بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

هوالباقی

...

دردم از يار است و درمان نيز هم     دل فدای او شد و جان نيز هم

سطر اولین از روز هفتمین

این روزها هرچه در دنیایمان پرسه میزنم زخم میبینم و زخم و تاولهای متعفن و ضجه هایی از دل مادرمان زمین که می گرید و  می نالد .... ای انسان مراقب باش به نفرین مادرت گرفتار نشوی!!!!

در چرخش ماه وفلک این دوران هفت گانه چندین بار به سر خط رسیده و دوباره خوانده شده !!؟!! چندین بار مادرمان، زمین پند آموز آوازه داده نقطه سر خط...! اگر از ضحاک گفت از آرش نیز گفت ؛ اگر از سیلاب گفت،از خورشید نیز گفت؛اگر از درد گفت، از هزاران گل درمانگر نیز گفت...کدام آویش ترا براه آورد؟

 مجنون تنها مجنونی را آموخنه اما لیلی هزارن راه را تدبیر داند... هرقدر بر آسمان بنگریم هیچ نگاهی در هم گره نخواهد خورد و در هم تنیده نخواهد شد در پهنه دید ما گره ها گشوده و سحابی عشق همیشه رویت می شود، چه بر جوزا بنگری یا عقرب ،یا نگاهت بر پروین گره خورد یا بر شکارچی ... تنها در این پهنه دیده می شوی...ببین درب خانهء لیلی بر روی همه چشمهای بینا باز است ...

در صفحه هفتم حرفها بسیار است اما مرکب خشکید از فراق تو........نازنین همه هفته را می پیمایم تا بدین جا رسم،بدین جا که رسیدم بر لبم مهر میزنی .........

بسم الله ...لو انزلنا هذا القران علی جبل لریته خاشعا متصدعا من خشیته الله،تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون(۲۱/حشر)

قطره قطره آب می شوم در این یخبندان، از آتش نگاه تو ...ادرکنی یا عشق

حی الصلاة....

 و انا الفانی

۵۵۵۵۵۵۵

دستاتو به پهنای بودنت باز کن

چشماتو ببند.

امد...

۴شنبه

۶روز از این فصل هم گذشت

باران عشق تو بارید

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦ توسط عقیق

بسم الله خیرالسماء

بنده عـــــــاصف عهدم دلم از راه مبر

که اگر دم زنم، از چرخ بخواهد کیـــــنم

بر دلم گردِ ستــم هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینـــــــــــــه مهر آیینم

 سلام نازنین

ملال بسیار است

با دوری تو !

 همیشه دوست داشتم گوشه ای بنشینم و مردم را نگاه کنم...  یادش بخیر....حالا....

 اینجا نمی شود مردم را نگاه کرد ! دستهاشان پر است و دلهاشان خالی از درد همسایه !

 می نگرند و نمی بینند... گوش می کنند و نمی شنوند...حرف می زنند اما.................

یادم آمد که حتی دیوارها  مهربان بودند...گلریزانی بود کوچه ها...آرامش بود... نسیم را زندانی نکرده بودند.. نسیم می وزید بدون هیچ مانعی...

او آمد و شهر را پر هیاهو کرد  و بعد از او برادرش،خواهرش و اقوامش به شهر گل و بلبل ما امدند و روستای آنها از تنهایی  مرد... و حشت نان همه را آواره کرد! آلوده کرد ! آنقدر شلوغ شد و شد که دیگر جای نفس کشیدن نیست !

یادم می آید پسرکی را که  در کنار کوچه تابستانها یو یو ،شانسی و گاهی  بلال می فروخت ،شاد بودو به بازوی خود افتخار می کرد...

اما حالا همه به دنبال یک انبان پر از نان پشت میزی آسوده می گردند ؛ که دیگران تصاحبش کردند و به بهانه بی میزی، چهره ها مهتابی ،بی رنگ،منگ... لبهای کبود... صورتهای عبوس....قدهای خمیده... دیگر کسی را نمی شناسند!!!

دیگر دوست ندارم مردم را ببینم...آتش از سرشان میبارد !

نیلوفرم در باغچه ایستاده،از درخت بالا نمیرود،می گوید ؟

دل خوش سیری چند؟

نمی دانست ترازوی دیجیتال ما سیر را  اندازه نمی گیرد !

 دل و دين آدمی  اینگونه زخمی  می شود. و خون دل می خوریم. دردها هم که يکی دو تا نيست،اصلا بهم شبیه هم نیست .هر کدامشان یک رنگ و یک جورند فقط می دانم این دردها آنقدر زیادند که دیگر بلد نیستم به کسی منتصبشان کنم.

 میبینی ملال فراوان است از دوری تو !

جمعه است، نمی آیی ؟؟؟؟

 آی ستاره

گاهی زیر پایم می لرزد و متعجب می مانم از گنجشکان که چرا آرامند؟؟

دلم می خواهد زار زار بگریم...

...

کز دیو دد ملولم ...

بگذریم !

چو مستعد نظر نيستی وصال مجوی     که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری !

آی عشق چهره آبیت پیدا نیست!

