بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

  

 

بیا باغبان خرمی ساز کن 
گل آمد در باغ را باز کن

ز جعد بنفشه بر انگیز تاب
سر نرگس مست بر کش ز خواب

سهی سرو را یال بر کش فراخ
به قمری خبر ده که سبز است شاخ

یکی مژده ده سوی بلبل به راز
که مهد گل آمد به میخانه باز

ز سیمای سبزه فرو شوی گرد
که روشن به شستن شود لاجورد

سمن را درودی ده از ارغوان 
روان کن سوی گلبن آب روان

به سر سبزی از عشق چون من کسان 
سلامی به سبزه می رسان

هوا معتدل بوستان دلکش است
هوای دل دوستان زان خوش است

درختان شکفتند بر طرف باغ 
بر افروخته هر گلی چون چراغ

از آن سیمگون سکه نوبهار
درم ریز کن بر سر جویبار

نظامی





نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا طبیب



آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

دلارام

مادر زمین تب دارد!

میسوزد از فرط فراق تو  وجفای ما!!!

 تاول پاهای خسته ام سر باز کزده،یارا !

یاری نمی کنی؟

 هزاران آدینه بگذشته و هزاران دم عاشق هر پگاه آدینه،چام دل در دست ندبه خوان برات اهلیت میطلبند!

ای ای با روی سیاه و دست خالی... ساکن و مات نمیشود ...

پای رهوار می خواهد دست درست کار!

 غبار فراق بر دلم،

چشم براه افتاب در روزهای خاکستری!

همانند افتاب گردان، سرگردان ِ روزهای ابری، بدنبال آفتاب قامتت می چرخم ...

نیک می دانم که دلی که اهل تو شد نشان دارد!

هیهات ... نشانه اهلیت به هر کسی ندهند!

اما

تو دست گیر که درمانده ام

ره بتما که در راه مانده ام،

بی مدد تو نمیشود که اهلی شد!

نازنین

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت  

 مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند              

همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی     

یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض         

بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم 

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت

 

ادرکنی یا عشق 

یا ابا صالح




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حکیم

 
به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حلقه حلقه آن طره پریشانت

بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکر
که تعبیه‌ست در آن لعل شکرافشانت

به کهربایی کاندر دو لعل تو درجست
که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت

به حق غنچه و گل‌های لعل روحانی
که دام بلبل عقل‌ست در گلستانت

بدان جمال الهی که قبله دل‌هاست
که دم به دم ز طرب سجده می‌برد جانت

تو یوسفی و تو را معجزات بسیارست
ولی بس‌ست خود آن روی خوب برهانت

چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت

ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس
برای دیدنت از جا بدی به بستانت

شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو
که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت

هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت
برآید از دل پاک و نماید احسانت

درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک
ز ابلهی و خری می‌کشد به زندانت

نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل
نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت

تو را که در دو جهان می‌نگنجی از عظمت
ابوهریره گمان چون برد در انبانت

به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر
دلم ز پرده ستاید هزار چندانت

دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست
ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت

بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزی
که تو غریب مهی و غریب ارکانت
 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست     ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

×"اینک شوکران"

حتما بخوانیدش تا مفهوم عشق را دریابید...

ادرکنی یا عشق

ادرکنی یا اباصالح

×زندگی نامه شهید منوچهر مدق.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page