافت و باورداشت این حقیقت که سر رشته عام هستی تنها خداست ،دل را قوی دار و ان را با دانش راستین غرق نور کن و با یاد مرگ رام و آرام ساز و عاریت بودن دنیا را به او بنمای و نیز انکه دنیا همه نوش نیست بلکه نیشهاست در ان!

اینک کشتی روزگار در بستر «نظام احسن» قاطع و قوی به  پیش می راند,پس در نشیب و فراز زمانه بهوش باش تا غبار ز شتی هابر دامنت ننشیند!

در اینه تاریخ بنگر و سرگذشت پیشینیان را ورق بزن و انچه از تلخی ها و شیرینی ها بدیشان رسیده به یاد اور و در شهر ها شان عبرت آموز گام بردار و در اثار به جامانده از ایشان نیک نظر کن، کتاب عملکرد هاشان را بگشای و آخرین موفقیت زندگیشان را بنگر که از کجا بار سفر بستند و به کدام سرا در امدند و د ران رحل اقامت افکندند.

انگاه در می یابی که انان ترک یار ودیار گفته اندو به خانه های غربت پانهاده اند. و می بینم که تو بزودی در زمره انان در می ایی .پس اقامتگاه اصلی و دائمی خویش را زیبا و عالی بنا کن و هرگز آخرتت را به دنیا مفروش!

«نقش موعظه در تربیت- نامه  ٣١ وصیت- نهج البلاغه مولای متقیان»

------------------------------

انا لله و انا الیه راجعون

دریچه ای دیگر از برکات و حسنات بسته شد!

و هر گاه عالمی اینچنین عظیم الشان که زمین برایش کوچک بود و بادل مطهرش سیر افاق و انفس میکرد پر بکشد میدانی چه مقدار زمین دچار ضایعه و خسران خواهد شد؟

...

از کار خومان توبه کنیم!

اصلح از این نیست که خودمان صالح باشیم!

توبه از خود نفس!

علاج ما در اصلاح نفس است در تمام مراحل(عمر)!

تا رابطه ما با ولی امر عح الله تعالی فرجه قوی نشود، ایا کار ما درست می شود؟؟؟

ایا می شود تا خودمان را اصلاح نکنیم ، رابطه مان قوی و درست شود؟؟؟

«از سخنان گهر بار حضرت ایت الله بهجت رحمة الله علیه»

از دیده خون دل همه بر روی ما رود     بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود


-------------------------------------------------------------------------------

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب     که به امید تو خوش آب روانی دارد

ادرکنی یا عشق




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا شفیق

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

 

بر سرقافیه ای مانده ام...ردیفش ردیف است اما بیتی کم است!

این غزلست یا قصیده یا بحر طویل یا مرثیه...و یا چارپاره ای بی قانون؟ ... نمیدانم

عشق را می گویم!

 

البته نه ان عشقی که عموم تصور میکنند.فکر می کنید ادمی به این کوچکی شایسته چنین اشفتگی ست و یا کسی راخواهید یافت که چنین دلتان را بی تاب  کند؟  خیر ؛ این عاشقی در حد ادمی نیست.

این عشق به معبود است که چنین میکند و حکمتهایی نهان در درون دارد...

 استخوان را می گدازد, سینه را می سوزد,ریشه را خشک می کند...

عشقه را فراموش کردید!انقدر بدورت می پیچد تا اثری از تو نماند..و

حبیب من غیور است

بسم الله که گفتی قافیه دنیا را می بازی و دیگر چون سر سپری ،به سامان نخواهی شد مگر به راهی که او بخواهد...

ادم به زمین امد این حق، که رویا نیست

این فرصت بی تکرار

عشق است

معما نیست

.............

 

کی بود در راه عشق اسودگی ؟...

ادرکنی یا عشق




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا حنان

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم     که حمله بر من درویش یک قبا آورد

نازنین

ادینه ها بدون عطر انتظارت بی معنی اند

 همچو صورتهای زغالی که روی  دیوار کشیده شده است...

تا به هوای نسیمی دل تازه کنیم، هواها باید در سر بپرورانیم...

دل خوش !

دل گداخته را

هیچ مرحمی

جز الطاف مهر حبیب ،درمانگر نیست...!

و امان از...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا قریب

سینه تنگ من و بار غم او هیهات     مرد این بار گران نیست دل مسکینم

هفته اخرفروردین و هفتگانه ها به بیست و هشت رسید ؛سال نو با قوار ای نو رخ نمود و ادمی هم چنان از سر عادتش از روزها میگذرد و دقایقی را که قربانی غفلتش میگردد  در نمی یابد.

ادمی زمانی به خویشتن خود توجه میکندکه قافیه ای را می بازد و یا قافیه اش تنگ می اید.زیرا تا اوضاع بر وفق مرادش می رود جز خودش و افکار و امال ارزوهای درازش به چیز دیگری نمی تواند بیاندیشد و در پیله دنیا و محیط کوچکش می پلکد.

در این پیله کوچک و تنگ چه حکومتها که نمیکند و چه غرورها که گریبانش را نگرفته ، توسن خود خواهیش را بر فراز تکبر و  نخوت می تازاند و می رود و می رود تا دنیا تحملش از این همه رذالت به سر می اید و او را در دام انچه خود محیا ساخته واژگون میکند.

این دور بی حاصل از اول خلقت قرنهاست که پا برجاست و هنوز هم ادمی نتوانسته بر نفس سرکش و خودکامه خود فایق اید و خود را به اصالت ذات پاک نزدیک گرداند................

نازنین

حال ماییم و انبوه افکار که اگر بخت یاریمان کند و بیاندیشیم جز سرابی بیش نیست و به سرعت و اسان عمر با قیمت از دستمان میرود و خورشید جانمان افول میکند و در خزان عمری که دور نیست میخکوبمان میکند.

 اما

اما برای تازه شدن و رویش و باز یافتن انسانیت هیچ گاه دیر نیست که خدایی و مربیی بس مهربان و رئوف ما را لحظه ای فراموش نکرده و هراینه ما را می نگرد و به درون و کنه ما اگاه و بصیر است....

نازنین

دریابم

ادرکنی یا عشق.

پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی     بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

============================

۴ شنبه:

صوفی مجنون دیر جام و قدح میشکست
باز..
به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد..
درپی آن آشنا...
از همه بیگانه شد...
چهره..
خندان..
شمع..
آفت پروانه شد..
عطش آسمانم کشت




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا فتاح

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق     ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

لحظه جدایی ،لحظه پیوست مدام رشته مهر با دل است!

و امان از جدایی که که قافیه مکرر زندگیم بوده...!

عمیق که می اندیشم جدایی و انفصال ماهیتی مادی بیش نیست ...

دل

هموراه در شاهراه وصل راه می پیماید...

این است دیگر

دوری و فراق هم ابتلایست...

ادرکنی یا عشق.

