بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا رجا

یا رادّ ما قد فات...

جمعه،
غروب خون جگرم میکند ،که هان
کجاست گم شده دیرین منتظَر؟

آوار سنگین دلتنگی،

بیا

ای بازگرداننده‌ی از دست رفته‌ها!

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ توسط عقیق

یا الرحمن

انگار هنوز روز اضطرار نرسیده،روزی که دین آتش کف دست شود و بیایی ...                                                                                                                                             هنوز راه نفسی هست و مجالی برای صبوری در جنایت منافقین داعیه دار دین....

 

  راستی بادیدن بچه های یمنی و سوری و افعانی و عراقی که تکه تکه میشوند، لقمه      راحت از گلویتان پایین میرود؟ اگر میرود هنوز وقت آمدنش نیست!!!    

 

اللهم اجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ توسط عقیق

یا محب

 

از سر دیوار جمعه ها

سرکی میکشم بر باغ ظهور

تا که شاید نسیم از دل باغ

خبر آمدنت را بوزد،بر چهره ء بی سرو سامان حضور ...

چه کسی می گویید ،جمعه ها تعطیل است ؟!

بی قراران تو امروز همه منتظرند

تا که از قبله امال وجود

خبر امدنت را بسراییند همه چلچله ها ...

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ توسط عقیق

بسم الرَّب المهدی

مدتهاست کلام سرگردانِ حلقوم مانده!

چرا؟

میدانم دست و زبان و....و پایی که بدنبال دنیاست دیگر توان گفتن از تو را ندارد.

لیاقت یافتنی است!

بگذار لیاقت یابم تا بخوانمت!!!

ادرکنی یا عشق یا اباصاح المهدی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳ توسط عقیق

یا محبوب

چه بیهوده عمریست اگر انتظار دیدار تورا دیدگانم نکشد!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ توسط عقیق

یا خالق

در خزان انسایت

غم هبوط است

که می بازد

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ توسط عقیق

به نام بی همتای عالم

به نام هم او که داشتنش برایم کافی ست و دراین گرداب سهمگین دنیا،اگر اعتقاد به او نبود قطعا نابودی و اظمحلال روح روانم حتمی بود...

الهی شرمسارم به اندازه تمام کائنات از اینکه می بینم ،انسان اشرف مخلوقات بود و اکنون نامی نمی توانم برایش بیابم که وصف تمام صفاتش را در بر بگیرد!

یاریم کن که انسان بمیرم...

رسم عاشق کشی و شیوه شهر اشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳ توسط عقیق

بسم الله النور

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

آقای خوبیها

امسال جمعه نوروز شد ، دل ما هوایی تر ، چشمان ما همچنان بر رد که باز آیی ، مردمان را از رنج بودنهای بی حاصلشان بر هانی...

و اما با بهار دیگر ...

چه بگویم که رنج من در مقابل این همه درد گفتنی نیست!

دیگر بیا

همین ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳ توسط عقیق

بسم الله النور

در شمارش ایام آخرین جمعه نود و دو هم رسید.

ولی کدام جمعه آخرین خواهد بود،خدا می داند!

همان گونه که خورشید هر صبح از عمق امید دم میزند،ما هم امیدوار منتظر می مانیم!

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا حبیب

قطعه 24 - ردیف 95 - شماره 24
شهید مصطفی ابراهیمی مجد
نکته ای که این شهید بزرگوار را از سایر همسایگانش در بهشت زهرا متمایز می نماید جمله ای است که بر سنگ مزار او حک شده است:«اینجا خانه شهیدی است که به انتظار قیام مولایش آرام گرفته است.»
علت نگارش این جمله را باید در وصیتنامه بجا مانده از این شهید جستجو کرد.
بخشی از این وصیت نامه مزبور به این قرار است:
بگذارید بعد از مرگم بدانند. که همانطور که اساتید بزرگمان می گفتند.
"نوکر محال است صاحبش را نبیند من نیز صاحبم را ، محبوبم را دیدار کردم "
اما افسوس که تا این لحظه که این وصیت را می نویسم، دیدار مجدد او نصیبم نگشت. بدانید که امام زمانمان حی و حاضر است و او پشتیبان همه شیعیان می باشد. از یاد او غافل نگردید. دیگر در این مورد گریه مجالم نمی دهد بیشتر بنویسم و تا این زمان دیدار او را برای هیچکس نگفتم مبادا که ریا شود و فقط که دیگر می گویم که از آن دیدار به بعد چون دیگر تا این لحظه او را ندیده ام تمام جگرم سوخته است . و اکنون به جبهه می روم تا پیروزی اسلام را نزدیک سازم و راه را جهت ظهور آن حضرتش باز سازم و امیدوارم که آن حضرت حکومتش را در زمان حیاتم ببینم ( وان حال بینی و بینه الموت ) و خدایا اگر مرگ بین من و او حائل شد مرا از قبر خارج ساز، هنگامیکه ظهور آن حضرت انجام گرفت در حالیکه کفن بر تن دارم و ...





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا حبیب

دلتنگ می شوم وقتی

حرف دلم

در هیچ کلامی نمی گنجد...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا قریب
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

میخواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که میخواستم گذشت

دنیا که هیچ جرعه آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه من مثل سم گذشت

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن ، حتی قلم گذشت

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من بخدا از رقم گذشت

حالا برای لحظه ای آرام میشوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت
الهم عجل لولیک الفزج



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا جمیل

فراخواندیم تا

تماشایت کنم...

.

.

.

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا محبوب

ناجی عهد ما،

ایمد روزهای عاصی!

چون عصای کلیم

که شکافت قلب دریا را،

سینه سیاه دوران را شکافی از جنس عشق باش !

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ توسط عقیق

یا جمیل

تنها یک قرص ماه،
داروی درد ماست !
اللهم عجل لولیک الفرج.

 



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ توسط عقیق

بنام حبیب

السلام علیک یا ربیع الانام!

تا بوده از قدیم چنین بوده روزگار

ماه دوازدهم که رود،می رسد بهار

اما حدیث منتظران حرف دیگریست

ماه دوازدهم(عج)که رسد،می رسدبهار




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ توسط عقیق

ی

یا حبیب

سلام بر ابراهیم هادی!

شهید جاوید الاثر!

آشنای گمنامان عاشق!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا حی

بی هیچ تردیدی

دردهای جاری امروزما، منشاء در بی تدبیری مدئیان روزگار ما دارد !

چه تاوان سنگینی،

دستهای خالی میپردازند!  

عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

...

عجل




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا طبیب

دارد تمام می شود ساعات جمعه ام،

هر لحظه اش که می گذرد تکّه ای امید،
انگار از کنار دلم کنده می شود...

دارد تمام می شود ساعات جمعه ام،
چشمم دوباره پس از صبح پُر امید،
از حسّ خیس غمی که غریب است و آشنا،
آکنده می شود...

