بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم المحبوب

 

هر شبنمی در اين ره صد بحر آتشين است

دردا که اين معمــــــــا شرح و بيــــــــان ندارد

جلوۀ ایمان در چشم آسمانیان نور است، و کفر تاریکی. یعنی که زمین در چشم آسمانیان،   آسمانی دیگر است که سراج منیرش انسان کامل است و تقدیر آسمانها، با همۀ آن عظمت که شنید‌‌ه‌ایی در این سیّارۀ خاک تعیّن می‌یابد. مگر نه اینکه خلیفۀ خدا اینجاست؟

عجبا! روح خدا برخاک تعلق یافته‌است تا انسان خلق شود.

مگر چیست این خاک، که شایستۀ تعلق روح است؛ آن روح آسمانی، آیینه‌دار طلعت یار؟  «شهیدآوینی»

از اینجا که منم تا تو چند قدم است ؟امشب ماه را دیدی ؟ از آن ما ه ها شده بود ! خواستنی ! می خندید و دلبری میکرد و مرا چون کودکی بدنبال خود می کشید...اگر شب نبود،اگر این خیابانها جای ادمیزاد بود ! باز هم پی اش میرفتم ... میدانی ما همه چیز میشویم ! همه چیز هستیم ! گاه عاقل و گاه دیوانه   -    گاه انسان و گاه پروانه    -    گاه شمع و گاه پیاله ای آب    !       چه میشود که گاه نیستیم   ؟!  یک بار بی تابیم ، یک بار آرام ! یک بار در دلمان قند آب میشود از صدای بال شپره و یک بار تحمل رقص نسیم را هم نداریم ! ما هم چیز هستیم و این از زنده بودن ماست که این چنین با حرکت بید مجنون لیلایی میشویم... هستیم چون محبوبم می خواهد که باشیم انقدر رنگ به رنگ شویم تا یک رنگ گردیم. این ها را گفتم تا از خود به تو پلی بزنم به قامت رنگین کمان...

دلم آرامش آن کلیسا را می خواهد «سنت ژوزف مونتریال »   این هم بهایی است که از برای عمر خود مید هیم که نیست آنچه می باید...

یادم میآید قصه جمعه ها همیشه مرموز بود...جمعه ها تنها صورتکهای روی دیوار بر رویت می خندیدند ولی سلامت را پاسخ نمی دادند ! آنها کر و لال بودند و تنها تبسمی سردکفه لبهایشان را از هم جدا کرده بود... نوای فرهاد : جمعه ها خون جای بارون میباره... قصه جمعه را ناشناخته برای خودم میسرودم و نمیدانستم این همه دلتنگی از تنهاییست یا از فراق...عصر که میشد این خیابان دراز و بلند را گز میکردم تا دم پارک نیاوران و بعد دوباره سرازیر میشدم بطرف خانه... این خیابان هنوز همان خیابان است اما نامش تغییر کرده حتی رنگ و لعابش، درختانش بزرگ شده اند و از فرط دود و ازدحام لب برچیده اند...دیگر ماشینها و ویراژشان جایی برای پیاده رفتن تو نگذارده است. این روزها جمعه برایم معنی دارد و ان صورتکها را با دیوارهایش خراب کردند مغازه ها بازند تا ما نکند از گرسنگی بمیریم میبینی آقای بقالمان چقدر بفکر زیستن ماست !     دلم لک زده یک بار دیگر تا پارک پیاده بروم و سرم از دغدغه های این روزگار خالی باشد !!!

اما با این اوصاف بلطف توست که هنوز هستم تا کی نمیدانم. دم پنجره به ستاره ها ،این نشانه های آسمان مینگرم و زیر لب هنوز چون ان روزها دوست دارم که بگویم...یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره کوچه به کوچه.................. نگران نباشید بزرگ شده ایم اما احساسمان می تواند مهتابی باشد.

 چو غــــــــــــــــــلام آفتاب‌ام، هم از آفتاب گویم

نه شب‌ام نه شب‌پرست‌ام که حدیث خواب گویم 

 چو رسول آفتاب‌ام، به طریق ترجمانی

 پنهان از او بپرسم به شما جواب گوی

به قدم چو آفتاب‌ام به خرابه ها بتابم

بگریزم از عمارت، سخن خراب گویم

من اگرچه سیب شیب‌ام ز درخت بس بلندام

من اگر خراب و مست‌ام سخن صواب گویم

 چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش

  خجل‌ام ز خاک کویش که حدیث آب گویم 

 بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ

 تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم

چو دلت چو سنگ باشد پر از آتش‌ام چو آهن

تو چو لطف شیشه گیری، قدح و شراب 

 چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم

 نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم

 اگرم حسود پرسد دل من ز شُکر ترسد

به شکایت اندر آیم، غم اضطراب گویم

 

  نازنین     

 

قسم به تمامی اقاقیها به تمامی رگ برگهای نهفته در سبز عالم ، به چتر بهار که موهبتی است از کرامات محبوبم که بسویش باز خواهیم گشت ؛اگر هم آرزویی نداشته باشم آرزوی دیدار روی تو تنها ارزویم  می ماند ، محبوب آمدنی !

دعایم کن دلم پنجره ای شود تا کبوتران قفسی از میانه اش به آسمان پر بکشند... دوستت دارم،همین است بضاعت من !

 اینجا می شود تلافی سکوت را در آورد.

ادرکنی یا عشق

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دوشنبه:

خوشا هایی ز حق و زبنده هویی

میان بنده و حق های و هویی

الهی ما را یک ان و لحظه بو خود وا مگذار و همواره ما را در آغوش پر مهر و بی دریغت از شر خودمان پناه بده.

ببخشید حالم خیلی بده،آف به این روزگار.

 

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که امد،کدام رفت !

............................................................

۳ شنبه:

هر كه از در تسليم درآيد، وي را از سه شربت يكي دهند:

شربتي از معرفت تا دل وي به حق زنده گردد،

زهري كه نفس اماره در زير قهر او كشته شود،

شرابي كه جان از او مست و سرگشته شود (کیمیا گر)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page