بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام آسمونی ترين يار!

روزگاريست که سودای تو در سر دارم     مگرم ســـــر برود تا برود ســـودايت

«می باید چشم و اندیشه و وجدان را به گردش درآورد , دید و اندیشید و ضرورت را دریافت و نوشت , آنان که قلبی برای دوست داشتن و چشمی برای دیدن دارند , خوب میدانند که غریق نیازمند نجات است » 

انسان زاده شدن تجسد ِ وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت ِ دل ، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان ِ غم ناکِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ی عریان

انسان
دشواری ی ِ وظیفه است

(در آستانه:شاملو)

درفراز تمامی انديشه های فرانگر و انديشه های سنت گرا ،در ورای همه ء بودها و نبودها،در انتهای تمامی خطوط وانشعابات تفکر که با نا کجا آباد هستی ختم ميشود..حضوری جاويد و بی نهايت موجوديت خود را در جلوه های متفاوت به ثبوت رسانیده. آنانی که در انکار خود پا در گل دارند و انانی که در تکميل باورهای پر ارزش خود به يقين دست يافته اند همه و همه در ميعادگاه وجدان به استقبال ورود الهه هشياری می آيند. زمان، ارزش بيداری را در عمق تفکر اثبات کرده و  سواربر قطار لحظه ها به ايستگاه آخر نزديک ميشود...چه تفاوت ميکند خسته باشيم يا نه،شاد يا غمگين،آماده يا نه....صوت قطار از ميان کوير بيخبری به گوش ميرسد...بار ديگر برای بيداری و کوچ خواب آلودگی فرصتی ميدهد......سروش مهر دست نوازشش بر رخسار خواب آلودگان ردی از لطف مينهد،....ديگر جای گلايه نخواهد بود...ندايت داده اند...کاش زودتر بيدار شوی...برخيز برخيز...

«کلمات را کنار زنيد،روحی را که در اين تلقی وتعبير است تماشا کنيد.»

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

اين روزها همه چيز مرا به دشت آوارگيت ميرساند...نازنينم...شايد ديگران سواد خواندن عشقت را داشته باشند ،اما من به همان نظر اول قافيه را باختم ديگر الف يا ی فرقی نميکند اينان تنها حروفی درمانده و دستپاچه برای ابرازند؛ آواره ات گرديدم تو شدی آهو من در پی تو سرگردان ؛تو شدی شاپرک، من شمع سوزان تو شدی قاصدک که هر گاه با پيامی هوش از سر بی هوشم ميبری ...ومن..هيچ هيچ.......ديشب در رويا بدنبالت گشتم اما اين روح عاصی بی راه رفت و سر از نميدانم کجای اين دورن در آورد...گاهی اين رويا ها  همانند طنزيست گزنده...بگذريم، تو با طرفند های شيوايت هردم هواسم را چون کبوتری بازی گوش پر ميدهی....چه بگويم...چه کنم...به کجا بروم...مانده ام يا  وامانده ام...مه جبين ...صدايت ميکنم ،آتشم ميزنی...بيابانم، بيابان برهوت...تشنه باران.... سلامت ميگويم.......آنقدر سلامت می گویم تا مست يک جرعه جوابت گردم....بگو، بگو لبريزم کن...مرا بی من کن..مرا ببر...دستم را بگير...چراغ راهم باش.... راهيابم کن ...آخر نميدانی چشمان من توان ديد دورها را ندارد!.........برای به تو رسيدن يک من فاصله است. بايد از  پل« من» گذشت.....

............................................................................................

از رنجی که ميبريم

 آه که عقل اينها را نمی فهمد!

نميدانم!

گفتی: نيازمند بارانی!بوی باران را ميشنوی؟

اما من،در خواب بوی بارن را به مشام جان حس کردم.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page