دارد تمام می شود ساعات جمعه ام،
دست دعای من،
این هفته هم ز روی تمنّای دیدگان،
شرمنده می شود...

هذا یوم الجُمعة، و هُو یَومُک المُتَوقّع فیه ظُهورُک....
 

 





نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ توسط عقیق

 

در این جزیره سرگردانی،آیا راهی برای گریز مانده؟

آی نازنین!

زندگی مسیر نامطلوبی برای بودن است....

کاش به درخت و آب وآیینه پیوند میخوردیم....

کاش در آبی دریا

در سبزی جنگل،میروئیدیم..........

 کاش تو را میشناختم!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ توسط عقیق

یامدبر
دردِ تو را به تنهایی نمیکشم که تمام سنگریزه های زمین،

منتظر گام های تواَند تا کوه شوند و پرچم تو را در اوج عشق خود برافرازند

و آن وعده ،
چه نزدیک است؛
اگر عاشق باشی..



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ توسط عقیق

بسم تو

و هر انچه در پرتو تو تجلی میابد که همانا تویی و تو تنها متجلی عالمی و الباقی فنای در تو..

افکارم رنگ می بازد در پیشگاه تو

و در مقابل صبر تو زانوانم خم می گردد ،

بی تابی ام جمعه ها اوج میگیرد

ورق بزن تمام روزهای خیسم را
ببین عزیز! جز دوری ات ملالی نیست
زمین و پنجره و کوچه هم یقین دارند
کسی شبیه تو اصلا در این حوالی نیست

قلم از دستم گزیزان است.

کلمات تلنبار شده ،در حلقومم گره خورده،  دست بدامن حروف میشوم شاید کلمه ای را برای بیان این هجمه سنگین که هر از گاهی چون سیلابی خروشنده از دیدگانم فرو میبارند ،بیابم!

وقتی همه تویی ودیگر هیچ ،چه بگوییم؟!

با این دو چشم نظاره گرغارت انسان بدست انسانم ،

آدمکهایی که می اندیشند زندگی میکنند؛اما بردگی بیشتر به کردارشان معنی میدهد...

دلم میسوزد،سوزشی عمیق از زخمی کهنه که  دشنه غفلت و بی خبری بر جانم زده و انگار هیچ دردر بی درمان تر از غفلت و جهل نیست!

دردی که تو طبیب انی و محبوب تو ...

باز کلمه رنگ باخت ...

ادرکنی یا عشق یا اباصالح ...

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا حنان

وای بر جمعه هایی که با انتظار تو ،

درغروب خونین جگر

سر بر دیوار تنهایی مینهند..




نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ توسط عقیق

یا حنان

بر روزگاری که گذشت تمام واژه ایم را ربود قبطه میخورم ...

درفراز تمامی اندیشه های فرانگر و اندیشه های سنت گرا ،در ورای همه ء بودها و نبودها،در انتهای تمامی خطوط وانشعابات تفکر که با نا کجا آباد هستی ختم میشود..حضوری جاوید و بی نهایت موجودیت خود را در جلوه های متفاوت به ثبوت رسانیده. آنانی که در انکار خود پا در گل دارند و انانی که در تکمیل باورهای پر ارزش خود به یقین دست یافته اند همه و همه در میعادگاه وجدان به استقبال ورود الهه هشیاری می آیند. زمان، ارزش بیداری را در عمق تفکر اثبات کرده و  سواربر قطار لحظه ها به ایستگاه آخر نزدیک میشود...چه تفاوت میکند خسته باشیم یا نه،شاد یا غمگین،آماده یا نه....صوت قطار از میان کویر بیخبری به گوش میرسد...بار دیگر برای بیداری و کوچ خواب آلودگی فرصتی میدهد......سروش مهر دست نوازشش بر رخسار خواب آلودگان ردی از لطف مینهد،....دیگر جای گلایه نخواهد بود...ندایت داده اند...کاش زودتر بیدار شوی...برخیز برخیز...

«کلمات را کنار زنید،روحی را که در این تلقی وتعبیر است تماشا کنید.»

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

 

این روزها همه چیز مرا به دشت آوارگیت میرساند...نازنینم...شاید دیگران سواد خواندن عشقت را داشته باشند ،اما من به همان نظر اول قافیه را باختم دیگر الف یا ی فرقی نمیکند اینان تنها حروفی درمانده و دستپاچه برای ابرازند؛ آواره ات گردیدم تو شدی آهو من در پی تو سرگردان ؛تو شدی شاپرک، من شمع سوزان تو شدی قاصدک که هر گاه با پیامی هوش از سر بی هوشم میبری ...ومن..هیچ هیچ.......دیشب در رویا بدنبالت گشتم اما این روح عاصی بی راه رفت و سر از نمیدانم کجای این دورن در آورد...گاهی این رویا ها  همانند طنزیست گزنده...بگذریم، تو با طرفند های شیوایت هردم هواسم را چون کبوتری بازی گوش پر میدهی....چه بگویم...چه کنم...به کجا بروم...مانده ام یا  وامانده ام...مه جبین ...صدایت میکنم ،آتشم میزنی...بیابانم، بیابان برهوت...تشنه باران.... سلامت میگویم.......آنقدر سلامت می گویم تا مست یک جرعه جوابت گردم....بگو، بگو لبریزم کن...مرا بی من کن..مرا ببر...دستم را بگیر...چراغ راهم باش.... راهیابم کن ...آخر نمیدانی چشمان من توان دید دورها را ندارد!.........برای به تو رسیدن یک من فاصله است. باید از  پل« من» گذشت.....

( از اشیو همین وبلاگ در اردیبهشت 84 )




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط عقیق


 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوه چه عزا و چه ماتم است

 

یا حبیب

 

صبر کن حافظ به سختی روز و شب     عاقبت روزی بیابی کام را

ای تو!

سر کش از پیله برون!
راهی شو،
بنشین بر بال خیال
سفری کن به حوالی دلت ..
شاید آنجا لبخندی،
چشم براه 
خرقه شوق تماشای تو را ،
بر نگاه جاده
می اویزد!
آی دل...
تنهایی!
در اینجا کسل و خسته
در اندیشه امواج بلایم که مرا، که تو را ،که همه ی ما را
دارد میبلعد ....
دلارام  ایا چشمانم را ببندم خواب امدنت را خواهم دید؟؟؟
 



نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط عقیق
   مهر ...


یا لطیف

جمعه اخر مهر است اما نه اخرین مهر جمعه...

همچنان چشم انتظار مهر جمعه ایم تا کی رخصت جلوه نمایی یابد!!!

فاصله ام تا شما 

از زمین است تا...؟

معیار فاصله نه مکان است و نه زمان !

فاصله ما ز تو دلدار به قدر اشتیاق است!

×کاش اشتیاقمان به اندازه قدر تو بود×


 مشتاق که باشی

دلدار همینجاست!

ادرکنی یا عشق یا اباصالح!