=======================

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان    

 گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا مبین

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند     چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

.  به سرو قد و کمان ابروی دلبری والا،

 بشارت بهارینه اباالمهدی مبارک

.

.

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت...

سبز ِ سبز

غرق سبز

آرامشی مطلق !

فبای الاء ربکما تکذبان؟

هوشمندی فراست طبیعت از قدرت خلاقیت الهی  سرچمشه میگیرد و ادمی دوباره چشمش به این همه زیبایی عادت خواهد کرد...!

دلمان که قبضه دستان حبیب است.

خدایا مددی ، ذهنمان را ارامشی بخش...

بگذار طعم شمهدانی های لب هره دیوار را با نفسی عمیق بار دیگر به یاد اورم...

-یا یاد ترمه های صندوق مادر بزرگم را...

-یا یاد کفشهای قرمزی که پاشنه هایش نقره ای بود!

باور داری که هنوز هم کودکیم؟!

 اگر خاطراتم نبود سنگ می شدم!

دلم بس بی تاب است !

چشم به راهم...!

ادرکنی یا عشق!

راستی

گویند: انکس است اهل بشارت که اشارت داند!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا ظاهر و یا باطن!

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست   

  حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

حقیقت را همه جا با واقعیت هم معنی میدانند در حالیکه حقیقت نزد حق است او از ان اگاهی دارد و  ما را به حقیقت راهی نیست الا به تزکیه و سلوک و  نفس کشی انهم با اذن الهی،

و اما واقعیت انی است که من و ما انرا به ظهور میرسانیم و در سیر روزانه ما بر اثر اعمال ما واقع میشود...

حقیقت همیشه شیرین و گواراست  زیرا انچه از حضرت حق بر می اید همه نیکی و خوبی است.

واقعیت گاه شیرین است و گاه تلخ زیرا ثمره افعال انسانی است یا با مدد الهی یا وبا وسوسه شیطانی...

دلبندم

اگر سعی کنی واقع  بین باشی و واقعیت خود را بپذیری و اشتباهات را جبران و فضایلت را افزون کنی، رشد خواهی یافت و روزی بر اثر تلاش و ممارست حجاب جهل از پیش چشمانت کنا رخواهد رفت و حق را در خواهی یافت البته ان هم به انداره ظرف وجودیت و در سایه ولایت کامله "علی ابن ابی طالب" پذیرش ولایت ائمه، تکمیل توحید است...

اقا جانم

یاریم کن تا انچه می گویم  را اول خود عمل کنم تا شرمسار روز عاقبت نشوم.

ادرکنی یا ابا صالح

ادرکنی یا عشق.

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق  

   غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

حلول ماه ربیع الاول بهار معرفت را به پیشگاه مقدس حضرت صاحب الامر و تمامی سروران گرامی تبریک وتهنیت عرض مینمایم.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ توسط عقیق

 

رحلت جانسوز رسول مکرم حضرت محمدابن عبدالله (ص)

وشهادت سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (ع)

و شهادت حضرت سلطان ابا الحسن علی ابن موسی الرضا(ع) بر حمیع مسلمانان تسلیت باد.

رازی که پیامبر در گوش علی گفت را نمیدانم چه بود که از همان دم که روح ملکوتی پیامبر به اسمان پر کشید ،غربت مرتضی علی (ع) اغاز شد. به گمانم رسول مکرم ذکر یا علی میگفت وبر ٢٨ صفر دیگر و عاشورا میگرید...

»وگر نه این ست که به شکیبایی امر فرمودی و از بی تابی نهی نمودی؛ اشک دیده را با گریستن بر تو به پایان میرساندم و درد همچنان بی درمان می ماند...«

نهج البلاغه؛خطبه ٢٢۶

----------------------------------

زندگی سراسر افتخار امام مجتبی(علیه‌السلام) جلوه‏های زیبا و پرشکوهی داشت. او در روز پانزدهم رمضان سال سوم هجری پا به عرصه وجود گذاشت.

هفت‏سال در دامن پرفیض رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) از چشمه‏های زلال نبوت بهره برد. وحی الهی فکر و اندیشه او را شکل داد و اعماق جانش را جهت‏بهره دهی به اسلام و مسلمانان آماده ساخت. سپس سی‏سال حوادث تلخ و شیرین بعد از رحلت پیامبر وی را از تجربه‏های گران بهره‏مند ساخت. در سال چهلم هجرت، هدایت کشتی اسلام، در سخت‏ترین موقعیت، به عهده او گذاشته شد. آن امام معصوم(علیه‌السلام) با کمترین آسیب و تلفات امت اسلامی را رهبری کرد، توطئه‏های بزرگ و خطرناک بنی‏امیه را نقش بر آب ساخت، مانع نابودی اسلام و برنامه‏های حیات بخش آن شد و پیش بینی پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) را تحقق بخشید.

بر خورد زیبای امام حسن(علیه‌السلام) در قصه صلح افتخار بزرگی در تاریخ اسلامی بر جای گذاشت. نویسندگان و تحلیل گران بسیاری به آن پرداخته و ابعاد گوناگون آن را بررسی کرده‏اند. گروهی همانند شیخ راضی آل یاسین(ره) کتابی در 374 صفحه تدوین کرده، آن را «صلح الحسن‏» نامیده‏اند و جمعی نیز در صفحات بیشتر یا کمتر به ترسیم تلاشهای این سرور جوانان بهشت پرداختند.

ادرکنی یا حسن ابن علی علیه السلام


یا فتاح!

در بگشا   کامده خامی دگر           پیشکشی کن دو سه جامی دگر

هین که رسیدم به نزدیک ده        هم ره ما شو دو سه   گامی دگر

هین هله چونی تو ز راه دراز         هر قدمی   غصه   و    دامی دگر

بگذاشتیم!

              غم تو نگذاشت مرا...

معبود در هفت حجاب پنهان شد!

اما

من او را در درون یافتم!

ثبات یافتنت

گذاردن خود در حجاب فراموشیست!

             ادرکنی یا عشق!

 

 

آخرین جلسه تعلیم پیامبر(ص) در ادامه مطلب:



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا منور النور

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست     تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوستا


 بهوش باشید!

بی تردید زمینی که شما را بر پشت گرفته و آسمانی که سایه بر سرتان افکنده است هر دوان گوش به فرمان خدایتان هستند؛ و این مهربانی زمین و بخشندگی آسمان نه به خاطر دلسوزی بر شما و مهربانی شما و یا امید خیر از شماست!

بلکه از سوی خداوند دستور خیر رسانی به شما را دارند، لذا فرمان میبرند و بررعایت مصلحت شما پایدارند.(خطبه ١۴٣ نهج البلاغه)

---------------------------

خورشید رو به توست............ همیشه!

مصلحت چنین است!

ایا تو صلاح خویش میدانی!

هیچ گاه برای دیدین ستارگان پشت به خورشید مکن!

بی شماری وبراقی ستارگان تو را دمی و گاه مادامی مشغول میکند!

