بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

تا کی گريزی از اجـــــل،از ارغوان و ارغــنون

نک کش کشـــــانت ميبرند،انا اليه راجــعون

اين آن من آن آن من،ای هر منت هفتاد من

اينک کَهی از تـــــــو فزون،انا اليه راجـــعون

کودکم،کودک دلم!

زندگی قماريست،قماری عاشقانه...اگر بدان دل ببندی و شريک بازيش شوی،

خواهی باخت و رسوايت خواهد کرد......

                                                     ................

                                                                     ..............!

طعم تلخ نگاهت کامم را گس و بی مزه ميکند...نفرتی که از چشمانت فوران ميکند،چون تير زهر آگين بر جان مينشيند،نه از ان که تو نشانه گر خوبی هستی،از آن که من تقسير نگاه را خوب ميدانم !..راه برايم باز ميکنی....راهی که سالهاست پيموده ام و برايم واضح و آشناست و پيچ و خمش را نيک آموخته ام...وای بر تو...من بلد اين راهم!

تو در خشم خود و من در تصور خويش،مشتت حديث تاکيد بر گفتارت خود نمايی ميکند؛اما اگر توان گشودنش را داشنی به تو نشان ميدادم که خالی و پوچ است؛ تنها يک کف دست مسطح و بدون فراز و نشيب،روزگاری مشتها معنی دار بود ،ان روزها که به نشانه اعتراض به پيچ و تاب در رقص بود، جانها را قابليتی افزونتر بود!

ديگر زمانی برای دل آزردگی و دل نازکی نيست و شايد هيچ گاه نبوده ؛وقت کندن ريشه از خاک باغچه است.تنها به باغچهءکوچک و گل های محمدی آن ميا نديشم....دو شاخه گل محمدی قيمتی افزون تر از دنيا داشت و چه آسان و بی مقدار و بی ادراک آنرا از شاخه چيدی!و چه خوش خيال بودم که به ادراکت اعتماد کردم،می انگاشتم منزلتشان را يافتی!

احساس های نخ نما شده و ابکی،ادراک دروغی محض و عادتی سطحی...سرد و سخت...به گمانم نميدانی ،هميشه از پشت سرت نگاهت را ميخواندم ،ولی انشاء دلت نمره قبولی نياورد و من در حسرت نگارش چند سطر با محتوا به خواب کسالت بار روزانه روی آوردم!

حال من ماندم و اين باغچه معطر،عطر اين گوشه ای از بهشت مدهوشم کرده و زنجير پايم گرديده...تو با غبان خوبی نبودی نخواهی بود،با زهر آب زندگی تک درخت استوار را از ريشه خشکاندی،ديکر اثری از ان گستره سبز باقی نيست!

دو شاخه گلم را از تو باز خواهم ستاند،اگر چه خارشان دستانم را به خون خواهد کشيد...!!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪

ندايت دادم:

 بيا بيا من ستاره ها را در نور روز نيز ميبينم!!!!

نيست رنگی که بگويد بامن،اندکی صبر سحر نزديک است.!

بـه  جان  خواجه  و  حق قديم و عهد درست

کـه  مونـس دم صبحم  دعاي  دولت  توست

سرشـک  مـن  که  ز  طوفان  نوح  دست  برد

ز  لوح  سينه نيارست نقش مهر تو شسـت

بکـن   معامـلـه‌اي   وين   دل   شکسته   بخر

کـه  با شکستگي  ارزد  به صد هزار درست

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page