 

×(سید محسن شوریده)

ممنون اقا سید




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

میوه دلم 10 ساله شدی . و چه زیبا صله میلاد ت داد !

-----------

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگوی شرح درد اشتیاق

دلارام

حروف در حلقوم گفتار گرده خورد...رمز عشق گشادنش لحظه ایست...

گویند باید بروی تا برسی و باید طالب بروی و ره بیابی و در این راه هر چه سنگ است به پایت میاید اما این سنگها باید بیاید تا پای تو ره پو رهوار شود...

بگو رمز عشق در کدام جمعه گشاده میشود دلارام...

 ...
اللهم عجل لولیک الفرج...
یوسف زهرا ادرکنی



نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

آب زنید راه هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد. 

راه دهید یار را ، آن مه ده چهار را

کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد 

...

*نگار زمینی تو راب ه زمین می چسباند ....

ادرکنی یا عشق




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ توسط عقیق


مبعث ختم المرسلین ،
 عید بزرگ نجات ازسرگردانی، عید ختم ناامیدی، عید تمایز عدلو ستم، 
عید بیداری و آگاهی، و عید تعهد وهدایت بزرگ الهی بر مسلمانان عالم مبارک باد.

 

 

یا صبور

لبخند های مسموم، فراموشی ...،گستاخی ...

...

چقدر واژه واژه جمعه را بخوانم و.

نگاهم بر ثانیه های کسل گره خورد...

چقدر شاهد تلخی نفی خوبی ها باشم

چقدر پرپری گل عدالت ...

ای چقدر

...

 

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو مینویسم واین کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم

اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است

خون هر ان غزل که نگفتم به پای توست

ایا هنوز امدنت را بها کم است؟

(محمد علی بهمنی)

ادرکنی یا عشق یا اباصالح




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ توسط عقیق
   گذر...


یا مهیمن

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم     صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

افسوس که از حوادث زندگی  درس نمی گیریم...

شعله سرکش...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا جبیب

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب     سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

چقدر طالبی؟ 

بگو ...

مزدت به میزان طلب باید داد...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا طبیب

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک     چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

بیدارم اما خواب دستان تو را میبینم؛

که نان عشق را بقدر آگاهیش تقسیم میکرد!

ای وای من کاش جدایی تنها کلامی بود بروی صفحه زندگی، تا به حرمت مهر از صفحه پاکش میکردم!!!

مرا با تو پیوندیست از ریشه از عمق تا به عرش تا به انجا که بهشت را بزیر پایت گسترد و مرا در نی نی شیرین چشمانت که عاطفه را منعکس میکرد غرق ساخت!

و این است سهم من از تمامی تابش آفتاب!!!

مادرم

با چشم دل میبینمت، می بویمت ...

 جدایی های کوچک برای آموختن از جدایی بزرگ است. با این اگر بسازم آن را چه کنم؟

ثانیه ها را طپش پنجره کشت ای زندگی!

 

ادرکنی یا عشق یا اباصالح.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود     گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

هر جمعه صبح که چشمانم سپیده را لمس میکند،اشتیاق به قلبم جرات و به پایم توان می بخشد! یعنی میشود امروز خط بطلانی بر تمام بی عدالتی ها کشیده شود؟؟

یعنی میشود آنچه ار لب گذر نکرد و دل را به آتش کشید را فریاد کنم؟؟؟

یعنی میشود امروز دیوارهای برچیده آسمان تقسیم کنند؟؟؟

یعنی میشود امروز اشک مظلوم بر چهره لبخند را آبیاری کند؟؟

یعنی میشود امروز شام تار انتظار پایان یابد و "او" بیاید؟؟؟

 آه ای دل  من بسوز... بسوز بسور...

آآآآه ه ه

غروب خسته و درمانده در سرخی انتظار حل میشوم...!!!

مولای من

کجاست آن شانه های ستبر تا رنج بی امان دوران را بر سرش بگریم!!!!!

ادرکنی یا عشق!

-------------------------------------------

میلاد بانوی عالمین

بر همه آزاد زنان ایران زمین و جهان

بر مادران دیروز،امروز و فردا مبارک




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط عقیق
   ساکن


این راه را نهایت صورت کجا توان بست     کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

 

 

غروب که گذشت میدانستم که...

 

قسم به باد و باران ...

خار در گلو داریم بیا بیابیا بی  اااااااااااا




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا ل ط ی ف

به نظرت این بار سنگین نیست؟!

 داره نفسم میگیره...

به صورتهایی مینگرم که کاملا مسخ شدن!

دنیا چقدر پیچیده شده و ادما پیچیده تر؛ اما نه انقدر که سر نخ را اگر بکشی باز نشن...!

کسیکه سر نخ دستشه صبرش زیاده...!

ای ای

کی میرسد باران...

============

٣شنبه:

همچنان ایستاده ام!
بر استانه ی صبر،
گویا و خموش!

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط عقیق

بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیمِ

فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ ، الْجَوَارِ الْکُنَّسِ*
 

سوره مبارکه تکویر آیات 15 و 16

پس سوگند به اختران بازگردنده، [کز دیده] نهان شوند و از نو آیند

ام هانی گوید: از امام باقر علیه السلام درباره این آیه سئوال کردم
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «امامی در زمان خود (عند انقضاءمن علمه)، (سال 260) پنهان می شود و سپس همانند ستاره ای درخشان در تاریکی شب ظاهر می شود اگر آن زمان را درک کردی چشمت روشن می شود. »

بحارالانوار جلد 51 صفحه 51 حدیث 26
---
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آ، ای کوکب هدایت

اللهم عجل لولیک الفرج

 

چند درجه افکارمون رو از زندگی خودمون که دور کنیم,با غوغایی از حرف و سخن روبرو میشیم!

مدیا ها,شبکه های تلوزیونی ,رادیو ,نشریه های رنگ و ارنگ و .... همین دنیای مجازی که رهبری نامرئی زندگی ها را در دست گرفته!  خواهیم دید تمام قوای شیطان برای گمراهی در برابر آگاهی ایستاده و از هیچ ترفندی رویگردان نیست!و چه غافلند انسانها و چه مغرورند از پیروی شیاطین ...

خدایا کارم از دلتنگی و دل گرفتگی گذشته از این همه جهل !چگونه بازی می خوریم و اسمش را روشنفکری, عقلانیت,آزادی خواهی؛ ....ادم امروزی در جهل کامل است... جهل مرکب که میگن همینه که میبینیم!

با یک کلیک بر سایتهای خودمانی(غرب را رها کنید) کافیست با کمی تعمق و تعقل بدون پیش داوری در یابیم که دشمن عاقل به از دوست نادان است !

بااین همه پیچیدگی و در هم ریختگیو ضد ونقیض  چگونه و از کجا بگویم؟!

کاش خود را بشناسیم و هدف از آمدنمان و خدایمان را و راهمان را بار دیگر بنگریم و ببینیم چه می کنیم!