از چرخش که باز ایستی، حرکت را فراموش میکنی!

ثابت که شدی ، دیگر خورشید را نخواهی دید!

می ایستی و از پشت نقاب دنیا به انچه برای فریفتن تو ارایش شده مینگری!

مبهوت میشوی... به به گویان... دلت می خواهد... و کم کم حق خود میدانی... اری حق توست!!! اما؛اما دارد!

مبهوتی و پایبندی دنیا در گل ماندن است و در گل بودن یعنی بازماندن!

مگذار فریفته و شیفته زرق وبرق دنیا شوی؛ هرچه باشد ایستگاهی است بین بودن و نبودن !

ایا تا بحال شده به راهی روی و تزئینات راه مشغولت کند و دل به دیده ببندی و فراموش کنی که مرکب رفته جا ماندی!

ایستگاه دنیا اگرچه بازاریست مکاره و مطاع بسیار دارد اما این مطاع تنها تکه نباتی است که دمی دهانت را شیرین کرده و دلت را خواهد زد...

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد     کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

بچرخ

بچرخ بدنیال افتاب

تحت نور خورشید همه چیز در کمال جمال است...................!

از خورشید غافل مشو که هر دم تو را مینگرد!

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود     آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

ادرکنی یا عشق

ادرکنی یا اباصالح المهدی جان!...

ای دل....






نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا سمیع


گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست     لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

در کف دریا گهر با سنگهاست...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا حبیب

شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند     هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

.

.

غروب شد نیامدی...

.


-

-

------------------

-شنبه ۵ بهمن:

-چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید     ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

هردم بسوی مشرقم

در شایدی

رخ ... بینمیت

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا  وکیل

زبانت درکش ای حافظ زمانی    حدیث بی زبانی بشنو از نی

ابن المرتجی لازالة الجور و العدوان ؟

کجاست منبع امید برای برانداختن بیداد و ستم؟

کلمات در ذهنم و دلم می جوشد.

می خواهم بنویسم:

زیبایی ها هنوز هم از چشمه دنیا فوران می کند و تحسین دلهای بی تاب را بر می انگیزد و از پی اش  حجابهای ضخیم غفلت به طرفه العینی کنار میرود و جمال جمیل را نمایان می کند. اولین پایه ی کمال آدمی ادراک جمال و تشخیص زیبایی و مفتون شدن بر آن است و آخرین درجه ی کمال شناختن حکمت و نظام آفرینش است   !

انروز که فرمود: و ما رائیت الا جمیلا ،کدام سوی زیبایی را نگریست؟

از سوی دیگر  بغض بیداد بشر متمدن گلویم را می فشارد.

چقدر ظلم تاریک و جاهل است.!چقدر ظالم کور است؟ ای خدا...

دوست دارم تمام مظالم را که در عصر امروز از در دیوار زمین و زمانه میجوشد را به کناری بزنم بدنبال فریاد رس بگردم...

غزه... کوچک و بزرگ چه تفاوت میکند... ایا جگر از پاره  شدن حنجر علی اصغر (ع) نگداخت؟ ایا دنیا در پیش چشمان جهان نمای حسین (ع )سیاه نشد در پاره پاره شدن علی اکبرش (ع )؟؟؟

اکنون ما شبیه  روز « یوم التناد » است؛ روزی که جهنمیان ،بهشتیان را میخوانند...

یا ابن الحسن روحی فداک

مولای من

از عمق جهنم دنیا تو را می خوانیم...

ای وجود بهشتی که در دوزخ دنیا اسیری...

یابقیةالله !

 

کودکان،مادران،پدران؛جوانان,نوجوانان,...... چه فرق میکند گوشه ای از  بدن بشریت دارد تکه تکه میشود اخر کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادرکنی یا ابا صالح

ادرکنی یا عشق به خون خفته!

جویبار ملک را آب روان شمشیر توست     تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن

---------------------------------------------------------

1شنبه-

گاهی دلم می خواهد مثل بچه ها خیلی چیزه ها را باور می کردم...

دلم می خواهد با تمام دودی که اسمان را پوشانیده دلم را به ستاره هایی که نمی بینمشان خوش کنم...

دلم می خواهد در هوایت همچنان مدهوش باشم و کسی مرا بدینجا نخواند...

ای وای اگر تو خورشید عشق را بر تارک دشت باورم با میخ یقین وصل نمیکردی چه می شد...؟! من اکنون کجا بودم؟!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا شفیق

دلارام

شب نادیدنت طولانیست ، یلدایی ست پر مخاطره و دهشت بار...

می شود ندید در تاریکی و دز ظلمت دل فرو رفت،خاموش شد  و شمع امید را نیز بر نیافروخت...

می شود دید؛ ستارگان بی شمار و حکمت های درخشان تو را، راههای اسمان را که نورانیست و کهکشان امید را که می درخشد و دل می برد و می خواندم...

اسمان دیار دور فلسفه ای محض در حکمت انچه می شد و می بود ، بود؛  عرفان اشتیاق میان بر رسیدن را در پیش نهاد و یکباره سکوی پرتاب گردید؛ این پرش با تحیر و گیجی و چرایی توام گشت اما تسلیم ،سکوت را بر هر چرا یی نهاد و انتظار اغاز شد........ و انتظاری که زخم های پی در پی بدنبال دارد حرمانی جان فرسا...

بدنبال یلدای حکمت تو بر فراز ستارگانی که از دیدنشان محرومم سیر میکنم و میدانم نزد زندانی اسمان همان قدر است که از دریچه سلولش می بیند ولی اسمانی نمی بینم که تصورم را محدود کرده و بینایی ام را ضعیف کند...

دلم صد پاره  همچو انار دانه دانه و هر دانه , تسبیح هزار دانه ی حمد  شبانه گردیده ؛اینجا اسمان دلم در شب دیجور فراقت ستاره باران است و من در میانه کهکشان اشتیاق یافتنت غوطه ورم...

و همچنان مبهوت

به اسمانت خیره

و منتظر گشایش دریچه ای بسوی ...

دلارام

گوشه زلف دلم را به گوشه قبایت گره زدم
ببر مرا
همچو باد که میوزد و می پیچد در میان گیسوی یلدای بی پایان عشق تو...

چشمانم می گریند و لبانم می خندد

من تو را نمی بینم و تو مرا میبینی و همین مرا ارام میکند...

  هنوز نمیدانند عاشقی سخت است! سخت تر از فراق...

عقیق-یلدای ٨٧

--------

@ %*%میلاد مسیح مهربان ، حضرت عیسی ابن مریم  علیه االسلام بر مهدویون مبارک:*%@%

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ توسط عقیق

بسم النور

«السلام علیک یا امیرالمومنین، السلام علیک یا حبیب الله، السلام علیک یا صفوة الله، السلام علیک یا ولی الله، السلام علیک یا اباالحسن و الحسین، ‌السلام علیک یا عمود الدین، السلام علیک یا سید الوصین .

