بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم المحبوب

با لب دمساز خو گر جفتمی    همچو نی من گفتنيها گفتمی

هرکه او از همزبانی شد جدا       بينوا شد،گرچه دارد صد نوا

 آتشی که بر می فروزی..داغیست که از چشمان غروب می تراود...بازیهای تو با مجنونیهای من در دالان سرگردانی گاه به ستوهم می اورد....بگذار اگر کبو ترک بال می گشاید سینه آسمان نیز خلوت پروازش را به تیری مکدر نکند....نمیدانم از دست تو چه بگویم....هنوز آشیان خالی، حسرت رقص پرواز بر دلش مانده...میدانم تا تو نخواهی هیچ کلمه ای رخصت ظهور نمی یابد....باشد نازنین این همه کلام پر گشوده بدون جایگاه فدای تار مژ گا   نت.....لیلایی بدون اذن لیلی نشاید...

به کدام خروس خوان خواب اشفته شبهایم بیدار خواهد شد؟

چشمان کبوتر پر ز غمگنانه ها ست

بغضی در نگاهش شکست

بال گشود                

 پر کشید

نازنین چیزی به پایان این شمارش دیوانه وار نمانده....به مانند نرگسهای خشکیده در جام بلور که محجور ماند ...

شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت ‏سوسو زنان چراغ دل هاى ماست.

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه‏ها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گريزم و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمى‏كشم؛ ديگر رنج ‏خار مرا به رنگ گل نمى‏كشاند؛ ديگر باغ خيالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نيستند؛ ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانه‏ام نمى‏كنم.

حكايت‏ حضور، براى من ‏يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مى‏كردم. كاشكى كلمات من  بى ‏صدا بودند؛ كاشكى نوشتن نمى‏دانستم و فقط  با تو حرف مى‏زدم؛ كاشكى تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ  باز مى‏گرفت و در سراپرده  دل مى‏نشاند؛ كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند؛ كاشكى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!

 

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

خواب در چشم ترم می شکند

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی     طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

شنبه:۲۱/۱۱

ساکت ایستادم منتظر محمد اما درونم می جوشه

چقدر راحت دروغ میگیم، آره دروغ که استخوان نداره....

داشتم فکر می کردم این تشخص این همه ظاهر...

به اعتراض ها جواب سر بالا میده آخر سر با اینکه زینفع نبودم نتونستم و جلو زبانم را بگیرم... وقتی گفت از ساعت ده اینجا بودم و با خیال راحت ایستاد و جنسش رو گرفت رفت سراغ صف بعدی

 گفتم: شما اینجا هم از ساعت ده بودید ؟ جل الخالق انسان در یک زمان دو جا!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی با انسانیت فاصله داریم...

این نقطه ای از تصویر یک روز یک شهر بی نام و نشون و بی هویت ، بی ....هست...یه روزی اسمش تهران بود..........

...................................

دلم با تمام درد درونی اینجا نیست،راستش نمی دونم دلم کجاست..باور میکنی نمی دونم!!!....از بس که صد پاره شده و هر تکه اش یک جا جا موند...نمی دونم... اگر پیداش کردم به  یه میخ بزرگ رو دیوار تفکر آویزونش میکنم که بدونم کجاست......

گاهی بعضی از حرفای دل رو به یکی یواشی می گفتم ،اما فکر می کنم دیگه اونم گو شش انگاری بفهمی نفهمی غلط میگیره.....میدونی اسم این سکوت اجباریم را گذاشتم تنبه الغافلین!      بزار خودم را قبل از اینکه تنبههم کنه متذکر بشم.

 آخه می خواد بگه حرفای دلتو فقط باید من بدونم وبس ...برای همین هم یه موقع ها که  جمعه ها تو تاریکی شب عطر عاشقی مدهوشم میکنه و هوس درد دل با این صفحه رو پیدا میکنم؛ یهو در اوج حس غریبم همه می پره.....................بهمین سادگی...........به سادگی پرواز یک باد بادک...

آی

ادرکنی یا عشق

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۱شنبه ،۲۲/۱۱

مرغ مینای دلم

در فراق گل سرخ

می گرید.

Blessed are the flexible, for they shall not be bent out of shape.

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۲ش ن ب ه ۲۳/۱۱

ما دو چشم داریم برای دیدن و یک دهان برای گفتن که با خوردن ما در اشتراک است...

دلم

ازآنچه می بینم و توان گفتنش را ندارم  به فغان آمده.

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۳شنبه

People differ greatly in the amount of anxiety and worry they can stand: some can endure a great deal without being adversely affected, while others soon show signs of strain. You should observe yourself closely, so that you understand your own powers of endurance. By this means you will learn to divest yourself before any harm is done.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page