وای بر ما,هر چه بکاریم خواهیم دروید!

فکر کنیم! برادر ,خواهر , ایرانی, جوان , پیر در هرجای این دنیا که ایستاده ای,اندیشه کن... به کجا چنین شتابان؟!به قعر نیستی!

  به خود فرصتی دهیم و کلام خدا را قران کریم , رهمنای مطلق را یکبار هم شده به زبان خودمون  فارسی بخونیم و بفهمیم خدا چی به ما فرموده !؟

خدا همه مار را هدایت کند. همهء مارا ...  همه و همه ...

خدایا برسان  آن یگانه منجی را !

اللهم عجل لولیک الفرج ,امین یا رب العالمین.

می بده ای ساقی آخرزمان 

ای ربوده عقل‌های مردمان

خاکیان زین باده بر گردون زدند 

 ای می تو ,نردبان آسمان


بشکن از باده در زندان غم 

 وارهان جان را ز زندان غمان

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط عقیق

بسم الله

 

 

میلاد با سعادت پیام آور صلح و معرفت ، اخلاق و عزت ، حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) بر پویندگان راه کمال مبارک باد

 

 ***************

یا حبیب!

جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح     باشد که چو خورشید درخشان به درآیی

...

آوای دل نوشتنی نیست!

حیلت رها کن عاشقا..

آی...




نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ توسط عقیق

بسم الله

تو کیستی ز کجایی که آسمان کبود
هزار چشم به راه ستاره دیده گشود
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی نشست و گذشت از مقام گفت و شنود
علامه اقبال

 با ذره بین نه ،با قدمی در خاطرات  می توان تمام آن شور هیجان را به یاد اورد... ان روزها که شور و هیجان وجودمان را پر ساخته بود و وبیزاری از ظلم و بیداد و تبعیض حلقوممان را میفشرد و فریاد میکردیم    آزادی ...!

هرگز ٣٢ سال پیش را فراموش نمیکنم.

-------------------------------

خداوند وعده اش حق و هرگز تغییر پذیر نیست!

اللهم عجل لولیک الفرج.


از چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن
یوسف گرفت آن دلو را ،از چاه سوی جاه شد


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ توسط عقیق

بسم الله

و اما رخ دیگر دنیا

خون دل خوردن , خون جگر شدن و در خون غلتیدن است!

و خون خواران...

 و خون بهایش ...

این الطالب بدم مقتول بکربلا ...

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق     هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

================================

رحلت پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد(ص)

شهادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) و  حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)

تسلیت باد.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ توسط عقیق

بسم الله

ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق     همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید

هر ثانیه را در قابی از خاطره می نهم . انتظاری نامعلوم را به تصویر می کشم...

ثانیه ها را باید ظهور کرد,

ثبت لحظه 

تصویر انتظار...

ادرکنی یا ابا صالح

:::::::::::::::::::::::::::::::::

شنبه ٢ بهمن ٨٩

هیچ کس نپرسید و شاید هم کسی دید و بروی خود نیاورد؛ که فراقت چه بر سرم آورد!

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت     مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

:::::::::::::::::

السّلام علیک یا اباعبدالله الحسین

بسوز ای دل که امروز اربعین است عزای پور ختم المرسلین است

به یاد کربلا دل‏ها غمین است دلا خون گریه کن چون اربعین است

 
آنچه درسوگ تو ای پاک‏تر از پاک گذشت
نتوان گفت که هر لحظه، چه غمناک گذشت
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید
که زمان مویه کنان از گذر خاک گذشت
سرخوشید بر آن نیزه خونین می‏گفت
که چه‏ها بر سر آن پیکر صد چاک گذشت
جلوه روح خدا در افق خون تو دید
آنکه با پای دل از قبله ادراک گذشت
مرگ هرگز به حریم حرمت راه نیافت
هر کجا دید نشانی ز تو چالاک گذشت
حرّ آزاده شد از چشمه مهرت سیراب
که به میدان عطش پاک شد و پاک گذشت
آب شرمنده ایثار علمدار تو شد
که چرا تشنه از او این همه بی‏باک گذشت
بر تو بستند اگر آب، سواران عرب
دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت
با حدیثی که ملائک ز ازل آوردند
سخن از قصه عشق تو زلولاک گذشت
 
( زنده یاد نصرالله مردانی)





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حنان

بخندیم اما سرمایة خندة‌ ما، گریه دیگران نباشد.

 

(علامه جعفری)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حی

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد


اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد


تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

ادرکنی یا عشق یا اباصالح

 ---------------------------------

عید سعید غدیر بر شیعیان "علی والله" مبارک باد.

عید گرفتن غدیر، ارج نهادن به کرامت انسان است،  چرا که غدیر، عید عدالت و رهبری، عید کمال طلبی و حق جویی، عید شعله افکنی بر اندیشه ها و امید آفرینی در دلهاست. غدیر، روز بشریت و روز «انسان» است، عید پیمان و میثاق و عهد است.

«غدیر»، همواره برپاست. صحنه تعیین «مولی» و آن بیعت ها و استشهادها و اعترافها، هنوز هم محو نشده است. بیعتگران نیز، صحنه را ترک نکرده اند. علی رغم آنان که سعی کرده اند غباری از «نسیان» و پرده ای از «کتمان» بر سیمای غدیر بنشانند و بیفکنند، دلها و جانهای بیشماری هنوز هم توجه به آن دستهای بلندی دارد که دست «علی» را گرفت و بر فراز آورد، تا آن خورشید را، همه ببینند، همه بشناسند.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حی

از رفتنت دهانِ همه باز...انگار گفته بودند:
پرواز!پرواز!

------------------

با تو از تمام فاصله ها عبور میکنم.

از خیابانهایی که سنگ فرششان سنگهایست ساییده شده و باد و بوران خورده روزگار...

با تو از شبهای خاموش و بدون چراغهای نئون ؛ از خیابانهای باریک  از کنار ساختمانهای بسیار قدیمی...از کنار مردمی که با اصالت کهنه خود ؛مغرور راه میروند !

و هرگز به چرخ دستی تو نمی خندند !

آنان نانشان را درخانه میپزند و  قیمت بالا در کیوسک خیابانی با افتخار میفروشند!

انان هنوز چرخ های آهنی دستی مادر بزرگ مرا از فروشگاه می خرندو به اشپز خانه هاشان اضافه میکنند!!

اما روزها سوار بر متروی شهری  به سر کار میروند!!!

با تو عبور میکنم از تهران از شهر خودم...شهری که اصالتش را  به مدرنتیه ای که سوغات مغرب زمین است فروخت !

همان غربی که زنانش افتخار میکنند نانشان را در منزل می پزند و چرخ های اهنی* دستی را می خرند همان هایی که شاید در سمساری های ما هم یافت نشود....................!!!!!!!!!!!