بیاییم و به حق شیعه باشیم و دست بیعت بسوی مولا و سرورمان مهدی موعود دراز کنیم. چرا که بیعتی همانند بیعت سلمان، ‌ابوذر،‌ مقداد و مالک نیاز است که تا پای جان در کنار مولاعلی (ع) ماندند ؛ بمانیم.

نکند بیعت با علی را فراموش کنیم و به اصحاب سقیفه بپیوندیم!!!

نکند بیعتمان همانند طلحه و زبیر به طمع حکمرانی بر جایی باشد!!!

خطبه غدیر  دارای درسها و نکات ظریفی است ؛ درسی است که پیامبر از ان زمان تا اخر زمان برای ما به ودیعه گذارده. در ادامه مطالب در صورت تمایل میتوانید مطالعه بفرمایید

---------------------------------------------------------------

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم     بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

 

ادای حق نمک !

چه کنم نمکدان بلور بود!!!

چشم بپوشیدنم از هر غیر ...

کجاست انجا که تو نیستی ؟

  به هر جا چشم میدوزم جز تو نمی بینم !!!

در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست     می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش

این صاحب یوم الفتح و ناشر رایة الهدی ؟

کجاست اویی که فتح و پیروزی نهایی از اوست و پرچم هدایت را بر فراز خواستگاه انسانی مستقر میسازد؟

-------------------------

*صدای جرس می اید...

بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان     با این گدا حکایت آن پادشا بگو

 غدیر هم امد تو نیامیدی... باز هم صبر.......

------------------------

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ توسط عقیق
   ...


یا علیم

«اسلام دین محکم خداوند است،راه مستقیم ان را با مدار بپیمایید»

« امام محمد باقر علیه السلام»

«شهادت حضرت باقر العلوم محمد ابن علی ابن الحسین بر شیعیان راستین تسلیت باد»

مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما     کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو

این الشموس الطالعه؟

کجایند خورشید های تابان؟

اسمان عقل اگر ابری نباشد،خورشید معرقت بر زمین وجودی می تابدو دانه های فصیلت میرویندو  بستر خاکی وجود سر سبز و پر بار میگردد.

اگر هزاران سال بر سنگی باران ببارد و خورشید بتاید هیچ از ان نمی روید.

نه درختی تنومند و خار و خس...

ابرهای منیت و خود پسندی را بادهای فروتنی کنار میزند و خورشید بر زمین مستعد وجود میتابد و گلستانی میروید...

خدایا زمین وجودم را با اسمان ابی عقل میزین کن تا همیشه بدانم تو هموارهستی و زوال نداری...

------------------------------------------------------------------------------------------

9 ذی الحجه یکروز از چله موسی (ع) باقی مانده یکروز مانده تا حلقوم نفس را ببرد و قدم بر وادی ایمن بگذارد...

اینجا بر روی زمین مکانی  نقطه پرگار عشق و بخشش است . مکانی که حتم درام دلارام من در این روز همانجاست  و از تصور حضورش بر خود میلرزم ... عرفات

در اینجا ایه های خداپرستی را حبیب خدا حسین تلاوت کرد و راه مدارا با دشمن را نپیمود و ظغیانی در اقیانوس هستی افکند که تا ابد این بحر خروشان با لبیک عشق به اسمان پیوند می خورد...

نقظه اغاز نبود که در احد الست بذرش در عمق شناخت و اگاهی کاشته شد, تا در این سرزمین, معرفت و شعور در کشتزار  عقل از دل عرفه بروید . عشق باغبان شقایق های سرخ رو تا ابد بر خود ببالد که حسین از دامان عرفات مقدم بودن یک امر الهی را بر دیگر امر الهی ,که ظلم ستیزی و پاسخ به ندای مظلوم بود را بنیان نهاد. 

معبود بی همتا هر سال این عشق بازی حسین علیه السلام را با بانگ لبیک بر مومنین یاد اور می شود...

ای خفته گان عرفات سرزمین دل شماست که باید «اعرف» را با زبان عمل بگوید تا به من عرفه نفس,عرفه ربه برسد و انگاه دیگر سایه ای نخواهی داشت تا با ان بگویی«من»...

پران تر از پرنده ,شیدا تر از شراره های اشتیاق... این بنده توست با پشتی خمیده از بار گناه... یاریم کن این بار سنگین را از شانه های ضعیفم دور کنم و سبکبال با لبی خندان از مهر بی کرانت بسویت با سر بیایم...

الهی دست بسته خود را تسلیم تو میکنم و اقرا بر ناتوانی هایم و گردنکشی هایم می نمایم .من اسیر قهر تو نیستم که اسیر مهر تو ام, اسیر تمامی الرحم الراحمین ی تو, اسیر حب تو که اشد حبا لله است. الهی گر برانی باز گردم و گر بسوزانی خاکسترم هم عشق تو را بر گوش باد می خواند...هرچه نیک است از تو ساطع میگرددو هرچه سنگ شر بر سرم می خورد ز دست خود, می خورم.

عید ثبوت بندگی؛انجا که حلقوم طمع نفس بر خاک عبودیت بریده شد و صله ها ی اسمانی بر عبد مخلص فرود امد مبارک.

 عید قربان بر همگی مبارک

           

        




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا الرحم الرحمین

تا نگردی اشنا زین پرده رمزی نشنوی     گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش 

این قاصم شوکـة المعتدین؟

می بینی چه گونه دنیا  از دست این آدمیزاد یک لا قبای خود پرست در میرود؟

متعدیان به حقوق بشر,متعدیان به ساحت مقدس انسان ,متعدیان به شرف و شرافت خالق و مخلوق...

در ١١۴ سوره مبارک قران مجید خداوند می فرماید:بسم الله الرحمن الرحیم « بنام خداوند بخشنده مهربان» !

سوره مبارکه توبه با بسم الله ندارد و در سوره مبارکه نمل ٢بار ایه شریفه تکرار می گردد. خداوند در سوره های دیگر نیزاین دو صفت عظیم «رحمان و رحیم» بودن خود را بارها و بارهابه رخ انسان میکشدو کمتر از صفات و اسماء کوبنده  و در هم شکننده استفاده میکند .میدانی یعنی چه؟

یعنی اینکه بیش از هر صفتی باید بخشنده و مهربان باشی !!!

 این انسان چه کرده که دچار غضب الهی گردیده؟؟؟

دلارام

روزی میرسد که همه در خفا و اشکار تو را می خوانند...

«این قاصم شوکة المعتدین»

دست خدا بالای همه دستهاست

و خداست خیر الماکرین...

نازنین

به حرمت لیلای من... نظری...!

می خوانمت و میدانم انقدر باید دنبالت بدوم تا از نفَس ِ نفس بیفتم...

باورش سخت است و یا شاید برای حجم کوچک من دشوار است. اما همین است که باید!

دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست      از لب خود به شفاخانه تریاک انداز

-------------------------------------------

شهادت دردانه حضرت ابالحسن،جواد الائمه بر پدر بزرگوارشان و شیعیان ایشان تسلیت باد.

