بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

به تآسی ازمجنون عاشق


به نام خدای تو، خدای ارباب مهر، خدای نازنين يار


به گمانم آدم ابوالبشر ،نه گول سيب را خورد نه گندم...آدمی به طمع ديدار روی تو سفر مشقت بار دنيا را آغازيد.


سفر دنيا بدون ديدار تو سفر رنج و عذاب است...بيهوده راه طی کردن و آب در هاون کوبيدن ،

گويند مسافر را زاد توشه ای همراه کنيد...کوله بارم خاليست به بهانه ديدارت بدين جا آمدم...

يادت هست نازنين ! ...تو اين  درمانده را بد عادت کرده ای...پس رخ بنما ای آفتاب حسن!

بيا و غوغای جان را به گوشه چشمی آرام کن،بيا و اين دل سرگشتهء درمانده را سامانی ده

...کو طاقتم تا باز بر سر کوچه دل به انتظار بنشينم..ترسم که کسی دلم را از سر کويت به بيراهه برد!

زندگی جاده ايست مه آلوده...بيا و روشنی راه باش...آفتاب مهربانی،تو بتاب...ماه بی همتا،تو بخند،نسيم آرامش،تو بوز....


به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را


كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را


?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟


يادته،خيابونهای خلوت...زمينهای بکر دست نخورده،کوچه های خاکی ،خونه هايی که هر وقت

بهشون نگاه ميکردی يه آسمون تو حياطشون جا ميشد.....يادته؟...اون موقعها همه چيز و

همه کس معنايی داشت....ديگه حتی ياس امين الدوله خونه حاج آقا بوی قديمُ  نداره ،از وقتی

 ديوارای برجهای همسايه تا تيغ آسمون سر کشيدن اون طفلی ها هم از غصه رنگ بوشونو

از دست دادن....ديگه صدای گامها در کوچه نمیپيچه...يادته چرخ و فلکی دوره گردُ...در عوض

صدای ماشين ،موتور ووووو ديگه گوشها حساسيتشونو به واسطه صداهای گوش خراش بلند از دست دادن....

يادته با صدای افتادن برگ از درخت خواب نازت میپريد،دلهره تموم وجودتو ميگرفت...که ای خدا پاييز اومد؟شمعدونيها از سرما نسوزن؟

يادته؟...چقدر آسمون خونمون آبی بود..ياسهای تو گلدون هر روز کلی گل ميدادن...

ياسها را ميچيدی می رختی تو قندون...چند تاشم می ريختی کف دست من...يه مشت
 هم ميريختی تو جا نمازت......  ياد عکس ماه تو حوض خونه ،
ياد درخت انجير و کلکهای حميد...ياد سکوت ممتد مجيد....ياد چشمهای نافذ و مهربونت ...من يادمه...آره من يادمه........ 

سر خود را مزن اين گونه به سنگ،دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران،مدران جامه جان را مدران

*/ */*/*/*/*/*\*\*\*\*\*\*


آی آدمها
که بر ساحل نشسته
شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
...
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکی
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
يک دست بی‌صداست
من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب،
فرياد من شکسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فرياد می‌زنم.
فرياد می‌زنم!


«نيما يوشيج»





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page