 

*این چرخ گوشت های قدیمی که پایشو به میز میبستن و با ان گوشت ،سبزی و گردو غیره چرخ می کردند. فکر مکی کنم جوان ها ان را ندیده باشند!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا الله

حلقه به حلقه همه اسماء یار
داده قراری به من بی قرار
حلقه به حلقه همه زنجیر شد
جان مرا رشته تقدیر شد

(نیرومنش)




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حق

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر     که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

کاش می شد به این سادگی ها گفت عاشق توام!

کاش می شد به این سادگی ها تو را دید!

کاش می شد...

راه ،ره زن می خواهد و دشواری ها دارد...باید که از پل نفس حقیقتا گذشت.

باید ثابت کنی که عاشقی!

زمانی برای شناخت،

زمانی برای تفهیم،

و زمانی برای انتشار انچه دریافته ای،در زمانه ای که شیطان تمام سعی خود را برای تخریب و انحراف افکار بکار می گیرد؛

 ای عاشق لفظی ! تو چه کردی؟؟؟؟؟

و عاشق از همه چیز باید بگذرد!

ادرکنی یا عشق یا اباصالح

در راه رسیدن به حقیت تو، ادرکنی!

---------------------------------------------

امروز سه شنبه ست

تولدت مبارک عزیز مادر:*



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حیّ

پلک‌هایم پوک شده‌اند، پاهایم آبله زده‌اند! پای چشمم گود افتاده، موهام سفید شده‌اند! آب رفته‌ام از بس در این سلول انفرادی ـ دنیا را می‌گویم ـ بی‌نور و هوا نفس کشیده‌ام. هوای ابری خیلی دلگیر است، خودت می‌دانی! آدم احساس خفگی می‌کند، دوست دارد سقف آسمان را بشکافد تا طرحِ نوِ آفتاب نمایان شود. خودت دعا کن این ابرها بروند کنار، تا چشم روشنی هستی آشکار شود. عزیز مصر وجود من! مملکت باطنم آشفته، مرزهایش بی‌پاسبان مانده، اوضاع فرهنگی‌اش به هم ریخته، درش آشوب شده ! وقتست که بیایی این محاصره را بشکنی و مرا آزاد کنی، آزاد در بندگی خودت!

 (سعید مقدس)

ادرکنی یا اباصالح

ادرکنی یا عشق

-------------------------------

سه شنبه ٢٧ مهر

میلاد هشتمین اختر اسمان ولایت و امامت حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)بر شیعیان مبارک.

ای حرمت ملجا درماندگان

دور مکن...

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

زنده یاد قیصر امین پور




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا جبار و یا رحیم

امروز که در دست توام مرحمتی کن     فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

این چشم بدستی دوخته شده ؛برای باز کردن گره آدمی!

ادرکنا

ادرکنا

ادرکنا

یا مولا!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا جمیل

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود     پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

ادینه هایم را قاب میگیرم تا فراموش نکنم در غربت،ادینه همیشه ادینه است!

این روزها بر صدای مرغکان سحر و جوانه های امیدوار خیالم را می اویزم!!!

این هم حسن و جمال بر در دیوار جهان!

کاش میدیدیم!

نگار من کاش میدیدیم تو برای این بشر عصیان گر چه ها میکنی!

 وتمامی موجوادت این جهان چگونه شبانه روز تو را به زبان و حرکت حمد می گویند و پروانه ورا بر این همه جلوه جمال تو می چرخند!

.............

lی خورشید

روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود



ادرکنی یا عشق یا اباصالح!


ساقــی جان شد شراب نـــــــاب داد
،مــــا همه لب تشنــــگان را آب داد.
سفــــــره های آسمـــــــانی بـاز کرد
،بخشــــــــش و انفــــاق را آغاز کرد.
روزی خـــــود را به ما تقدیـم کـــــــرد،
هر یـک از ما را بــــه ما تفهیم کرد.
چون دعایم مستجاب ایـــــــنبار شد
،پس به دستـش روزه ام افطار شد.

روز معلم بر همه معلمان گرامی مبارک



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط عقیق

بسم الله

الحمدلله

ملالی نیست الاااین دل ،که تاب وقرار ندارد...

در و دیوار این جهان همه عبرت است اما عبرت گیرنده نیست!

مولای من!

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ز چشمش جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم

کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد!پ

-------------

اقا جونم اجازه میدین بگم؟

از ته دلم میگم:

یا ابا صالح المهدی ادرکنی

یا اباصالح المهدی ادرکنی

یا اباصالح المهدی ادرکنی

 

 

ادرکنی یا عشق!

---------------------------------------

۴شنبه:

پشت این مژگان انبوه که بر چشمان عمیقت سایه افکنده ،اسمانیست ابری...

چه سخنها می بارد از ابرکلام نگاه تو...

رفتی دوباره تنها ماندم!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حبیب

هوای دلم، همچو هوای بهار،

گه چون نسیم می وزد ،

گه چون آسمان می غرد

گه چو ابری میبارد... وه چه بارانی...!

دلارام

کویر تفدیده را مگر سیلاب ،شوری و تلخی کامش را بشوید...!

بیا همیشه بهار،

تو تنها گلی هستی که تنها با تو بهار میشود!

بیا باغبان خرمی ساز کن...

ادرکنی یا عشق یا ابا صالح!

 

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست     جز این خیال ندارم خدا گواه من است

..............

بی حوصله یا بی هوسله؟

فرقش در چیست؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ توسط عقیق

یا حنان

تمام حرکات طبیعت ما را به "توحید" می خواند. در این روز مقدس که زمین آغاز شد،از نقطه ای گسترش یافت که نماد توحید و وحدانیت خداوند است. نقل است که در دحو الارض رمین از زیر خانه کعبه گسترش یافته .

کعبه نماد توحید و یگانه پرستی ست،نقطه ای در جهان هستی که ما را بی چون و چرا بسوی خویش می خواند تا شاید انسان عاصی و طغیانگر بداند می باید طابع اوامر الهی بوده تا سنگ عبودیتش محک  بخورد .

کعبه اگر چه بظاهر خانه ایست منتصب و نمادیست برای مسلمانان و اگرچه خرده گیران گاه با شیطنت سنگی بودن و تهی بودنش را به رخ میکشند اما سرشار از معنی و نکته های پنهان برای اهل معنی و راهیان کوی دوست است.

کعبه سنگی است که ره گم شنود(اگر دست نوشته باشم)

در زمان سجده اهل تسلیم  اگر کعبه را از میان برداریم چه می ماند؟

ایا انسانها به هم سجده میکنند؟ ایا اینجا نکته ای پدیدار نمیشود؟

در اینجا نکته ظریفی رخ مینماید. خداوند در همه زمان و مکان جاری و موجود است. پس به هر سو که بنگری نظر به وجهه الله میکنی و به هر سو که سجده کنی درمقابل "او" را داری.

در اینجا خداوند جل جلاله انساها را به میزان قدر و قیمت انسان نزد حضرتش متوجه میکند.

