بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

سلام همسايهء آسمونی!

ديشب به سيل اشك ره خواب مي‌زدم

نقشي به يــــــــاد خط تو بر آب مي‌زدم

ابروي يــــــــــــار در نظر و خرقه سوخته

جامي به ياد گوشه محـــــــراب مي‌زدم

روي نـــــــــــــگار در نظرم جلوه مي‌نمود

وز دور بوســـــــــه بر رخ مهتاب مي‌زدم

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

نيمه شب، من وتو ...دامنه سکوت پهن و دشت رحمتت وسيع..آرامش جاری و من رها...ازخود و از همه!به تنها چيزی که ميتونم فکر کنم رهيدن از هر آنچه رنگ تعلق و پايبندی به دنيا رو بيشتر ميکنه از همه چيز..ميدونم ممکن نيست؛ که من نيز چون ديگران گرفتار تن خاکيم و تن خاکی متعلق به دنيا...هر چه بيشتر به عمق فاجعه دنيا نگاه ميکنم از خود فاصله ميگيرم که همين خود باعث سقوط و انحطاط ميشه....دلم ميخواد بازم از ابريشم احساس و از شمعدانی اصيل يادت بگم...اما به ناگاه چهره کريه دنيا تمام لطافت انديشه رو خط خطی ميکنه و ديو وحشت به دلم سايه ميندازه....اما آخدا جونم،ميدونم اينم وسوسه ايست که  ميخواد منو از يادِ تو بگيره...تو ميدونی ......پس بزار با تو باشم از تو بگم واز خودت مدد بخوام..

يا لطيف ارحم عبد الضعيف

....

صدای پای آب

 دو رکعت نماز در قبله گاه دل...

پرواز با بال شکسته بر فراز سجده گاه

نوازش نگاه تو

و باز

يک مشت ياس در ميانِ ارغوانی ِ محراب کوچکم

لحظه ای در مشام جان

بپيچ

بپيچ

يا لطيف

يا لطيف

يا لطيف

~~~~

گفتی دلت نازک شده!

بگذار لختی از پشت پوسته شفاف دلت نظری بر خدا کنم؛

مگر نميگويد :القلبُ حرم الله...بگذار در حرم دلت طواف يار کنم،راه من دورُ چشمانِ بيخوابم، خواب...بگذار ببارند آن چشمان،سيلاب گونه هايی را که سوز زمهرير را چشيده طی کند؛ به کويرستان دل بنشيندو طراوت حضور ببخشد ؛ياسها از خاک نمناک دلت برويند...بوی نم خاک و عطر ياس در هم بياميزد و از ريحانه عشق يار، مستی حاصل آيد....ديگر کوير نيست،گلستانيست آن دل...پيچک ياد او در پای احساس میپیچد و بنياد بر ميکند....

واژه ها را رها کنيم و بگذار دل سخن بگويد...آوايش ،عطرش....مستی، ديده گانم نور بارن شد...

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ

فالي به چشـــــم و گوش در اين باب مي‌زدم

نقش خيــــــــــــــــــال روي تو تا وقت صبحدم

بر كارگاه ديـــــــــــــــــــــــده بي خواب مي‌زدم

هر مرغ فكر كز سر شــــــــــــاخ سخن بجست

بازش ز طــــــــــــره  تو به مضــــــــراب مي‌زدم

ساقي به صــــــــوت اين غزلم كاسه مي‌گرفت

مي گفتم اين ســــرود و مي نــــــــاب مي‌زدم

خوش بود حــــــال حافظ و فـــــــــال مراد و كام

بر نام عـــــــــــــمر و دولت احبـــــــــاب مي‌زدم

آقای خوبان،چندان نه ايم که در صف احباب در آييم ؛اما شايد در کسوت دلشدگانت نقاب بر روی سیاه گرفته،ذکر بخشايش بخوانيم و در راهت نشسته تا شايد نظری به زير پايت انداخته تا از برق نگاهت دوباره جانی تازه در کالبد خاکيمان بدمی.

يا مولا ادرکنی! 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page