بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

همسايه آسمونی

 ازپشت پنجره به بيرون نگاه می کردم.

مه غليظی همه جا ريخته،کاجهای شمالی محو شدن .

دلم ميخواد ،تو خودم کز کنم.

عابرا تند تند وبا هدف رد ميشن.

ياد اون روزا بخير...... 

~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~

هر کسی را ميديدم،فکر می کردم ،کجا ميره؟خيلی دلم می خواست بدونم.

پيش خودم می گفتم :کاش مقصد همه اونا را می دو نستم.هر کس ميامد خونمون

دلم می خواست با هاش برم ،هنوز نرفته دلم براشون تنگ می شد.

~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~۵~

اما حالا نه ،دلم نمی خواد دنبال کسی برم،دلم نمی خوادبدونم اين عابرا کجا ميرن.

خسته شدم از اينکه همش مجبور شدم بخاطر ديگران جايی باشم که نمی خوام.

دلم مئمن گرم آرام شانه هايت را سخت ميطلبد.

در خودم برای دل تنهای خودم ميگريم.

وبرای همه سرگردانی های بشر.......

سر انگشتانم برای دوباره قلمو دست گرفتن ،رويا می بينن...

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page