بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا منور النور

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست     تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوستا


 بهوش باشید!

بی تردید زمینی که شما را بر پشت گرفته و آسمانی که سایه بر سرتان افکنده است هر دوان گوش به فرمان خدایتان هستند؛ و این مهربانی زمین و بخشندگی آسمان نه به خاطر دلسوزی بر شما و مهربانی شما و یا امید خیر از شماست!

بلکه از سوی خداوند دستور خیر رسانی به شما را دارند، لذا فرمان میبرند و بررعایت مصلحت شما پایدارند.(خطبه ١۴٣ نهج البلاغه)

---------------------------

خورشید رو به توست............ همیشه!

مصلحت چنین است!

ایا تو صلاح خویش میدانی!

هیچ گاه برای دیدین ستارگان پشت به خورشید مکن!

بی شماری وبراقی ستارگان تو را دمی و گاه مادامی مشغول میکند!

از چرخش که باز ایستی، حرکت را فراموش میکنی!

ثابت که شدی ، دیگر خورشید را نخواهی دید!

می ایستی و از پشت نقاب دنیا به انچه برای فریفتن تو ارایش شده مینگری!

مبهوت میشوی... به به گویان... دلت می خواهد... و کم کم حق خود میدانی... اری حق توست!!! اما؛اما دارد!

مبهوتی و پایبندی دنیا در گل ماندن است و در گل بودن یعنی بازماندن!

مگذار فریفته و شیفته زرق وبرق دنیا شوی؛ هرچه باشد ایستگاهی است بین بودن و نبودن !

ایا تا بحال شده به راهی روی و تزئینات راه مشغولت کند و دل به دیده ببندی و فراموش کنی که مرکب رفته جا ماندی!

ایستگاه دنیا اگرچه بازاریست مکاره و مطاع بسیار دارد اما این مطاع تنها تکه نباتی است که دمی دهانت را شیرین کرده و دلت را خواهد زد...

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد     کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

بچرخ

بچرخ بدنیال افتاب

تحت نور خورشید همه چیز در کمال جمال است...................!

از خورشید غافل مشو که هر دم تو را مینگرد!

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود     آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

ادرکنی یا عشق

ادرکنی یا اباصالح المهدی جان!...

ای دل....






نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا حفیظ!

هرکه را با خط سبزت سر سودا باشد

پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد  .

..............................!

بسم الله الزحمن الرحیم.

وَ کَذَلِکَ مَکَّنِّا لِیُوسُفَ فِی الأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاء وَ لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ

بدین گونه یوسف را در سرزمین [مصر] قدرت دادیم که در آن هر جا که مى خواست‏سکونت مى‏کرد هر که را بخواهیم به رحمت‏خود مى‏رسانیم و اجر نیکوکاران را تباه نمى‏سازیم ( سوره یوسف - 56)
.

.

.

 گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نیست     ای همه جای تو خوش پیش همه جا میرمت

 روزها میگذرد به بهت و به سوالهای بی جواب و به اشاراتی که هنوز نمی دانم هایش گشایش نیافته 

 اما هر زوز ملول تر شیدا تر به انچه نمیدانی می شوی...

عاشقی ! و تکلیفت را با این دل بی تاب و اشفته نمیدانی چیست!

باشد

هر که را بر سر کویت هوسی است؛باید مبتلا شود!

مبتلا... ابتلا...مبتلا..اب...

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم     با دوست بگوییم که او محرم راز است




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا سمیع


گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست     لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

در کف دریا گهر با سنگهاست...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق

یا حبیب

شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند     هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

.

.

غروب شد نیامدی...

.


-

-

------------------

-شنبه ۵ بهمن:

-چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید     ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

هردم بسوی مشرقم

در شایدی

رخ ... بینمیت

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page