بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسايه آسمونی

دلم داره پر ميکشه .........به کجا؟

يه جايی خارج از سينه تنگ................................

رفتم تا روی آينه مثل اون موقعها بنويسم٬......

دوباره  با  من  باش

 پناه خاطره ام

  اي دو چشم  روشن  باش

  هنوز در شب  من آن  دو چشم  روشن هست

 اگر  چه فاصله  ما

 چگونه  بتوان گفت ؟

  هنوز  با  من هست

  كجايي  اي همه خوبي

تو  اي همه بخشش

...............................................................

ديدم هنوز اين دو چشم روشن با منه....هميشه همراه منه....

بهشون خيره شدم و گفتم :

هنوز از اين پنجره های بی پرده٫ تا ته خونه دلت پيداست....

ولی چرا اين قدر قرمز پر خون؟

به همين دليل.....در ميان اين سرخی .....شدن مثل چراغ..... روشن.................

از نوشتن رو آينه منصرف شدم.....آخه بايد همش به تو نگاه ميکردم................

اونوقت دلم بيشتر ميگرفت،

در ضمن اينجا گل نرگس نيست که مثل اون موقع  هايه شاخه ٫

بچسبونم بقل اون نوشته...........اونقدر بمونه تا خشک بشه.

راستی حتما اونجا نرگس اومده ، نه؟

آره حتما اومده، سر چهارراها دست بچه ها پره ،اما تونيستی که ازشون بخری!

کاش يکی جای من سر يه چهار راه از اون بچه گل فروش نرگس می خريد،

اونم رفيقاشو خبرميکرد ،

ميريختن دور ماشين ،آخ کاش می شد همه نرگسها را خريد....تا اونا شاد بشن اصلاً ميدونی ،

هيچ وقت دلم نيومد نرگس از گل فروشی بخرم....نرگس دست اونا دلربا تره............

٪*٪*٪*٪*٪

 

خوب پس اومدم نصف شبی تا ره از دل تا قلم زنم...

وای در دل اين تاريکی ، چه کسی اوای خسته اين دل را ميشنوه؟

ميدونم هرکسی نشنوه ،

توميشنوی........توکه خارج از مکان و زمانی ......ای مطلوب..........

ميدونی آ خدا ، که دلم چقدر پره؟

باشه توام محلم نذار،اما بهت بگم هر چی کم محلی کنی ، من بيشتر ميام در خونت................

آنقدر در ميزنم اين خانه را ,,,,,, تا ببينم روی صاحب خانه را

هر جا پا تو ميذاری ٫ميبينی اونجا دلی داغون شده......ای وای.....واييييييييييييييی.

ميای اين جا ...............هيچ چی ديگه بدتر........................

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

در اين ديار غريب ...که دستم از دست تو کوتاه است،

دلم هوای بوی ترا دارد،

دلم هوای کوی ترا دارد،

چه صادقانه بر سنگ فرش کوچه پا مينهاديم٫ می رفتيم،

می پيموديم روزهای سبز بی خيالی را،

حيف ، قدرت  ندانستم ً ،

چه آسان از کفت دادم.

شايد اما روزی٫

پاهای زندگی پيمای خسته من،

دوباره بر آن سنگفرشها قدم گذارد، و آن روز ، روز خوش با تو بودن است.

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

 

به نام آغاز گر عشقم٫که پايانی ندارد٫

در دو زندگيم جريان يا فتی تا شقايق را درک کنم٫

در سکوت بسوزم٫ که مرا به اوج خود رساندی.

کوهی شدی که بر تو تکيه کنم٫

خورشيد شدی که بر من بتابی٫

ومن در زير سايه خود تو بودم٫ که جان گرفتم.

سپس

بازحال در مانده شدم.

به تو ای فرشته زندگيم٫ميگويم

اکنون مرا پيدا کن.........

شاهرخ-

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آذر ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page