 -----------------------------------------------------------------------------

دوشنبه:

به ظلمتی که کنون چون شولای ارامش بر سرم اویخته ای، به شب قسم...

در ظل و جودت انچنان هیچم می خواهی که فریادم را نیز از یادم میبری،چه رسد به کلامی که در دلم می جوشید...

تنها دلم می خواست باری دیگر بیایم،بیایم وانچه نگفتم بگویم و انچه ندیدم ببینم.... شاید دیدم و چشمانم بسته بود...شاید به زبانی دیگر گفتم و نمیدانم!

 معشوق من نزدیکتر از انی است که مینماید... اما دیدنش چشم نمی خواهد! دل می خواهد دلی خالص و صاف...

دلتنگی مرا بشوی با بارانی از رحمت...

یک چله تا کوچ کبوتر تشنه لب بسوی عرش عشق مانده،

 قرار بود بیاید و دستی بر پرواز کبوتر بگشاید !

 پرستویم نیامد !

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر     خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

-----------------------------------------------------------------------

۴شنبه:

 دلارام ،دلم هواز پرواز دارد مثل همهان ها که هر دم دورت میگردند و قربان صدقه ات میروند.

صبحی چشمم به اسمان افتاد نتوانستم قربان صدقه ات نروم.

تصدقت رحمی به این دل ریش واشفته ی  من کن!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا طبیب من لا طیب له

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای     دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

این السبیل بعد السبیل؛این الخیرة بعد الخیرة؟ این الشموس الطالعه؟

کجاست راه حق بعد از یکدیگر ؟

کجایند نیکان عالم بعد از نیکان ؟کجایند خورشید های فروزان؟

پاییز رسید رنگ عبرت برگهای الوانش چشمهای پویا را خیره کرد؛ چه رنگارنگند پند های روزگار ما و چه پر خطر و فراز نشیبند راهها...

پس از این عبرتها پند گیرید، و از این نشیب و فراز بهوش آیید،و از بیم دهندگان سود برید.

کجایند رهبران نور که راه حق را بر مانمایان میکردند و ما همچنان مسخ شده بدنبال وسوسه دنیا راه می پیمودیم و می پیماییم...

کجایند صالحان و خیر خواهان که به خود نمی اندیشیدند و تنها به رستگاری نوع بشر کمر همت بسته بودند؟

کجایند خورشید های فروزان حب خداوندی...؟

امام صادق می فرمایند:

هل الدین الا الحب؟

ایا دین بغییر از محبت است؟

این را حبّی ، راهیست که اخرش پاداش را تو میگیری، و بال پرواز را تو میابی ،زیرا خداوند که  در اعلا مقام است ما به خاک چسبیدگانیم...

دلتنگم

بوی پاییز در مشام شهر پیچیده و خنکای ان دلم را میلرزاند...روزهای دوست داشتنی پاییز مرا به پیله تفکر و خاطرات زیبایم میبرد،خاطراتی که می تواند تلخ باشد می تواند شیرین !اما مگر نه این است که زندگی به دست ماست و ما ان را به رفتارها و کردار خود نقش میزنیم...! ،شاید در بهاری دیگر پروانه وار سر از معبد دلم بر اورم...

 مگذران روز سلامت به ملامت حافظ     چه توقع ز جهان گذران می‌داری

؛بندگان خدا،شما را به خدا خود را از هر کس عزیز تر  و گرامی تربدانید و اپایید.

خداوند راه حق را بر شما آشکار ساخته و مسیرهای آن را روشن نموده است،و این شما هستید که باید انتخاب کنید: یا شقاوت همیشگی و یا سعادت جاودانه را.

پس در گذرِ روزگار برای روزهای ماندنی توشه برگیرید،که شما را بر تهیه زاد رهنمون گشته و بر کوچ کردن دستو ر دادهاست تا خیمه و خرگاه بر کنید و به راه افتید.

و شما کاروانی را مانید ایستاده که نمی داند فرمان حرکت کی رسد!؛

...فرازی از خطبه ۱۵۶ نهج البلاغه امیر المو منین علی عالی اعلا (ع)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستی گفت خیلی پرتی! حد اقل از کسایی که بهت رای دادن تشکر کن!

باید ایراد را پذیرفت!

از تمامی دوستانی که به وبلاک عقیق در انتخاب صد وبلاگ برتر بانوان رای دادند بی نهایت سپاسگزارم. عذر تقصیر بنده را بپذیرید این روزها بقول همان دوست شدیدا از قافیه پرتم و شاید همیشه در این باب ها پرت بودم . لطفتان را سپاس.

عقیق

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا قیوم

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی     به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

این طالب بدم المقتول بکربلا

مولایم

مظلومترین عالم

جد بزرگوارتان حضرت حسین (ع) از اصحاب خود در امان بودند !

بیا و دوستانت را با دعایت از غفلت و راحت طلبی و رفاه جویی نجات ده تا اینقدر آزارت ندهیم.

---------------------------------------------

حبیبم

الهی لا تودبنی به عقوبتک...

این دل, سوخته از عشقیست که خدایا تو سفارشش را داده ای,

این پروانه صفت د رمجمع عاشقان دلباخته گی می اموزد؛ اما

پریشان است!!!

مگر نه اینکه امید های واهی را که همانا ادمیانند از من گرفتی!

پس جلوه بنما حبیبم !

برسان  ان ماء معین را...

تشنگی اخر هلاکم می کند...

جلو گری تو مرا ارام میکند....

ادرکنی یا عشق

مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما     کان جا هزار نافه مشکین به نیم جو

just for u to read:***

Prayer is that which enables the soul to realize its divinity. Through prayer human beings worship absolute truth, and seek an eternal reward. Prayer is the foundation-stone of religion; and religion is the means by which the soul is purified of all that pollutes it. Prayer is the worship of the first cause of all things, the supreme ruler of all the world, the source of all strength. Prayer is the adoration of the one whose being is necessary




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا الله

بنده پیر خراباتم که لطفش دا یم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

زمانه گر نکند اتشم به خرمن عمر

بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس جماش ان سهی سروم

که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست

 

این هادم ابنیة الشرر و النفاق ؟

مولای من

بنای دلم را که قرار گاه محبوب بود,

 با خشت خشت تعلق به غیر او چیدم, با رنگ نفاق ان را تزیین کردم

بیا و انرا ویران ساز

که تو خراب اباد دل را رها نخواهی کرد.

ادرکنی یا عشق

*

*میلاد بانویی عظیم در قالبی کوچک مبارک*

*بنت الحسین،رقیه خاتون*

*دلبندم*

هفت سال اول گذشت...

٪*میلادت مبارک.*٪

 

*

خستگی امان نمی دهد، انگار شی محکم به سرم خورده،باور این رفتار ها قلبم را سخت می ازارد،نمیدانم کدام ها را باور کنم!