انسان به قدر خویش و هم نوع خویش احترام بگذار و بدان ارزشمندی تو به اندازه درک این حرمت و قیمت و نگاه داشتن این حرمت می باشد. انچنان که اگر کعبه برداشته شود،چه می ماند الا اینکه شما بر همدگر احترام میکنید...

*******

و چه مانده است ازما

بجز تفاخر و توهین...

قلبم کمکم این همه بی مبالاتی و خودخواهی بیمار میگردد...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا ضامن

 


 

 

بنددلم را دخیل حلقه زلف عنبرینت کردم...

کبوتری بال شکسته...

و آستانی پر کرامت...

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا حنان

کسی چینی بند  زن سراغ نداره؟

دل شکسته ای داریم...

ای صاحب دلم!

رحمی...

بوی پاییز نوید جدایی برگ از شاخه را میده...

فکر میکنی طاقت جدایی از شاخه رو دارم؟

 بخدا نمیدونم......

اب شوینده ... اشک رونده...شوره زار دلم...  گونه های نمک سود... اما چرا کویر دل احیا نمیشود؟؟؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا حکیم

 تا بحال سقف و کف دلت بهم  نزدیک شده؟!

تا بحال احساس خفگی کردی؟ احساس له شدن!!!

یک روزنه ؛

تنها یک روزنه به اسمون از این سقف فروریخته راه امید توست!!!

و اگر این کورسوی نور نبود...

وای ...

و هنور پای دلم درد میکند ازبس بدنبالت به بیراهه دویدم!

ادرکنی یا عشق!

ادرکنی یا اباصالح!

---------------------------------

قیصر خوب میگفت:



دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا متمم

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست     برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

زمین تبعید گاه ادمی شد اما بعد از قرنها هنوز ادمی عبرت از هبوط خود نگرفته تا چاره کار بیابد و طلب نجات کند.

تا نجات مطلوبت  نباشید،منجی را نخواهی یافت!

 

سررشته جان به جام بگذار     کاین رشته از او نظام دارد




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ توسط عقیق

یا قدیم الاحسان

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار     کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

اللهم اسئلک الامان

یوم لاینفع مال و لابنون

الا من اتی الله به قلبٍ سلیم...

تاریخ اوراق عملکرد ادمی در طول زمان است. سند اشکار و مبرهن طغیانها و اطاعتها...

ازان روزها که تاریخ را شناختم دیوانه وار دوستش داشتم و همیشه بهترین نمره کارنامه ام از تاریخ و جغرافی بود... همانطور که الان دیوانه وار طبیعت و گوشه کتار این دنیای نه چندان وسیع را دوست دارم و از پلکیدن در این بزرگ مظهر الهی ارامشی سنگین نصیبم می گردد.هر چند که با فراقی تلخ توام بوده...

اما خواند تاریخ دیگر آن شوق و شور شعف را در من بیدار نمیکند ؛بلکه موجب رنجش و درد شدید قلبم میگردد ... به سختی  مستند های تاریخی راتحمل میکنم. فیلمهایی که بر اساس تاریخ می سازند اگرچه مورد علاقه ام است همیشه مایه افسوسم می گردد؛  با دیدن انها تنها اه  از نهادم بر می خیزد.

دیدن منیت ها و خیانتها،مظلومیتها و فدارکاری ها...  همه قلبم را می فشرد و از اینکه حماقتهای ادمی چگونه بدبختی و نکبت به بار می اورد و می آوَ رَد رنج می برم...

من از نسل انفلابم

نسلی که در اوج شکوفایی اینده اش،بر روی همه خواسته های نفسانی و چشم اندازه اینده خود پا نهادو به خدا اعتماد کرد تا از یوغ ظلم ستم شاهی رهایی یافته و به دامان امن الهی وارد شود. نسل من و نسلهای بعدی و اینده، روشن اندیشی ، ازادگی و خدا شناسی خود را مدیون بزرگ مرد تاریخ معاصر ایران رهبر کبیر"خمینی"(ره) هستند. بارها و بارها به این فکر میکنم که اگر تقدیر الهی برای من و دیگران چنین نبود چه میکردیمو اکنون کجای تاریخ دست و پا میزدیم... الیته این انقلاب و جریان پیش می امد و به حرکت و موج خود ادامه میداد حتی بدون ما...

در این روزها

چشمم به دور نمایی است که انانی که برای بدست گرفتن قدرت با هم رقابت می کنند ساخته اند! عملا دورنمایی کدر و نا معلوم ! زیرا کسی از اینده خبر نمی اورد و نمی تواند قاطع بگوید که چه خواهدکرد و چه خواهد شد...

فراموش نکنیم!

ما وارث انقلابی هستیم که رهبرش هیچ نظریه و استدلال شخصیی بیان نکرد الا دستورات دین مبین اسلام و تنها رضایت الهی را مد نظر و دید ژرف خود قرار داد. هر چه گفت و هرچه کرد برای شناساندن اسلام ناب محمدی (ص) به عموم مردم بود و خود را در خانه کوچک حبس کرد تا بیاموزد میشود از خانه ای کوچک هم محبوب القلوب عالمیان شد  و دنیایی را با نام خدا و تکیه بر خدا متحول گرداندو او ساده زیست و ساده گفت... اما دورغ نگفت و عوام فریبی نکرد.برای تثبت خود از کسی بد نگفت و بقولی کسی را سیاه نکرد...خداوند را شاهد و ناظر می دانست و رضای خدا را در نظر داشت و.بس..............

ان الله لا یغیر مابقوم حتى یغیروا ما بأنفسهم

نازنین مولای من

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

چشم امید تنها به ان دورهاست... به ان زمانی که تمامی رسانه ها از امدنت می گویند! به ان روزی که تکیه بر خانه خدا میزنی یعنی هیچ پشتوانه ای جز خدا ی قادر متعال نداری و تنهااوست یاور و یاری گر تو....

مولای من

بی بدیل

والا مقام

نگار دل ربا

از میان چشمانی گریان،

قلبی مجروح و دردمند

از میان تاریکی وجودم

از میان تمام تمردها و نافرمانی هایم...

تو را صدا زده مدد میجویم

یا رجاء

از تو ظهور ان یگانه خورشید در نقابت را می خواهم

ان یگانه موعود

ان یگانه رهایی بخش ان مهربان دلسوز عالمیان را...

ان شمشیر بران عدالت تا هر منیت و هر نخوت و هر تکبری را به زانو در بیاورد.

و در برهوت دنیا که ادمیان بهشتش می خوانند گلستان عدل و داد را برپا نماید!

تا دیگر چشم یتیمی با دید تبعیضات و سیاستهای سرگردان گریان نباشد.

تا دیگر تاریکی وجودمان ما را به سراب دنیا نخوانند.

الهی بر ما منت نه

و ما را بهره مند از وجود مبارک

چشمه جوشان کوثر

نفحه عنبرین طره ال طه ،

وارث یس و کهیعص

ستم سوز و عدالت گستر

مهدی ال محمد صلوات الله علیه و اله بگردان؛

و ما را از مهدی باوران و مهدی یاوران قرار ده!

