بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

    

    چرا نمیگوید...           

  که آن  کشیده سر از شرق

 آن بلند اندام

 سیاه جامه  به تن   دلبر دلیر آن شیر

  نوید  روز ده  آن  شب  شکاف  با تدبیر

  ز شاهراه  کدامین  دیار می آید!

 

  و  نور صبح   طراوت

 بر این شب تاریک

  چه وقت می تابد ؟

 

 در انتظار امیدم

 در انتظار  امید

طلوع  پاک  فلق را

 چه وقت  آیا من

 به چشم  غوطه ورم  در سرشک

 خواهم  دید ؟

 

 

  بیا  که دیده من

 به جستجوی تو گر  از دری  شده  نومید

 گمان  مدار که هرگز

 دری  دگر زده است

 

 سپیده  گر نزده  سر  بیا بلند اندام

 که از سیاهی  چشمم  سپیده  سرزده است

 


 حمید مصدق




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ توسط عقیق
   درد


یا میسر

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود     جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند 
فراق و دوری سخترین و انتظار در این دوری تلخترین حالت ممکن برای غریب است...



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حی ویا قیوم

بعدِ یک روز تلخ، شیرینی

پیش ازین، در خیال من این بود:

هستی... اما مرا نمی‌بینی

شانه‌ام، ای جدایی‌ات دشوار!

خو نکرده به بار سنگینی

از غیاب تو حاضر است، حضور

مثل شب‌بوی پشت پَرچینی




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page