بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بنام محبوب

            دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود     تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
بیش از  پنجاه هزار جمعه شمسی می گذرد... و اندکی بیش از شصت هزار جمعه قمری..

ماه و خورشید هر صبح و شام سرگردان تواند و در گوشه گوشهءاین بیکرانه به دنبال تواند؛شاید رویت روی تو روز و شبشان را معنی دار کند.

۸۵ را شمردم...چگونه گوش نا فرمانی ما را پیچاندی و چگونه از بالا به پست کشاندی و از پست به عرش بردی! انتخاب نمودی و غربال کردی....

آقای من

پره کاهم در مساف تند باد   خود نمیدانم کجا خواهم فتاد

ادرکنی یا اباصالح.

بگدار کلام این روزها را با کویر بی آغازم:

" در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود "

 

و " كلمه بي زباني كه بخواندش ، و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟

 

      و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،

 

      و با "نبودن "  چگونه مي توان  "بودن" ؟

 

و خدا بود و ، با او ، عدم ،

 و عدم گوش نداشت،

...

حرف هائي هست براي  " گفتن "

كه اگرگوشي نبود ، نمي گوئيم.

 

و حرف هايي هست براي " نگفتن "

حرف هايي  كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.

 

حرف ها يي شگفت ، زيبا و اهورايي همين هايند.

 

و سرمايه  مأورايي هركسي به اندازه حرف هايي  است كه براي نگفتن دارد.

 

حرف ها ي بيتاب  و طاقت فرسا ،

 

كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،

 

و كلماتش، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند،

 

و كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند...

 

اينان  هماره در جستجوي  مخاطب  خويشند،

 

اگر يافتند ، يافته مي شوند...

 

... و

 

در صميم  وجدان  او ، آرام مي گيرند.

 

و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند،

 

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك

 

 عذاب بر ميافروزند .

 

و خدا ، براي  نگفتن حرف هاي بسيار داشت ،

 

كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد

 

  و عدم چگونه مي تواند مخاطب او باشد؟

 

 هر كسي گمشده اي دارد،

 

و خدا گمشده اي داشت.

 

هر كسي دو تاست و خدا يكي بود.

 

هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست

 

هر كسي را نه بدانگونه كه هست احساس مي كنند.

 

انسان يك لفظ  است كه بر زبان آشنا مي گذرد

 

    و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.

 

هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد

 

و در خفقان جنين ، خون مي خورد.

 

و كلمه مسيح است آنگاه كه روح القدس   فرشته عشق  خود را بر مريم بي كسي ، بكارت حسن ، مي زند

 

 و با ياد او ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را- كه عدمي

 

 است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از حضور خويش ، لبريز مي سازد، و آن گاه مسيح كه

 

 آنجا چشم براه "شدن" خويش بيقراري مي كند، مي بيند ، مي شناسد، حس مي كند، .

 

 اينچنين مسيح زاده مي شود و كلمه "هست" مي شود.

 

كه " كلمه " در جهاني كه فهمش نمي كنند عدمي است خواهنده كه " وجود خويش "

 

 را حس مي كند و " وجودي " كه عدم خويش را.

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند،

 

خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد،

 

و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد .

 

آه که عقل این ها را نمی فهمد

.....شریعتی....

ادرکنا یا عشق.

----------------------------------------------------------

۴شنبه

شهادت یازدهمین نور تابناک هدایت و خورشید جهان تاب زهد و پارسائی، امام حسن عسکری علیه السلام را به پیشگاه امام زمان عجل الله تسلیت می گوئیم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page