 

اللهم عجل لولیک الفرج !

امین رب العالمین

عقیق

١۵/٧/١٣٨٨

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است     عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

ادرکنی یا عشق

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ توسط عقیق
   نظر...


یا ابصر الناظرین

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این معامله نقصیر میکنند

انقدر کثیف وکدر است که افتاب زورکی از میان این همه تکدر عبور میکند... 

شیشه اتاق را میگویم!

یک پنجره کوچک نیاز به پرده های ضخیم برای فرار از افتاب ندارد؛ اندکی تکدر کافیست که نور را نبینیم که با افتاب در زمستان گرم نشویم که چشممان دور بر را خوب ننگرد...

شیشه دل را با عطر خدا پاک کن.پرده های خود پرستی و خود خواهی را کنار بزن !خورشید راهش را به دلت بلد است . نور خدا خانه جانت را روشن میکند و خریدار می یابی!  چه کسی بهتر از حبیب دل ،یگانه رب العالمین که خریدارت می گردد دلت ... ان الله یشتری...

 یار نظری می نماید و این کلبه ,کعبه ای می شود؛ کافیست نظری بر دوزد یک لمحه ای نظر کافیست که خانه دلت اباد و سرسبز گردد...

این خانه ام القرای اهل یقین خواهد بود،خانه ای که ازنور یقین به خدا روشن باشد ,هموراه مطلوب اهل دل است و ثنا گوی خواهد داشت...به نیم نظرش صد ملک دل می خری...

اما چرا؟

خوبان همه در پیج منیت ماندند و کبر غرور شیشه دلشان را مکدر کرده؛ از خود خواهی هایشان پرده ای ضخیم دوختند و حجابی برای افتاب ساختند!

 افتاب را راهی نیست تا....

همیشه 2x2= 4

خوبان در این معامله تقصیر می کنند...........

میدانی

سرم سوت میکشد از صوت نا هنجار منیت هایت..........

و

نازنین بلند بالا

اشارتی  کوچک از تو ،مرا از بند شیطان می رهاند... بیا...

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد     و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

ادرکنی یا عشق

...

۱شنبه:

امروز افتاب تکراری نبود نه امروز که هیچ گاه تکراری نیست.عادت های ما نکراری میبیند

دلگیری های پاییز رنگارنگه

 دلم می خواهد تمام روز برنامه «باب اسمیت» پخش بشه و نگاه کنم؛ به انگشتانش که بارنگ و بوم اموخته و خودی شده و با مهارت رنگ را بر بوم میزند و تصویر می افریند... چقدر خوب بود که ما هم بتونیم از ادما و رفتار هاشون تصویری زیبا در ذهنمون بسازیم...

چقدر نا مهربونی!

چقدر سوء تابیر...

حیف است افتاب را افتاب نپنداریم........

It is one of the most beautiful compensations of life that no man can sincerely try to help another without helping himself.

یکی از زیبا ترین پاداش های زندگی ست که هیچ انسانی بدون کمک به خودش نمیتواند  سعی کند کمکی خالصانه  به دیگری داشته باشد.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا قریب غیر بعید

ذره را تا نبود همت عالی حافظ     طالب چشمه خورشید درخشان نشود

اختر عمر فروزان است و خورشید دانایی هنوز می تابد, شبهای دلم غرق در شهاب های عشق است که پیکان نورانیش پیوسته قلب مجروحم نشانه میرود و د راین پیکار سخت ,پیکره ای تسلیم بر دستان باد می ماند....

و احساس کبوتر بودن را تازه فهمیدم

و بستم رشتهء پرواز خود را با هزارن زائر دیگر

میلاد نور هشتم, شمس الشموس,انیس النفوس السلطان اباالحسن علی ابن موسی الرضا المرتضی مبارک.

فیلمی عکاسی را که از صحنه های مختلف گرفته اید به تاریکخانه میبرید.با احتیاط بازش میکنید ,مراقبید که حتی ذره ای نور نبیند بعد در داروی ظهور و ثبوت و بعداز اینکه خشک شد و به اگراندیسمان میسپاریدش انتقدر بالا پایین میرود و لنزش بسته باز میگردد تا تصویری دلخواه بیابید.اگر نور میتابید کاغذ سیاه میشد .... بعد از اینکه تصویر بدست امد به نور می ایید و تصویر را مینگرید......ایا این تصویر واقعی است؟

نور در اینجا عاملی برای تاریکی است !

در نور همه چیز شفاف و روشن دیده میشود حتی زشتیها گاه زیبا مینمایند....

فیلمی را در دوریبن دلتان بگذارید, از صورت خدا عکس بگیرید به تاریکخانه دلتان ببرید مراقب باشید نور اینجا مخرب نیست بلکه عیار را می نمایاند. تاریکی تنها چند لحظه به شما کمک میکند باید نور را بیابید ^فیلم را باز کنید در جلوی نور دلتان بگیرید چه میبینید؟.... اگر نور , نور باشد و الهی این تصویر در دلتان برای همیشه ثبوت میابد و روشن ورشن خواهد بود...شفاف... تصویری از عشق... براق بی نقص!

  اگر نه!

اگراندیسمان دلتان نیاز مبرم به تعمیر و... دارد.............

پرستو بسوی نور میرود تا عکس خدا را که بر دلش حک شده و رمز عبور از میانه اسمان است به عرشیان نشان دهد و برود....

در این ظهر جمعه قلبم در چنگال غربت تو در زمین مچاله شده نازنین...

می سوزد و بدنبال راه چاره ای دیگر است... 

می اندیشم به صید قلبهایی دیگر برای تو شهاب ثاقب که هر دم تیری از جنس نور بر زمینیان نیک سیرت رها میکنی..................

ادرکنی یا ابا صالح

ادرکنی یا عشق

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب     بیمار بازپرس که در انتظارمت

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ توسط عقیق

 یا منور النور

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه         ذّره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرپایم که به سیل افتادم        او که میرفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا زکجا بودمگر ؟ دست که بود ؟        که در این بزم بگردید و دل شیدا برد؟

 

ان روز که عهد بستیم خود دانستیم اما این روز ندانیم که این دم به دم هوای یار کردن چیست؟!

این دم به م بغض گره خورده و در هم چیست!؟

بالا بلند بی همتای بی بدیل

این همه بلندی و رفعت از توست

و این همه پستی و فرومایه گی از من

همچو  نیلوفری بدور  قامت حبّ تو می پیچم که

هیچ کس رفیع نگردد مگر به قامت عشق تو...

نازنین

گاه می پندارم که بیش از من است شانه های سنگینم ا

و دمی دیگر درون شوریده ام بانگ میزند " هی خود پذیرفتی" دم مزن !

صبوری باید کرد در جفا, در فراق, در نا مهربانی این دهر ...

