بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسايه آسمونی

جان نباشد جز خبر در آزمون      هر که را افزون خبر جانش فزون

جان ما از جان حيوان بيشتر        از چه؟زان روکه٬فزون دارد خبر

بس٬فزون از جان ما جان ملک        کو منزه شد ز حس مشترک

وز ملک٬ جان خداوندان دل             باشد افزون تر تو٬تجبر را بهل

زان سبب آدم بود مسجودشان        جان او افزون تر است از بودشان

********************

..............يادم نيست پدر بزرگ از کجا وکی ٬اين دوستارو پيدا کرده بود .آخه پدر بزرگ

در دوست يابی سخت گير بود.

چشماش عسلی بود٬شايدم روشن تر .تو عالم اون موقع ها چشم هاشو رنگ

زردی خرماهای تازه بمی ميديدم٬که توی صورت آفتاب سوختش دردخششی خاص

داشت...رباب خانوم را ميگم...همسر اوس عباس...........و اوس عباس با چهره ای 

مهربون و آفتاب سوخته پر از شيارهای رنج و يک دامن گل لبخند روی لبانش........

گاهی مواقع  برای فرار از تنهايی علی رقم ميل باطنيم ٬يه سری به دايی کوچيکه

می زدم...آخه خيلی لوس بود منم که از بچه لوسا اوفففففففففف بدم ميامد.

معمولاً اين ديدار ها ۱۵ دقيقه بيشتر طول نميکشيد....تنهايی بهتر از تحمل کردن ننر

بازی دايی کوچيکه بود٬بخصوص که بايد مراقب رفتارم هم جلوی همسر پدر بزرگ بودم.

البته به سفارش والده گرامی.

از وقتی اوس عباس ورباب خانوم را در خونه پدر بزرگ ديدم علاقه ام به بازی با دايی ننر

بيشتر شد..که باعث تعجب مادرم شده بود....خلاصه

صميميت وخلوصی در صورت اين دو نفر وجود داشت که من در اون سن درست درکش

 نمی کردم...فقط ميدونستم دوست دارم وقتی اوس عباس حرف ميزنه بشينم با

 دقت گوش کنم...از بم ميگفت از نخلستان کوچکش واز درختای پر بارش...ظااهراً

يکی از پسر هاش تهران درس ميخوند و همين باعث شده بود موقتی بيان تهران.

اونا يه دختر هم داشتن که از من بزرگتر بود...زهرا...

گاهی رباب خانوم سر به سر اوس عباس میذاشت و منم که نمی فهميدم

منظورشون چيه الکی می خنديدم ٬پدر بزرگ با اوس عباس از خنده من بيشتر

 خندشون ميگرفت منم هيچی خجالت را بله...

کار من شده بود از پشت پنجره ديد زدن خونه پدر بزرگ ٬که هر وقت رباب خانوم . اوس

 عباس برن اونجا منم يه بهانه بتراشم وبدوم...که البته کلاه سر خودم ميذاشتم ......

قصه های شيرين اوس عباس با لهجه دلچسب بمی ٬چشمای رباب خانوم و مهری

 که از مژهاش ميباريد...خنده عاقلانه وقشنگ زهرا ..همه وهمه منو ميچسبوند کنار

 صندلی پدر بزرگ....

ديگه پدر بزرگ ميدونست !هر وقت اوس عباس و عهد وعيال ميومدن خونشون ٬زنگ

 ما را ميزد و ميگفت:بابايی به من سر نمی زنی بدو بريم اوس عباس آمده.

پدر بزرگ برای اوس عباس احترام خاصی قائل بود٬هميشه از عزت نفس و بزرگ

 منشی اوس عباس ميگقت وميگفت :اوستا عباس مرد بزرگی هست ٬نبايد انسانها

را با ملاکهای مادی وشئو نات پوچ اجتماعی سنجيد......وبعد از گفتن به فکر فرو

 ميرفت.....

خلاصه من چند سالی با اين داستان خوش بودم...ديگه وقتی بزرگتر شدم روم نميشد

برم پيششون ٬ولی يواشکی از پشت پنجره نگاهشون ميکردم.

اما خاطر ه  اونا هميشه باعث شعفی در دل من ميشه.......بعد از رفتن پدر بزرگ

ديگه من اوس عباس را نديدم.....گفته بود: جای خالی حاجی آقا رو ديدن سخته.

گاهی از دايی کوچيکه که ديگه نُنُر نبود ٬حالشون را می پرسيدم.ميگفت:اوست

 عباس طاقت نياورد برگشت بم ٬زهرا هم که ازدواج کرده بود همسرشو در جنگ از

دست داده بود٬با اونا بر ميگرده بم......................................................

ديروز همينطور که فيلمای بم را ميديدم و ديگه اشکی نمونده بود که سرازير بشه٬يهو

ياده رباب خانم افتادم٬انگار يه ظرف خرمای زرد دستش بود وميگفت:بردار دخترم يکی

ديگه...عيبی نداره......................................

تلفن برداشتم ٬.....گفتم :راستی از رباب خانوم چه خبر؟

.....رباب خانوم با دخترش و نوهّ هاش رفته بودن به ديار باقی ديدن اوس عباس.........

...............آخه رباب خانوم دوست نداشت از اوس عباس دور باشه.....................

نميدونم اين اشکها از کجا سر چشمه می گيرن.

********************

 دوست دارين برای بم وبمی های مهربون شمع روشن کنيد؟

 http://jaarchi.com/bam.asp

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page