بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام.....................

آنقدر کلافه ام که نميتونم بنويسم٬شايد بعداً نوشتم...

شايدم نه!...

*****************************

آه ای آسمانی ها......

دلم نمی خواست بنويسم٬اما يه خبر مجبورم کرد٬...صبح چهارشنبه،... من روزمُ  با بغضی ديگرآغاز ميکنم...

امروزخورشيد با خبر در کما بودن  ((سيد علی)) دادش سايه طلوع کرد...

تمام وجودم يخ بسته.....من که تو اين قفس گير افتادم دستم به جايی نمی رسه...کم کلافه بودم ٬بدتر شدم.........

..به ياد سميرا افتادم...

..تير ماه بود....که بعد از گذشت مدتی از وقوع حادثه،....من مطلع شدم.....

سميرا به علت حادثه ای تو کما رفته بود.......باورم نمی شد....

بعد از ۹ روز در کما ،که درصد هوشياری او ۵٪ و تنفسش مصنوعی بود و علائم حياتی در اون مشاهده نمی شد،... ديگه قرار بوده برای اهداء اورگانهاش از والدينش کسب اجازه کنند........که مادر دلشکسته و داغونش با التماس از دکتر  ۲روز مهلت می خواد...

خودش گفت:...وقتی بهم گفتن،خانم بی فايدس٬...ميدونستم٬...چون کارم اين بود٬خودم پرستار بودم........اما يه جا يی،...از اعماقِ دلم، کسی میگفت:..اگه بخواهی برش ميگردونم!..

آخه من ميدونم.....سميرا بچه اش نبود ٬همهء دنياش بود....وجودش٬...نفسش و دليل طپش قلب زخميش.....

گفت:...ديگه آخر خط رسيده بودم...ديگه بايد ميرفتم سراغ اصل کاری، در خونه صدر نشين،.... پيامبر رحمتٌ للعالمين....

گفتم..آقا،... ميدونی چقدر عاشق حسينتم٬...وعمريه چله نشين در خونشم....

اما،..ديگه اونجام نميرم!...

اومدم سراغ خودت...بی واسطه....بايد قبولم کنی .......بـــــــــــايد منو بپذيری......

تو خودت دختری عزيــــــــز داری ٬حالا من به همون دُردانت قسمت ميدم.....سميرای منو بر گردون.......بر گردون ..........برگردوووووووووون............

بعد از دو روزی که در لحظه لحظهء اون دستانش به طلب به آسمان رحمت بلند بود..........

شب فاطميهء اول......

 سميرا...در بيمارستان ميلاد تهران،...با فرياد يا زهرا از کما بيرون مياد....مادرش تکيه به ديوار بيمارستان و دل در گروِ التماس داشت،که پرستارها هراسان از انتهای راهرو به سمتش می دويدند و بلند صداش می زنند: بیــــــا،دخترت بيدار شده.....بيا ببين ميشناستت.....

تا از ميون آدمهايی که جمع شده بودن می گذره ، خودشو بالا سره دخترش می رسونه و صداش ميزنه.......

سميرا مبهوت و هيجانزده فرياد ميزده که صدای مادرش به گوشش می رسه.....می گه مامان...مــامــــــان...خانوم...خانوم....خانوووووووم منو نجات داااااد............

بعد از مدتی ميبرنش خونه اما پاهاش حرکت نداشته....و چشماش جايی را نمی ديده........

 نزديک فاطميه دوم...شب....

وقتی سميرا بی حرکت در بستر،.. در تنهايی خودش غرق بوده،....

صدای همهمه ای توجهشو جلب ميکنه......

.......صداها کم کم از حالت زمزمه ای مبهم به آوازی بلند بدل  می شه.....انگار جمعيتی در خانه جمع شده بودند و هماهنگ با هم ذکری رو بلند  می خواندن....سميرا حیرت زده گوش میداده،..تا اينکه غوغای جمعيت بی تابش می کنه.....سر از بستر برميداره و هراسان بلند می شه....لبانش ناخودآگاه به همراهی با جمعيت باز ميشه....نوای ذکر در دلش غوغا به پا می کنه و صداش با جمعيت شور می گيره و بلند و بلند تر ميشه.....يا زهرا...يا زهرا...يا زهرااااا...همين موقع،دو تا آقا ميان زير بغلاشو ميگيرن...ميگن بگو يا زهرا وبلند شو....بگو يا زهرا و بلند شو...........وقتی به خودش مياد که ايستاده بوده و از هيبت واقعه جيغ ميزده و...می ديده....................

..هفته پيش وقتی بعد از کلنجار با خودم بهش زنگ زدم٬تا لب از لب وا کردم٬سيلاب

اشکاش جاری شد....

گفت :داری باران گوش ميدی؟

گفتم :به ياد تو ٬آره....خيلی با احتياط پرسيدم٬سميرا چطوره؟

....دستام توان نگه داشتن گوشی رانداشت٬...اما بايد صبوری ميکردم!

گفت:دعاش کن......دلمون برات خيلی تنگه......منتظريم روزی بياد که باز کنار هم باشيم.....

......سميرا تمام قد جلوم ظاهر شدُ٬..دستای ناتوانم شروع به ترسیمش کرد؛

اون دامنهء سياهُ پر پيچ تاب دورشو چون خيمه ای گرفته بود٬مثل هميشه چند تار مو دور انگشتش پيچيده....

با اون دو اقيانوس بيکران سياه به من زل زده بود که می گفت:ديدی آخر نيومدی!

نقش صورتش بی نقص٬.....اون دو طاق کمونی٬...چتر چشمان پر داستانش شده .....گونه های برجسته ای که از حجب آتشينه....... با لبخندی پر از مهر .........................

بقيشو بعدا می نويسم..

الان ديگه نمی تونم..نفسم گرفته.....يا من اسمهُ دواء و ذکرهُ شفــــــــــــــــــــــــــــــاء..........................

*************************************************************

سلام٬اين جارو برای اونايی می نويسم که دنبالشو می خواستن.

سميرا در حال حاضر از لحاظ جسمی هيچ مشکلی ندار٬فقط بر اثر استفاده بيش از

حد دارو در زمان کما وبعد برای تثبيت وضعيت اودر حال حاضر کمی دچار تشنج می شه٬که اميدوارم اونم بر طرف بشه.

به هر حال در گذرگاه زندگی ٬پيچ و خم زياده٬بايد هنر زندگی کردن بياموزيم تا از اين گذر گاه به خوبی عبور کنيم٬البته هميشه تمام امور زندگی بر طبق ميل و اراده انسان نيست٬اما ميشه به ايده ال نزديکش کرد.

يا علی

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page