بازی دنیا و بازگرانش را و یا خود را... سعی میکنم هموراه یادم باشد که وکفی بالله شهیدا...  اصل این است ...  تو مرا به ارامشی می خوانی که تنها با تو یافت می شودَ، حبیب من ، تنهایی هایم باز رشد میکند . تنهایی حجم عظیمی دارد و تعریفی وسیع، هر بار بیشتر در میابم که تنهایی موهبتی است که در جای جای طول زندگی به من عطا کردی و در این جمع بودن افتهایی نهفته و از ان گریزی نیست. اما مرا به لطف خود برهان..

الهی

تو انان را دچار نور و رحمت خود گردان تا بچشند که پشت پرده دنیا میهمانی توست و ...

سکوتی ممتد و سخت ...

صبر زیباست چون حاصل نام زیبای توست یا صبور...

...

۳شنبه:

انیس دلم

انگار صبوری را حدی نیست

انگار صبوری یک ابتلاست..

انگاربا صبوری  پاهایت مدام به چاله ها میافتند...

انگار دیواری کوتاه تر از صبوری تو این روزگار نمی یابد...

انگار...

یا بنت الحسین ادرکنی




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا مهیمن

راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان     خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

نگار من

دل آرام

یوسف طه

نه دست ، نه ترنج

دل می برم

دل می برم از این صحرای بی ثمر

دل می برم در این زمهریر ,از اتشکده خواست های پوچ

دل می برم از من و از من ِ من...

دل می برم از انچه بر "من" متصل است

دل می برم از هر چه خود...

دل می برم از دل بستگی های مزمن

دل می بر م

تا که جمال دلارای تو بینم

بیا

...

ادرکنی یا عشق

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع     شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

.......................

میلاد حضرت جواد الائمه، دردانه ابا الحسن به پیشگاه  ثامن الحجج و محبین و شیعیان حضرتش مبارک.

به یاد صدایی  که چه زیبا در حرم مبارکش این گونه حضرتش را می خواند:

 یا جواد الائمه ادرکنی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ توسط عقیق

 یا منور النور

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه         ذّره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرپایم که به سیل افتادم        او که میرفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بودمگر ؟ دست که بود ؟        که در این بزم بگردید و دل شیدا برد؟

 

ان روز که عهد بستیم خود دانستیم اما این روز ندانیم که این دم به دم هوای یار کردن چیست؟!

این دم به م بغض گره خورده و در هم چیست!؟

بالا بلند بی همتای بی بدیل

این همه بلندی و رفعت از توست

و این همه پستی و فرومایه گی از من

همچو  نیلوفری بدور  قامت حبّ تو می پیچم که

هیچ کس رفیع نگردد مگر به قامت عشق تو...

نازنین

گاه می پندارم که بیش از من است شانه های سنگینم ا

و دمی دیگر درون شوریده ام بانگ میزند " هی خود پذیرفتی" دم مزن !

صبوری باید کرد در جفا, در فراق, در نا مهربانی این دهر ...

 دلبرم , حبیبم, کسی که تو را برگزید ناگزیر از چشم بستن ز هر مهرو وفایست.....    

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین     افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

نازنین حبیب

 باشد سکوت هدیده توست

برسان فریاد را از حلقوم زمان

ادرکنی یا عشق

دلم برایتان بسی تنگ است.

 ......---------------------------------......

هر ساله خرداد حامل خاطرات فروانی از تلخ و شیرین برایم است. حیف است این جمعه که اخرین جمعه خرداد است از شریعتی و چمران دو شهد نوش عشق تو نامی نیاید ...جفا فراموشی یاران است...

خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز،

با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید،

آتشفشان درد و غم را آزاد کنم،
اشک را که عصاره حیات من است،
آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم .
غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند،
با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.

شهید چمران

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ توسط عقیق
   ...


بنام شاهد و نی

به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان        بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

 و اذا...

۳/۱۱

باورم نمیشود که این همه سال است رفتی

چه تفاوت می کند !

که مائیم در بند مکان و زمان و تو سر برون برده از این حلقه دنیا از این ایستگاه بین راه.

هیچ گاه تا هستم چشمانت را فراموش نخواهم کرد،   روحت شاد.

....

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق     هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

الهی با خودت و خودم دچار نفاقم مکن...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا ساقی

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین     حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

 شمعدانی تشنه است

و هیچ پیالهء لبریزی بر رفع عطشش نمی کوشد.

گرچه  گیاهان در زمستان خشک شدند اما

انتظار، شمعدانی را سرپا داشت...

اگر تشنه ای

پیالهء آبی نذر شمعدانی کن...

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه    

 انی رایت دهـــــــرا من هجرک القیامه

.......................

۸۷/۳/۷

یا منتهی الرجاء

بسم الله الرحمن الرحیم،فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیهِم بِعِلمٍ وَ ما کُنا غائبین؛س۷،آ۷.

بنام خداوند بخشنده مهربان،پس بر انان حکایت حال آنها را  بعلم و دانش بیان کنیم تا بدانند که ما از کردار آنان غافل نیستیم.

 آنشب در میان تاریکی چشمانش رو به آسمان باز شد و اینگونه رقم خورد که ، تا در دایره هستی ستاره اش به ۷ بگردد و همیشه بدنبال ۷ آسمان در ۷ زمین ،از ۷ خوان نادانی بگذرد و چشمان تکدر را  در۷ دریا بشوید و به اختر هفتم توسل یابد و ۷یافته از صفات را ملکه قلبش قرار دهدتا شاید به ۷ وادی عشق رهش دهند اما هنوز متحیر بر در دروازه شهر عشق ایستاده و می ترسد که جا بماند.

منت خدای را که سببش ۷ بود نصیبش ۷...

   پله پله  میرود، شاید   ۷ اسمان را در عمق ۷ زمین درک کند،شاید  ۷ رذیله  با ۷ آب طهور ِ 

۷ صفت بشوید. ۷ شوط را با تحیر ، اشک و اه طی میکند  ،  ۷ بار از وادی بی قراری و به وادی شوق میدود تا زمزم وجود را بنوشد؛شاید نعمتهای بی کران حبیب را به ۷ شکر به ۷ عمل صاف به ۷ خیر کوچک پاسخ گوید.

الهی می خواهد با تو باشد برای تو باشد و برای تو به خلق تو بپردازد و برای تو  نعمات بی کرانت را تصویر کند و برای تو از هر چه هست و نیست بگذرد و برای تو به کوچکیش واقف گردد و برای تو به توانایی هایش که عین شکر نعمات توست بپردازد. تورا مسبب ، تو را مفتح ،تو را مدبر تو را مفرج ،تو رامسهل تو را میسر،تو را متمم بداند که همینش او را کفایت می کند.

تو را حبیب، تو را مالک، تو را حامی،تو را مونس،تورا فتاح، تو را حکیم و تو را عشق بخواند.

