بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام اول نثار تو باد...

روزی ديگر به نيمه رسيد...

آفتاب حسنت بر ديار تيره ٬ نتابيد .

در انتظار تو پرستو ها  بيتاب ٬

شکوفه ها در نقاب٬

و باد سرگردان است...خبری از تو نيست ..ای آفتاب عالم تاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

چنان زعشق بميران به عشق زنده نما

                                                که در سماء درآيم به حشر از دل گور

به قلب تيره ام ای چشمه سار مهر آئين

                                                ز عشق شعله ای افکن در اين شب ديجور

                                                                               (استاد سيد علی نقوی)

@@@@@@@@@@@@@@

يادی از استاد نازنينم استاد نقوی را در اين روز به فال نيک ميگيرم....چون قصد داشتم

مطلبی ديگری بنويسم٬به يکباره به ياد چشم جوشان عشق استاد و دل بيقرارش 

گوشه ای از راز شيفتگی ايشون را چراغ و نور اين صفحه نمودم.

استاد نقوی يکی از قضات توانمند و خوشنويسان ارزشمند ميباشند.....

................

همينطور که نشستم تا دفتر دستک کارمو بذارم و نگاهی به خطوط بندازم٬ يکی از هنر جوها با صدای بلند گقت:

ای وای خدا نکنه که استاد نقوی بياد ٫عجب ضد زنيه...بابا اين ديگه کيه!!؟

در دهنم يک علامت سوال طرح شد.؟؟؟؟؟؟

......:اصلاً مگه استاد نظام بيکاره اينو ميذاره سر جای خودش!!!!!!!!

همش از من ايراد ميگيره!!!!!!!!!!!!!!!

...................

 استاد رفته بود مسافرت و برای اينکه خلعی در کلاس ايجاد نشه ٬استاد نقوی کلاس را اداره ميکردند.

مردی تقريباً سی وهشت ساله با موهای جو گندمی و قامتی متوسط...عرض ادبی و مشغول کار........

چند ماهی از اون روز ميگذشت...روز کلاس رفتن بود...آماده شدم برم ٬وقتی داشتم

ماشين روشن ميکردم ٬يهو احساس کردم ٬ استاد نقوی سر کلاس هست.....

...وقتی وارد کلاس شدم با تعجب ديدم استاد نقوی پشت ميز نشستن.....

اونقدر تعجب کردم که  بعد از سلام گفتم:استاد من احساس کردم شما امروز اينجا هستين...

استاد گفتن:مگه نميدونستين ٬استاد نظام گفته بودن...

گفتم :من جلسه پيش غايب بودم.

گفتن:شما از ساداتين؟

گفتم :خير٬ اما..........

به استاد گفتم که امروز وقت دارم و ميخوام بيشتر بمونم.....

وقتی حواسم جمع شد که داشتم به پهنای صورت اشک ميريختم و استاد غزلی زيبا

وعرفانی را روان زيبا ميخوندن و من در عالمی ديگه سير ميکردم...همه رفته بودن و من سرا پا گوش...

گوشه ای از داستان زندگيشونو برام گفتن ٬  بهشون گفتم : آيا اشعارتون قابل دسترسی هست يا نه؟

متاسفانه نه٬ نبود٫بهم قول دادن که برام از شعراشون بيارن ٬ وای چه عرفانی به واسطه عمل نيک اين انسان بهش عطا شده بود.

ايشون پيشنهاد کردن به انجمن مرکزی برم تا بتونم از کلاسشون استفاده کنم٬ولی برای من تقريباً عملی نبود...مسافت و کمبود وقت..

ازاون به بعد استاد نظام ميگفتن:آقای نقوی هميشه براتون سلام ميرسونه و ميگه قولم يادم نرفته...

اما سفر مهلت نداد......................... 

@@@@@

دانی چه٬کرا کند مشوش٬ بودن؟

زين عمردو روزه در کشاکش بودن!

ما هيچ و جهان هيچ و غم وشادی هيچ

حيف است ٬برای هيـــــــــچ ناخوش بودن




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page