بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسايه آسمونی

ديشب رفتم بيرون٬تنها ٬ميخواستم باخودم باشم و يا شايد با او

هوا سرد بود٬آسمان صاف٬باد در گوش ستاره ها هو ميکشيد وچرتشونو پاره ميکرد.

ستاره ها لرزان مثل بچه ها چشمک ميزدن.

اونا چون بلورهای يخی از سقف آسمان آويزان بودند.

اونقدر نزديک بودن که ميشد در آغوش کشيدشون و از سرما نجات شون داد.

مسخ آسمان بودم........

از سرما در خودم مچاله شدم .

ديگه حوصله تند رفتن نداشتم٬حتی زمانی که سواره ام٬

ميخواستم با تأمل قدمهای خود را بر وادی انديشه بگذارم.

به دنبال جواب بودم.......اما سؤال چه بود؟!

آرام ٬آرام رفتم........تا که رد پای از انديشه خود بيابم.

.......................باز گشتم٬همچنان بی جواب...............

خواب از من گريزان بود و چشمانم به دنبال ردای پلکانم.

در همهمه سکوت با خود مثنوی ها نگاشتم٬

سخن ها گفتم٬ باز آنرا دوره کردم٬گاه بر صفحه افکارم خطی کشيده را بدور می افکندم

....ورفتم....تا که شماته دل پر خواب سبکبالم را پراند...٬

هنوز تاريک بود.

کاش دراين تاريکی که پيکره عريان زندگی در حجاب است٬

 اين دل بی قرار  رالياقت عبادت بود٬کاش انديشه مهلتی ميداد٬کاش ميشد ....

باز شروعی ديگر...وهجوم......افکار

کاش اين عزل سرايی را توان نگاشتن بوداما٬

تا که انديشه از  فرازدل سقوط کرده تا در قلم به سخن نشيند٬

قفل سنگين سکوت راه را ميبندد.

از دل تا قلم راه بسيار طويليست و من در اين فاصله سياه مشق را تمرين ميکنم.

ساعدم را حائل صورت ميکنم شايد٬خواب را بار ديگر صيادی کنم.

اما اين بار انديشه سازی ديگر مينوازد.

رنگها از رنگ سفيد منشأب ميشوندو سياه امتزاج تمامی رنگهاست.

من عاشق هردو ...سفيدو سياه.....

دستم را بر می دارم......هجوم نــــــــــــــــــــــــور هجمه انديشه را محو ميکند.

ومنشور نور مرا از انديشناکی سياهی فرا ميخواند.

زمان برخواستن است.

اما ......هنوز جوابی .....نيافته ام...............




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page