یاریش کن که هیچ کس و هیچ چیز جز تو ندارد و فقرش را به استان تو آورده تا دستش را گرفته توشه اش را رضایت خود سازی و روانه اش کنی بسوی خودت که ما از  تو هستیم و از بن بست دنیا باز بسوی تو باز خواهیم گشت.

·´¯`·-»جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت ...عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد«-·´¯`·

 

 ·´¯`·-».من عرفه نفس،عرفه ربه«-·´¯`·




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ توسط عقیق

بنام نامی  لیلی

 یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم     افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت


کویر انتظار...... مرغی پر بسته ... زنجیر اوهام... کبوتری بر گنبد عشق... سایه های بی قواره منیت... روزهایی  تکرار ناشدنی... هوا.. نَفَس......نَفس... دود و اهن... شیادی و حیله گیری... کراهت چهره ها .... نگاهایی نفرت انگیز ... پول... نوروزتان پر پول باد!.. خیابان... راه بندان... گرما... سر درد...........اینجا حریم توست گرچه گرگان و سگان تیز دندان بدنبال روبهان و شغالان میدوند و یکدگر را می درند....

مستی عشق نیست در سر تو   ....  رو که تو مست آب انگوری ... خواجه  شیراز گفت..

کاش دیوار های نادانی مرعی بود تا میدانستیم چقدر از قبله تو کج شده ایم و بار کج به مقصد نخواهد رسید...

اتوبان یکه تازی.........
...


به پس کوچهء دلم میپیچم
چقدر اینجا دنج و امن است
بر مصحف دل تفالی می زنم
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا    ................

....

....

 ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت     چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای

خدا از شما یاری خواسته است تا بیازمایدتان!
سپاس و ستایش خدای را که نا دیده، شناخته شده است و دلها غایبانه به کمند عشق او گرفتار آمده اند،آفرید گاری که بی رنج و تعب آفریده ،و آفریدگان را به قدرت خود لباس هستی پوشانده و عزّت او هر خدایگان و گردنکشی را خاکسار و بنده ساخته؛ و با جود و بخشندگیش بر هر بزرگی سروری یافته.
مهر عمیم اوست که مخلوقاتش را سامان داده و در دنیا مسکن بخشیده ، و پیامبرانش را بسوی آدمیان و پری زادگان گسیل داشته تا پردهء پندار و اوهام دنیا را دریده و چهرهء و اقعی آن را نشان داده و‌ آینهء تاریخ را پیش رویشان نهاده و زشتی های آن را در دید گاهشان گذارده و در زیر بمباران عبرتها قرارشان داده؛ از دگرگونی سلامتی و بیماری،آزمایش حلال ها و حرام ها، و آن بهشت یا دوزخ، کرامت یا خواری که خدای سبحان برای فرمانبرداران وفرمان شکنان فراهم آورده است.
به آستان عظیمش کرنش و ستایش کنم آن گونه که از آفریدگانش خواسته و انتظار می رود. برای هر چیز ضابطهای معیّن فرموده و برای هر برنامه  پایانی و برای هر پایان، نوشتار و پرونده ای.
نقوای الهی پیشه کنیدو حریم پروردگار را نگه دارید و قُرقگاه او را نشکنید؛خدایی که هموراه در محضر اویید و صاحب اختیار شماست و سر رشته دار و سلسله جنبان همه کار هاتان. اگر پنهان کنید، داند و اگر آشکار سازید، نویسد. فرشتگان محافظ راا بر شما گمارده است تاهیچ حقّی از قلم نیفتد و هیچ باطلی ثبت نشود.   ..................

فرازهایی از خطبه۱۸۲  نهج البلاغه مولای متقیان علی (ع)

 بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را     ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

.............

شنبه  ۷/۲

 

جز نقد جان به دست ندارم شراب کو     کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار

....................سه شنبه ۱۰/۲......................

باور کنیم که سهمیه های روزانه خود را هر روز بی کم کاست میگیریم... چه با سکوت بیایید و با سکوت بروید رد پای شما جایی ثبت است. هیچ انسانی بی اثر و ردپا نیست. الهی یاریمان کند رد عشقش برای ابد بر دلمان چون داغی زیبا بماند.... صورتها را هزاران بار در روز میبینیم اما این دلهای صد پاره را فقط اوست که میبیند،او که همواره هست. یادم میاد حدود ۵ سال پیش اسمی که برای این وبلاگ انتخاب کردم چنین بود: تنها اوست که می ماند... و به دلایلی عوضش کردم و راستش خودم هم فراموشم شده بود... تنها دلبر ماست که ماندگار است.

 هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم     یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

ادرکنی ای ع ش ق


 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ توسط عقیق

سلام همسایهء آسمونی

بازم دست پر مهرت ٬رنگ تازه به طبیعت پاشیده...

دلم نمی یاد از دلتنگی بگم...

هر چند که اینجا هنوز زمستون مهمونمونه٬وترجیح میدم برف بیاد تا شاخه های خشک را

 بپوشونه؛ تا نبینم که چقدر شاخه ها از زندگی خالی ِ....من عا شقبرفم...

~*~*~*~

حضرت علی(ع)میفرماید:

درد تو از توست٫ولی بدان بصیرت نداری؛

و درمان نیز دردرون توست٬

لیکن تو بدان آگاهی نداری.

