بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

همسايهءآسمونی،بامن....با من ق..ی؟

«خرقه پوشی من از غايت دينداری نيست
 پرده ای بر سر صد عيب نهان می پوشم»


شايد گلی از باغچه تابلوی نقاشی بايد چيد ،در گلدان حافظه با قطره ای آب ازجوی ادراک نهاد...تا تو مرا بفهمی!!!

ميدانی هميشه تفسير پوچی دشوار است..ظرفی خاليست يا ظرفی پر از خالی...خالی از من...بی من بهتر ميتوان زيست...

ميدانی پا در هوا ماندن يعنی چه؟

يعنی هيچ کجای اين کره خاکی برايت امن نيست..ميترسی قدم بر آن نهی ،شايد دامی برايت گسترده است ،دست گنهکار روزگار...او مدام دام ميتند و آن من مدام بايد چشم بر زير وبالای قدومش داشته باشد...آه..گاه دلم ميخواهد بگويم بی رحمی...آری بی رحمی...ميگذاشتی من با همان دفتر نقاشی خود خوش باشم و به لخ لخ صدای پای پير مرد هر شب گوشم را کوک کنم...آری وقت اذان مفرب است..او تنها به مسجد ميرود،برای نماز...او نميداند صدای پايش برای من ،آونگ زمان است ؛زمان تسبح تورا ياد آور ميشود... تو بی رحمی...من صداقت و معصوميت خويش را آنگاه که خود را به رضايت تو دلخوش کردم باختم!....چه ميدانم چه ميگويم...مرا در خلعی به وسعت من، رها کردی!

بگذار سر بر شانه ات نهم...ميخواهم تا قيامت بگريم....

شايد دل سرگردان آسودگی را از سر ستبر شانه هايت بيابد و باز گردد به رويای خوش گونه های سرخ نوين او و کرشمه طاق ابروان زيبايش...بازگردم،سوی تمام سادگی هايی که با مداد بروی صفحه کاغذ سپيد نقش ميگرفت و نمره اش هميشه بيست بود....آخ ای من ِ من...بيا برويم از دنيايی پلشت آدميان خسته ام از نيرنگ از ريا از دروغ از احتياج که چشمان تو را وادار به نگاه های کذب و سياه ميکند...از بی رنگی چشمانت هراسانم!!!!

~~~~~~~

ای تکيه گاه و پناه

زيباترين لحظه های پر عصمت و شکوه

تنهايی و خلوت من

ای شط شيرين پر شوکت من

ای من با تو گشته بسيار،

درکوچه های بزرگ نجابت در کوچه های فروبسته استجابت

در کوچه های سرور و غم راستينی که مان بود

............

......

...

در کوچه های

چه شب های بسيار تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن

درکوچه های مه آلود بس گفته ها

.....

در کوچه های نجيب غزل ها که چشم تو می خواند

..................

...............

ای شط زيبای پر شوکت من

ای رفته تا دور دستان

آن جا بگو تا کدامين ستاره ست روشن ترين هم نشين شب غربت تو

ای همنشين قديم شب غربت من

ای تکيه گاه و پناه

غمگين ترين لحظه های کنون بی نگاهت

تهی مانده از نور

در کو چه های باغ گل تيره و تلخ اندوه

در کوچه های،چه شب ها که اکنون همه کور

آن جا بگو تا کدامين ستاره ست ،که شب فروز تو خورشيد پاره ست.

(مهدی اخوان ثالث)

٫٫٫٫٫

اشکهايم مرا ياری کنيد،تا برای دلم عزاداری کنم

 

دردا که که عاشقان کنج عزلت اختیار نموده اند و قلندران عاشق پیشگی!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page