 دلبرم , حبیبم, کسی که تو را برگزید ناگزیر از چشم بستن ز هر مهرو وفایست.....    

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین     افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

نازنین حبیب

 باشد سکوت هدیده توست

برسان فریاد را از حلقوم زمان

ادرکنی یا عشق

دلم برایتان بسی تنگ است.

 ......---------------------------------......

هر ساله خرداد حامل خاطرات فروانی از تلخ و شیرین برایم است. حیف است این جمعه که اخرین جمعه خرداد است از شریعتی و چمران دو شهد نوش عشق تو نامی نیاید ...جفا فراموشی یاران است...

خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز،

با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید،

آتشفشان درد و غم را آزاد کنم،
اشک را که عصاره حیات من است،
آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم .
غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند،
با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.

شهید چمران

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی!

بعضی ها چه زود حقیقت وجودیشونُ آشکار می کنن!

صحبت زیادی با آنها نیست.....فقط :

خیلی جوانتر و خامتر از اونی هستی که فکر میکردم!.

هنوز راه بسیاری مونده تا معنیِ خیلی از مفا هیمی رو که گمان میکنی خوب فهمیدی رو واقعآ درک! کنی!!!

میگن :هر چه از دل بر آید لا جرم بر دل نشیند،

اما انگار....نه، فکر نمی کنم..!!

 سهراب زیبا گفت:« چشم ها را باید شست ،جور دیگر باید دید»!

اول چشمهایت را بشوی،تا  گام اول را برای شفاف وصاف دیدن ظواهر حقیقی! بر

داری ؛تا چشمانت با « دیدن» آشنا شوند!

آنگاه ، شایددر خلال بینش هایت ،شعاع نوری از فضای تاریک وجود گذر کند؛

بلکه لحظه ای نشانی از دل ببینی.!

ةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةة

 

دل من دریای طوفانی ست....،مواج پر خروش،

که به لمحه ای نمی لرزد.

طوفان از نسیم  نهراسد.

با یاری هم آوازه ام که ، پشتیبان من است.

در هوایش وبرایش تنفس را دوره می کنم.

هوالمحبوب

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ توسط عقیق
   مادر


سلام آسمونی

مادرم

،دلت که به وسعت اقیانوس ،دستان تکیده ات بخشنده تر از باران ،

وچشمان زیبایت به عمق کهکشان راه شیری.

دلم برایت می تپد ،ای شرف عشق.

یا علی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

تنها،  تنها

و بازهم

 ت ن ه ا........




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آ سمونی!

بالاخره بهش گفتم ؛ خیلی خیلی سخت بود.

مجبور بودم

مدتی این مسئله رنجم میداد ؛که چه جوری بهش بگم: «شید وش دیگه نیست»

بعد از سه ماه صبر .

هر وقت مشکلی داشت درد دل داشت ؛راهنمایی می خواست؛

یک گوش ِ شنوا ؛ یک یاور و راهنمای درست در هر ساعتی از  روز؛ او حاضر بود.

انسان عجیبی بود یعنی انسان واقعی بود؛ کسی که همه توانش را برای کمک به یک عده نو جوان صرف

می کرد.

حیف بود بره اما او دنیا یی نبود ؛پس رفت.

یادش ماندگار چون کردارش ماندگار.

کاش دیگه هیچ وقت از این نوع خبر ها  به کسی نرسونم!

 یا علی مددی

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

در لحظا ت دلتنگی ، شادی ، نا امیدی در لحظه انفجار؛

  شنوایی تو آ رامش را به دلم باز می گرداند.

 فاصله و دوریه طولانی ، دلم خیلی برات تنگه ؛

یک شانه برای گریستن می خواهم.

سر ما آستان حصرت دوست!

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق

یاورم

در زیر سقف آسمان توهمچو قاصد کی آ واره وسر گردان؛

بد نبال مأوایی برای آ رامشم.

قلب رخم خورده و شکسته ام؛ تا کی توان تکیه گاه بودن را دارد؟

خلع عاطفه؛

بغض سنگین؛

کجا ست آن مهر عظیم؟

آن آغوش گشاده ادراک؛

تا کی هیبت اندیشه ام با دشنه کلام مجروح خواهد بود؟

در این سعی بیهوده ؛

من مقلوب نخواهم شد.

شکستن من آسان نیست.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی!


در خودم مینگرم ؛
از خود سوال میکنم؛
من٫از من چه میخواهم؟
اشوب٫نگرانی٫امید٫نا امیدی٫خشم٫ اضطراب٫ انتظار٫......صبر ٫عشق ٫اعتماد ؛
نتیجه:
باید مقاومت کنم٫چون اگر مقاوم نباشم٫در اثر فشار منفی خواهم شکست؛
اما در این غربت وتنهایی چه کسی به یاری من دست دراز خواهد کرد؟
چه کسی بادیدن خشم واندوه من نگران خواهد شد؟
چه کسی...؟
اه انتظار جوشش اب از دل کویر!!!
میترسم از خستگی ٫اگر خسته شوم چه کنم؟
بسیار دلتنگم؛
هزار نفرین بر فاصله بر غربت؛
کاش دیوار فاصله می شکست وتو را میدیدم!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی!
فکر میکنی زندگی را چگونه و کجا باید نوشت؟
روی کاغذی سفید؟
روی کاغذ سیاه؟
روی برگ سبز ؟
روی ابی دریا؟
هرجا می نویسی ان را خوش بنویس؛

به خط نسخ یانستعلیغ.
 دوست دارم زندگی را به نستعلیغ شکسته بنویسم

 تا اشک 
در روی یای شکسته اش روان شود و در انتهای دل ی ته نشین گردد.
زندگی روی دیوار کاهگلی زیباست؛

روی پرچین باغ؛

روی اقاقیا

ودر شیار دست کارگرمزرعه
که با دستان خود شرافت میکارد.
کاش زنده بودیم تا بتوانیم زندگی را درک کنیم.
یا حق




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسایه آسمونی

یا شفیق


میدونی داشتم فکر میکردم کاش به جای ازارو اذیت همدیگر کمی برای هم مفید بودیم.
کمی دست همدیگر را میگرفتیم تا ز مین نخوریم؛ کمی مهر، کمی لطف، کمی اندیشه مثبت، کمی احساس وتعصب داشتیم و خلاصه کمی ایرانی میموندیم!

باور کنید  اینجا اگر زمین بخوری هیچ کس نگاهت هم نمیکنه، چه برسه که بخواد لقمه ای ازسفره خود با تو شریک بشه.
در اینجا نان تظاهر و لبخندهای پوچ حراج می کنند.اگر عاقل بودیم قدر گوشه خیابون و
نان خشک خودمون را میدونستیم...!

اما افسوس بادکنک های غربی بد جور دل بعضی ها رو
برده.
همسایه بیا حد اقل منو تو با هم مهربون باشیم!
خدا نگهدار

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ خرداد ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page