~*~*~*~

کسی که چرایی برای زندگی داشته باشد،

با هر چگونه ای خواهد ساخت.

~~~~~~

انسان موفق انسانی است که :

تفاوت بین حرکت و جهت را درک نماید.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

امروز می خواهم درد دل یک دلدار را براتون بنویسم٬شاید درد دل خیلی از شما ها باشه.

...........

تنهایی٬نه؟

نگو تنها نیستم٬خودم حست میکنم.

چشمات داره بامن حرف میزنه٬عجب چشمهای معصومی داری!

اصلاً به من بگو٬تنهایی چیه؟

تنها کیه؟

تنها منم؟

تنها تویی؟

به نظرت اگه منو تو باهم بشیم..ما..بازم تنهایم؟

تنهایی میتونه در ..ما..نفوذ کنه؟

شاید آره شایدم نه!

نخیر٬این تنهایی باز دست از سر ما بر نمیداره.

جناب تنهایی به ما چیکار داری٬حالا که من تنها نیستم٬الان من شدم ..ما..میفهمی؟

نه!انگار این تنهایی از جای دیگه نشأت گرفته.

هر چی فکر میکنم تنهایی از کجا تغذیه میشه٬.....نمیدونم!

از هر کس میپرسم تنهایی از کجا میاد٬جواب سر بالا میشنوم.

نخیر تنهایی یک حس ِ٬نمیشه از عقل کمک گرفت٬پس چیکار کنم؟

آهاااااااااااااااااااااااااااااااااا

از دلم کمک میگیرم٬

از دلم میپرسم؛

این حس تنهایی از کجا نشأت میگیره؟

شما میدونی جناب دل؟

چرا گریه میکنی؟

ازت سؤال کردم ٬وا ــــــــــــــــــــــی این دل ما چقدر گرفته اس٬چی شد؟

به به!   این ازون دلایی که حرفشو به هیچ کس نمیزنه٬

فقط با صاحبش سخن میگه!

بیچاره دو روزه دیگه پژمرده میشی ها!

آره حق با توست٬

حرف دل را نمیشه بیان کرد؛

باید حس کرد.

وقتی آدم گریه میکنه٬همه فقط اشکهای آدم رو میبینن؛چه بد!

آخه نمیگی این اشکها از کجا سر چشمه میگره؟!

همین دیگه!بعد میگی تنهایی از کجا نشأت میگیره٬از همین جا............

کسی این دلو حس نمیکنه٬کسی نگاهش نمی کنه؛

دلـــــــــــــم یواشکـــــــــــــــــــــی٬بعضی وقتها باهام حرف میزنه٬

میگه:تا کی باید بود؟

-آخه مگه دست منه٬تا کی بودن!

آها!میخواد بره مسافرت!

-تصور کن ٬یه دل تنها٬تـــــــــنهای تــــــــــــــــــــنها٬میخواد بره سفر!

-کی میاد باهاش بره سفر؟

نه٬ هیچ کسو قبول نمیکنه!

-آخه چــــــــــــــــــــــــــــــرا؟

تنها مسافرت اصلاً خوش نمیگذره٬

میدونی؟

-پس چی میگی؟

آخه این دل من میترسه.

-از چی آخه؟

از این میترسه که با یکی همسفر شه٬بهش عادت کنه٬ولی این همسفر اونی نباشه

که حسش کنه٬و یا اینکه٬وسط راه ترکش کنه.

-پس بایداز خدا بخواد یه همسفر خوب واسش پیدا کنه٬یه همسفری که کمکش کنه؛

برا بالا رفتن٬کمکش کنه تابرسه به اون بــــــــــــــــالاها.

-کی میشه اون همسفر بیاد؟

عزیز من باید لیاقت داشته باشی٬باید  اون چیزیهای که اون خواسته واسش مهیا کنی.

باید پاک ِپاک باشی بعد شاید منت بذاره سرتو بیاد.

-ببینم اصلاً اگر بیاد واسش چکار میکنی؟

نکنه بیاد ٬تو بهش بگی من نیستم!

بساط مهمونی را فراهم کن٬حس میکنم خیلی نزدیک ِ٬خدایش اگه این مهمون این همسفر رو نبینی و بری٬عذاب میکشی.

چرا که خیلی سخت یه عمر منتظر باشیو نبییش٬

انتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظار خیلی سخته؛

ولی اگه بدونی آخرش به هدف میرسی٬این انتظارشیرین میشه.

نمی دونم آدم میتونه تنها بمونه٬تنها منتظراین مهمون باشه که ندیدنش باعث گرفتگی دل.

بد نیست آدم روی زمین یه همسفر داشته باشه ؛

همسفری که باهاش بتونی بری اون بالاها؛

همسفری که بهت کمک کنه ٬وراه رسیدن به اونو نشون بده؛

کمک کنه تا بساط مهمونی فراهم کنی؛

تا مسافر که قرار بیاد زودتر بیاد.

انشا الله که همین روزا بیاد.

انشا الله.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و کسی خواهد آمد .

دلش از جنس بلور.

از تبار آسمان٬

با یک طبق یاس در دستانش.

اوخواهد آمد...

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

امروز قصد نوشتن نداشتم ،اما دیدن یه پیام منو به وادی دل کشوند،پس باید نوشت.

اما از دست این پرشین بلاگ این سومین باری هست که دارم می نویسم .امیدوارم این ثبت بشه.

اون کسی که امروز میخواهم براش بنویسم ارزششو داره .

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

برای تو بارها قلم بر  دست گرفتن خوشایند است.                                              

¤

بگشا پنجره را ،

صبح در کمین نشسته.

به آسمان بنگر،تا بی نهایت آبی ست،

همچون دل تو،

وخورشید شرمناک از دل تابنده ات ،

پشت ابرها پنهان است.

ابرها سایبان چشمهای تواَند،

تا آفتاب از سر حسادت،تاج رخت را نیازارد.

بر دستان توانگرت بنگر،

جوانه سبز،به انتظار اشارتی،

چشم به لبانت دوخته،تا رویش را آغاز کند.

و یاس ها پشت دیوار دلت از فراغ می گریند؛

ونسیم پیکرت را در آغوش کشیده تاوادی مهر با خود میبرد.

من از پشت هزاران فرسنگ فاصله بر دلت می نگرم،

دل تو اقیانوسی طو فانیست،

مواج ،پر خروش

اندیشناک ودر تلا طم.

سرگردان کدام ساحل عشقی؟

دست خود را به من بسپار،

تا با فانوس تدبیر،

ساحل گمشده را با هم بیابیم.

**********************

دل من  بلمی سرگشته در اقیانوس اندیشه

به دنبال آن مهر فروزان،

آواره نغمه ای آسمانیست.

دل من صحرای سوزان،

دل من موج خروشان،

دل من غرق خداست.

********************

روزی را میبینم که دلت ،

یاس سفید بر قدوم پرستو های مهاجر می پاشد.

وسر بازارچه عشق ،

یاس را می کارد.

وفراموش مکن:

*یاس ها منتظرند.*

*********************

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

بغض دلتنگی تو ،

بی صدا در دلم می گرید.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پاییز از لابلای شاخهء درختان سرک می کشد.

غوغایی بر پاست ،

برگ سبز ،از درد فراق زرد زار گردیده،

افرای خسته از ماندن ،شرم سار از ناتوانی نقاب سرخ بر روی نهاده،

اما کاج های شمالی ،استوار، همچنان دست بر آستان تو بالا برده، ثنایت میگویند.

برگ زرد ،چشمهایش را بسته به آستان سجود سقوط می کند،

تا شکر گذار رویشی دیگر باشد.

باد همهمهء بودونبود را به گوش جانم می خواند.

بقول نسترن:

*غرق پاییزم*

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

در لحظا ت دلتنگی ، شادی ، نا امیدی در لحظه انفجار؛

  شنوایی تو آ رامش را به دلم باز می گرداند.

 فاصله و دوریه طولانی ، دلم خیلی برات تنگه ؛

یک شانه برای گریستن می خواهم.

سر ما آستان حصرت دوست!

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق

یاورم

در زیر سقف آسمان توهمچو قاصد کی آ واره وسر گردان؛

بد نبال مأوایی برای آ رامشم.

قلب رخم خورده و شکسته ام؛ تا کی توان تکیه گاه بودن را دارد؟

خلع عاطفه؛

بغض سنگین؛

کجا ست آن مهر عظیم؟

آن آغوش گشاده ادراک؛

تا کی هیبت اندیشه ام با دشنه کلام مجروح خواهد بود؟

در این سعی بیهوده ؛

من مقلوب نخواهم شد.

شکستن من آسان نیست.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page