بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا مقصودَ من لا مقصود له!

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مبادا این جمع را یا رب، غم از باد پریشانی

نازنین رخصتی می طلبم

اجازت می دهید؟

بعد از مدتی تلاش برای دل کندن، برای همسویه شدن تمامی خواستگاه ها و برای کندو کاوی دیگر...دلتنگ این دفتر سبز که همواره یاد مانی از وجود یاری نازنین بود و هست؛ برگی از ذهنی شیفته را ورق میزنم...

ساده می شوم

چرا،چگونه، اما ،اگر....دلایل...احتمال...همه ءآنچه در من پرسشی را می پروراند در آرامشی مطلق به نظاره گذر این رود خروشان نشسته ...ساده میشویم و قتی تمامی شیرازه هستی را در دستان عظیم و توان مند او میبینم....دیگر توان پرسشم نیست،دستان توست که گیسوی باد را نوازش میکند و مهر توست که پوسته خسته انسان عصر را می نوازد...روزها در سر خوان گسترده ات نشستیم و بدون تفکر برخواستیم و تنها خود بدیدیم و از خود بگفتیم و ادعاهی پوچ خود را فریاد بکردیم...چه کوچک بودیم و هستیم.....

عشق چون رودیست در رگها روان

زنده جسم مرده از آن جوشش خون می کند

نازنین

هرچه میگذرد در لاف عشقت الکن تر میشوم...دوست می دارم همچو پیچک بدور اندام تفضلت بپیچم و سرگردان به آسمانت دست پیدا کنم،همان یک کف دست آسمانی که سهم دلداگی من شیدا بود...ذرات معلق حکمت جاویدت را با تمامی سلولهای تشنه ام  جذب نمایم و سبز شوم....سبز....نیلوفرانه محبت را گلی ست، .......پروانه ای سوار بر برگهای پاییزی سوی کوچ مرا میگیرد و می پیماید،تمامی راهای نرفته دشت عاشقیت را.......

گفتم:

دلم را نذر لبان عطشانت میکنم!

سفره بر مچین

چنان نمک گیر برکت چشمانت شده ام

که توان برداشت توشه ی دیگرم نیست!

سفره بر مچین

به خرده نانی دخیل بسته ام

شمع گریان احساسم در فراق می سوزد

و همچنان توسل وصل می خواند

شاید که سقا خانه دستانت

حاجت روایم کند

یا سقا

.........

بارانیم میکنی،خیس عطوفت جاریت

نازنین.

زسفر باز بگرد. 

ساقی به مژدگانی عيش از درم در آی
تا يک دم از دلم غم دنيا به در بری




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page