بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا حی

از رفتنت دهانِ همه باز...انگار گفته بودند:
پرواز!پرواز!

------------------

با تو از تمام فاصله ها عبور میکنم.

از خیابانهایی که سنگ فرششان سنگهایست ساییده شده و باد و بوران خورده روزگار...

با تو از شبهای خاموش و بدون چراغهای نئون ؛ از خیابانهای باریک  از کنار ساختمانهای بسیار قدیمی...از کنار مردمی که با اصالت کهنه خود ؛مغرور راه میروند !

و هرگز به چرخ دستی تو نمی خندند !

آنان نانشان را درخانه میپزند و  قیمت بالا در کیوسک خیابانی با افتخار میفروشند!

انان هنوز چرخ های آهنی دستی مادر بزرگ مرا از فروشگاه می خرندو به اشپز خانه هاشان اضافه میکنند!!

اما روزها سوار بر متروی شهری  به سر کار میروند!!!

با تو عبور میکنم از تهران از شهر خودم...شهری که اصالتش را  به مدرنتیه ای که سوغات مغرب زمین است فروخت !

همان غربی که زنانش افتخار میکنند نانشان را در منزل می پزند و چرخ های اهنی* دستی را می خرند همان هایی که شاید در سمساری های ما هم یافت نشود....................!!!!!!!!!!!

 

*این چرخ گوشت های قدیمی که پایشو به میز میبستن و با ان گوشت ،سبزی و گردو غیره چرخ می کردند. فکر مکی کنم جوان ها ان را ندیده باشند!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حکیم

 تا بحال سقف و کف دلت بهم  نزدیک شده؟!

تا بحال احساس خفگی کردی؟ احساس له شدن!!!

یک روزنه ؛

تنها یک روزنه به اسمون از این سقف فروریخته راه امید توست!!!

و اگر این کورسوی نور نبود...

وای ...

و هنور پای دلم درد میکند ازبس بدنبالت به بیراهه دویدم!

ادرکنی یا عشق!

ادرکنی یا اباصالح!

---------------------------------

قیصر خوب میگفت:



دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا فتاح

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق     ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

لحظه جدایی ،لحظه پیوست مدام رشته مهر با دل است!

و امان از جدایی که که قافیه مکرر زندگیم بوده...!

عمیق که می اندیشم جدایی و انفصال ماهیتی مادی بیش نیست ...

دل

هموراه در شاهراه وصل راه می پیماید...

این است دیگر

دوری و فراق هم ابتلایست...

ادرکنی یا عشق.

=======================

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان    

 گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا مفرج

حجاب چهره جان می شود این غبار تنم

خوش ان دمی که از این چهره پرده بر فکنم

این جامع الکلمة علی التقوی ؟

مولای من

تفرقه هایمان به جهت اظهار منیت هایمان است!

بیا و جمعمان کن به دور خود !

ما را از مطرح کردن خود و پوشاندن تو پرهیز ده...

-----------------------------------------------------

باید خدا الوده بود

زیبای من

حبیب دلم

دلو دستانم تهی است

شاخه انگشتانم در طلب حلقه ایست...

حلقه بندگیت...

کاش انقدر وجود داشتم که مرا بپسندی...

چقدر چشمانم ببارند... ؟

دمی و قد قامتی بر الف استوار هستی

الله

دوباره و هزار باره بندگیم را مرور میکنم

ای دلربای اولین و اخرین 

بسم الله الرحمن الرحیم

 زیبایی حبیبم زیبا

 مالک بی بدیل، بی همتا و بی تای من سپاس شایسته توست

الحمد و لله رب العالمین

نعماتت بی پایان است می بخشی و می نوازیم ای مهربان عالم

الرحمن الرجیم

صاحب من،شروع من و پایان منی مالک عاقبتم، عاقبتی که خود ساخته ام

  مالک یوم الدین

 تنها اطاعت تو را از تو طلب میکنم

الهی  جز تو پناهی ندارم و در هیچ اباد خود غرقم و

ایاک نعبد و ایاک نستعین کلید فرج این خسته جان است

خدا یا بپذیرم و رهنمایم باش و

 اهدنا صراط المستقیم را روزیم گردان

 عملی عطا کن تا شایسته صراط الذین انعمت علیهم باشم

مرا بر سفره ات روزی خور بندگی کن تا

نباشم از غیرالمغضوب علیهم

و هرگز حتی ننگرم بر والضالین.

راهی سفریم یکتای بی نیاز

به شهری که هر سال اجازه ورودش را می یابیم تا مدتی در ان به سیاحت بپردازیم

به سیاحت افاق،به سیاحت خود به سیاحت عظمت خداوندی...

سجده بر خاک دل میکنم

دوباره تب دارم،چشمانم می سوزد...

دیوانه ام...

این تب و تشنگی خاک وچودم را ترک ترک میکند

هیچم نه حتی ذره ای

اما تو همه ءهمه ی دلبرم....

.مرا بطلب... این بی ملولی شرح کن...

ادرکنی یا عشق

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار     هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page