بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم الله النور
سبحانک يا الهي و بحمدک

 

فهم اگر داريد، جان را ره دهيد      بعد از آن،از شوق، پا در ره نهيد

 الماس را جز در قعر زمین نمی توان پیدا کرد و حقایق را نیز جز در اعماق اندیشه نمی توان یافت. اگر چشم را از عمق برگرفته به سطح بنگريم اين عادت گريبان ذکاوتمان را گرفته پست ميشويم...در عجبم از جوششی که به سمت سکون ميرود و در آينه مبهوت ميشود..مات..مات...هنوز تا شکل گيری اين معما و وضعيت پذيری، زمانی به بلندی خواب آلودگی باقيست...

کجاست سهراب که بگوييد:

زندگی رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود!

اين تهوع و اين سرگيجه اين دل آشوبگی کی مرا رها ميکند؟....آغو ش آرامشم کجايی؟....دلم برای بی تابی رازقی در کف دستانت پر ميزند....هيهات ما را چه به اين زندگی پر دغدغه!!!اين روزها هنوز بوی زمستان در مشام طبيعت باقيست؛اما آسمان، تقدير ابر را برای باريدن تغيير داد و خورشيد تا بينهايت ميتابد، هنوز برگهای بلوط در آرزوی روييدن خفته اند....کاش ميشد چون بادی در لابلای درختان میپيچيدم و محو تماشای نگاه کبوتر ميگرديدم....خدای من...من ِ من کجا و سياست بازی اين چرخ گردون!!!

عزيزکم ،فقدان بال هيچگاه دليل موجهی برای پرواز نکردن نيست....پرندگان سرخ بال که در آسمان ما به پرواز در می آيند و بر شاخکهای خشک به دنبال بهار ميگردند مرا به ياد تو دعوت ميکند.....من مست پرواز زيبايشان... و خورشيد هنوز در آتش خود ميسوزد و ميتابد؛....دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را.............................................کاش ميگذاشتيد من در سير خطوط اربه های آهنين بال در آسمانی آبی دعای عافيتی بخوانم و در فراز خود به فرودی ديگر نيانديشم.....کاش مرا در دير ديوانگان رها ميکرديد تا از افق ديدگاه يک بوته نسترن به کوچه ای ديگر سرک بکشم....نسترن ها هميشه رنگ و بوی نقاشی های ساده ام بودند....................... و چه زود بوته نسترن خانه شما قربانی طمع پدارنمان شد.

 سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی.

آه و افسوس از ان زمان که گلها پرپر ميشوند و خارها  ازگلستان،بيابانی با سرابهای گوناگون ميسازند و در تار پود زمين ريشه ميدوانند؛ از شيره هستی تغذيه ميشوند و ريشه و بنياد گلستان را از بيخ بن بر ميکنند....من به دستان تو ميانديشم دستان تو ای وارسته ترين....بيا و بذر گلهای فراموش شده را دوباره بيفشان....

*****

" آدمهاي سياره تو،
پنج هزار بوته گل را در يك گلستان مي كارند،
اما آن گلي را كه دنبالش هستند،در آنها پيدا نمي كنند."

"اما چشمها كورند، آدم بايد با دل نگاه كند"

«شازده كوچولو »

<<>>




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page