بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

بگـــــــذار تا مقابل روی تـــــــو بگذريم      دزديده در شـــــــــمايل خوب تو بنگريم

شوقســت در جدايی و جورست در نظر       هم جور به، که طاقت شوقت نياوريم

روی ار بروی ما نکنی،حکم از آن توست      بازآ که روی در قدمـــــــانت بگستريم

ما را سريست با تو گر خلق روزگــــار       دشمن شوند و سربرود هم بر آن سريم

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

سلام خوب من!

بی حوصله ام؛

شايد ليوانی چای با طعم خانهء تو همراه نقل بيد مشک حوصله خفته ام را بيدار کند،دارند اذان ميگويند به وقت سرزمين تو ...سجاده ات باز است ميبينم...خنده دار است آخر چشمان دلم رو به خانه تو باز است؛زمان قامت بستن در مقابل آمد.....بگو يار آمدم ......”يک مشت ياس برای سجده“....بوی خوب چادر نمازت مرا مدهوش ميکند...دلم پر ميکشد برای شيطنت ها برای سادگی هامان...يادت هست؟ خوشترين زمان من، هنگام با تو بودن بود!

جمعه است ميخواهم انشاء بنويسم...

باز جمعهء ديگر بی تو آغازيد خوب من...ديگر کوچه خلوت نيست؛ هياهو همدم مدامش گرديده...ديگر تنها شکلک های روی ديوار تو را نمينگرند،صورتک های رنگ شده ،اخم های در هم،نگاه های طلب کار خانم همسايه...و يا نگاه سرد  پسر جوان روبرو....اما من به لبخند زيبای کودکانه ياسمن ميانديشم...او وقتی شنيد زلزله آمده و قتی علم سياه محرم و تنهايی بانوی کوچک کربلا راديد....لبخندش گريست!!!!.

دلم به ياد پاهای کوچک بانوی کوچک کربلا خونين است....ای تمام نرگسها به فدای زردی رويت....ای بشکند دستی که حتی سايه اش بر تو باريد..........بانوی کوچکِ بزرگ...سه ساله حسين(ع)....ادرکنی!

?؟?؟?؟?؟?؟?؟

چه بگويم که از رويت شرمنده نشوم،آری شکر که هنوز ميتوان روزی ديگر را تجربه کرد.هنوز زنده ام و به نعمتهای بی پايانت مينگرم ...کاش ميشد  تنهايی خيابانها ی شلوغ عصر جمعه را  پياده تا نياوران برويم..تو بستنی ميخواهی اما پسرک بستنی فروش به معراج رفت و پدرش سر چهار راه بستنی به دست به انتظار مانده!...هنوز چهره اش را به خاطر دارم ..سر همان چهاراه کذايی،که خاطراتم در ميان چنار های کنارش پاييزی شد.باورت نميشود يکبار اسمش از رسانه ای در اينجا به گوشم خرد...اشکهايم به يک باره  فروريخت............نه!................... آن روزها رفت...................خيابان خلوت...سرها در گريبان....آخر زمستان است.....آن خيابان نيز در انتظار است.

اينجاهنوز آفتاب در سينه آسمان پهن است،هنوز خواب در کش و قوس بيداريست؛هوا همچنان بی رحمانه سرد است ؛

ملالی نيست جز دوری تو!

.....

To me every hour of the day and night is an unspeakable perfect miracle.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page