بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

سلام بی تای آسمونی.

هر که به جور رقيب يا به جفای حبيب

عهد فراموش کند مدعی بی وفاست

امروز دلم تاب نگاه به شاه بيت غزل ابرو انت را ندارد...چقدر دوری و چقدر نزديک..گاه لطافت نوازشت آنچنان عاشقم ميکند که فراموش ميکنم بر روی زمين می زیيم...به گدايی عشقی می مانم که نميداند چه چيز را بايد از معشوقش طلب کند و تنها چشم به دستان سخاوت او دارد... در رکعتان احساسم ، در پی اقامه رسواييم قامت به قيام در مقابل ...قد قامت شوريدگی و تکبيرةالاحرام دل .....به نام تو ای معبود يگانه  به نام تو ای مهر ای رحم  ای عشق...به نام ناميت ای شوق... ای همه و بی همه!!!...ديدی،....ديدی چگونه دلم به لکنت افتاد؟؟؟ هرچه ميخواهم زبان باز کنم...نيست ميشوم نيست ...نيست.....لال شدم لال.... در رکوع ِ بی قراريم، در سجده بيتابی در چرخش سماء گونه ام با تو...در تب وتاب بازگويی، تنها اين چشمان عاصی ياريم ميکنند....ميبارند و ميبارند تا شايد اين کوير وحشت و جود، جوانه ای را تجربه کند ...کاش ميشد رازقی ِ مهرت از دلم بالا رود و سر از ديوار های شوم تاريکی بر کشد....من عطر تو را با جــــــــان مينوشم....و مستی از تو را به دنيا نميفروشم.

برای دلخوشی گاهی به رويا ميروم و فراموش ميکنم که ديگر کوچهء ياسمن های بنفش من،کوچه رويا های کودکيم در زير خروارها سايهء ديوارهای بلند مدفون شده...ديگر ارغوان خانهء ناهيد آفتاب را نخواهد ديد و او ديگر تابلوی نقاشی خود را به ديوار اويزان نخواهد کرد تا گلهايش هوايی بخورند و با من از متينگ های سياسی آن دوران سخن نخواهد گفت...يادش بخير خانم سادات مادرش هر وقت مرا ميديد ميگفت: چرا شما دوتا هر تابستان آفتابی اين کوچه ميشويد!!...آخر ناهيدِ او نيز در غربت، لبخندی تلخ بر لب دارد و با سارای يک دانه اش شبها در ينگه دنيا ستاره های شفاف آن کوچه نازنين را ميشمرد و  تابلوی نقاشی رويايش را با آن ستاره ها نور بارن ميکند و در آرزوی کوچه های آفتابی و طن است که ديگر به فراموشی ديوارهای کاه گِلی دچار شده اند.

و پدر بزرگ، نميدانم چرا اين روزها يادش مرا رها نميکند....پدر بزرگ يادت هست؟ ....طفلکی پدر بزرگ وقتی شهرداری آن زمان اسمش را بعد از ساليان دراز از کوچهء اصلی برداشت و به اسمی مزين کرد که آخر هيچ کس نتوانست آن را درست بخواند، چقدر به گوشه ء قبايش برخورد و بر تابلوی کوچک با خطی خوش دوباره نوشت..... و بر سر کوچه بن بست که از تکه پاره کردن ان باغ حاصل شده بود آويخت و من با شيطنت آن تابلو را کندم... و پدر بزرگ... حتما الان ميداند يکی يکدانه اش چه آتشی ميسوزاند و او نميدانست...پدر بزرگ عزيزم، دوباره شهرداری اسم شما را بر کوچه نهاد اگرچه اين سالها هم به همان نام خوانده ميشد...اما ديگر اين کوچه آن کوچه نيست ... دوست ندارم بار ديگر قدمی در ان بگذارم  آسمان را از اين کوچه و تمامی کوچه های شهرم گرفته اند...آخر ديگر اين کوچه اريب برايم بيگانه است ديگر شکل خاطراتم در پيچش گم گرديده ... و تنها دروقت دادن نشانی برايم هويت ميابد...خيابان دولت،خيابان..... کوچه ای گم شده در ميان غبار دنيا و وسوسه هايش...............

دل از مــا برد ،روی از مـا نهان کرد

خدايا با که اين بـــــــازی توان کرد

کجا گويم که با اين درد جان سوز

 طبيم قصد جــــــــان ما توان کرد

من آنسان سوخت،چون شمعم که درمن

سراحی گريه و بر بط فغان کرد

سراحی گريه و بر بط فغان کرد

سراحی گريه و بر بط فغان کرد

دHow rare and wonderful is that flash of a moment when we realize we have discovered a friend.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page