بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا محول،حَو ِل

ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال     مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

هزار و صدو شصت و هشتمین سال آغازید که سایه سبز جاویدت بر سر زمینیان افکنده شده و افتخار دوران نصیب مخلوق گردیده که تو مَلک مُلک الهی گردی ...این ثاتیه ها و ساعات..این روزها و شبها  این زمانه آسان بر تو مگذشت... اگر حتی کمی بر دشواری طی این زمانه واقف آیی ، بار سنگین غم دوران را که از عهد اسارت انسان بر دلش نشسته درک می کنی... اسارتی که انسان را در بند خود افکنده ! براستی کدام دام را میتوانی بیابی که خود بر سر راه نیفکنده باشیم و در زمان فرود و سقوط عالمیان را مقصر ندانیم...

بیا

ای تک سوار جاده نور

رها کن

بندها

از دست و پامان

!!!!!

به همین سادگی ۱۰ روز گذشت می گذرد !

کجاست ان محبوب آمدنی؟

 

 خود دیوار حایل شده ام، هر زمان که از غیبت خود آگاه گردم ؛ تو را خواهم یافت !!!

ادرکنی یا عشق

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

۱/۱۳

وقتی طبیعت در تو می جوشد به دامان خودت پناه ببر!

 چه حاصل که با این همه تغییر ،با این همه تحول باز هم عبرت نمی گیریم ؟!! جهان هر روز دست خوش تغییراتی عظیم و عجیب است..این روزها اصلا شبیه آن روزها نیست!!! بیاید دست در دست محافظ هم باشیم!

میگفت: جوانه ای در من رشد می کند،اما پوسته سختم را نمی تواند بشکافد!!!

ادرکنی !!!

............................

۱/۱۴

دلم نمی آید بگویم ،اما نمیدانم چرا طاقت اینجا نوشتنم گاهی طاق می شود...یکروز هر چه می نوشتم آنقدر مخاطب را که می خواند در نظر می اوردم که همه را پاک میکردم......انگار من با سراییش دلم همیشه مشکل داشتم و نمی توانستم تمام کمال بگویمش....

بگذار بگویم بهار است و من دلتنگ...با این همه دستهای مدفون در سکوت ،اگرچه بهار زیباست و یکی  از جلوه های جمال دوست اما نمی توانم چشمهای پشت قاب مانده را فراموش کنم . انگار پیمانه ام پر شده...غرق در سکوت....

آخر نیامدی،چشمم بدر ماند

جوانه حوصله ام پژمرد

انتظار پنجره را موریانه جوید...

مسافری می مانم که توشه اش را هر زمان در مکانی جای میگذارد و دست خالی میرود.. باید سنگ بود که از سفر بگویند و گوش کنی و پلک نزنی...هرچند اکه آدمی مسافریست و هر دم در راهی تا به ابد در سفر..

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که راه و رسم سفر از جهان براندازم

میدانی گاهی خسته از این همه  می شوم می خواهم بشکنم اما دستی مرا نگه میدارد...بخدا نازنین راست می گو یم...این دل من است که می گوید و می........ انگار انتقام این سکوت را می خواهم از اینجا بگیرم......نمیدنم.................نمیدانم...هرچه پیش می روم می دانم که نمی دانم............ باقی بماند مابین من ودل............




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page