***********

چه بگویم نازنینم  ،

غم   زمانه

خوریم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

 آن سقف زیبای را ریختند. انگار دیواره دلم ریخت... بدنبال تو اند ! آخر جرا اینقدر کوجکند!؟!  در میان سیل آشک خنده ام گرفت به کوچکیشان ، دیروز ها که درب خانه مولا را اتش می زدند می دانستند یکروز سقف سرداب مبارک را خواهند ریخت!

ای زمین چه پر طاقتی... آخر در تابستان چگون آب خنک را فرو دهیم اما.... چشم باز کنید ببینید که در چه جهنمی بزک کرده اید و می خرامید چون ابلیسان اغوا گر... کاش آتش شعله گرفته را می دیدید....

هرگز نخواهیم توانست حتی حرفی از بیکرانه تو را بسراییم یا صدیقه کبری...ادرکنی بانو ادرکنی ..

فاطمه در مقام شكوه از دو خليفه
در لحظات  آخر عمر حضرت فاطمه (س) ابابکر و عمر آمدند تا از آزاری که به آنحضرت روا داشتند   پوزش بخواهند  بخصوص از تضییع حق نسبت به آن حضرت. تا اینکه با وساطت حضرت علی (ع )
نزد آنحضرت رسیدند. واظهار ندامت از گذشته خود کردند. ( شاید این ترفند سیاسی بود تا در آینده بگویند دختر پیامبر از ما راضی شده بود)
{ قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(عليها السلام) لِلاَْوَّلَيْنِ:أَرَأَيْتُكُما إِنْ حَدَّثْتُكُما عَنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم): تَعْرِفانِهِ وَ تَفْعَلانِ بِهِ؟ قالا نَعَمْ. فَقالَتْ: نَشَدْتُكُمَا اللّهُ أَلَمْ تَسْمَعا رَسُولَ اللّهِ يَقُولُ:« رِضا فاطِمَةَ مِنْ رِضاىَ، وَ سَخَطُ فاطِمَةَ مِنْ سَخَطى، فَمَنْ أَحَبَّ فاطِمَةَ إِبْنَتى فَقَدْ أَحَبَّنى، وَ مَنْ أَرْضى فاطِمَةَ فَقَدْ أَرْضانى، وَ مَنْ أَسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ أَسْخَطَنى»؟ قالا نَعَمْ، سَمِعْناهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم)، فَقالَتْ: فَإِنّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ أَنَّكُما أَسْخَطْتُمانى وَ ما أَرْضَيْتُمانى وَ لَئِنْ لَقيتُ النَّبِىَّ لاََشْكُوَنَّكُما إِلَيْهِ.}
 بحار الانوار ج29 ص 627( بنقل از ابن قتیبه از بزرگان اعل سنت در کتاب الامامه والسیاسه)
حضرت زهرا(س) خطاب به خليفه اوّل و دوّم فرمود:آيا اگر حديثى را از پيامبر خدا(ص) نقل كنم به آن عمل خواهيد كرد؟ گفتند: آرى.
فرمودند: شما را به خدا آيا نشنيده ايد كه پيامبر(ص)فرموده اند:« خشنودى فاطمه خشنودى من، و خشم فاطمه خشم من است، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته، و هر كه فاطمه را خشمگين نمايد مرا خشمگين نمود هاست»؟ گفتند: آرى، چنين حديثى را از پيامبر خدا(ص)شنيده ايم.
فرمود: من هم خدا و فرشتگان را گواه میگيرم كه شما دو نفر مرا خشمگين نموديد و خشنودم نساختيد، و چون پيامبر(ص) را ملاقات نمايم حتماً از شما به او شكايت خواهم نمود.

درقرآن امر شد که

 "یا ایها الذین آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله علیهم  قد یئسوا من الاخره کما یئس الکفار من عذاب القبور" (سوره ممتحنه آیه 13)

ای  کسانی که ایمان به خدا دارید افرادی را که خدا به آنها غضب نموده ولی و فرمانروای خود قرار ندهید چرا که آنها از آخرت نا امیدند (بدلیل اعمال بدشان) همانطوریکه کافران از عذاب قبر ناامیدند.



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ توسط عقیق

بسم الله النور

ای صبا نکهتی از خاک ره يار بيار     ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار

در این تیره مرکب شب بوی زندگی می آید، دروغ چرا بوی تو می آید. آمده است به قرار بی قراریت آن بنده که از دولتی سرت به بیداری بر خاسته است. 

 ای حبیب براده نگاه تو در اعماق جانم زخمی از فراق می نهد که به تطاول حیاتم ره می برد.دل رابه مرکب جان می آلایم و خطی ز دلتنگی کهنه ام را بر تارک سپیده می نگارم...قلمم سخت بی تاب نگاشتن این همه شیدایی است که در هوایت جاریست...یا حبیب

باز هم صبوری ، به کمین لحظه ای می نشینم، به ان دم  که عظمت و کبریای تو نفس کوچکیم رابِبُرد و ببَرد...از این روزنه سرکی می کشم و صد حیف که این دیوار طمع پهنه کبود آسمان تو را گرفته! نسیم کویت می وزد... دربدر تو دیگر خانمان بر باد است.

تویی پاسخ به تمامی سوال ِ سکوتم، تویی آرامش ِ طغیان ِخیالم و تویی من و تویی همهء من...

و چه می دانیم چیست...آمدند به قرار سبحانی...سبحان الله، سبحان و بحمدک...سبحان من لبس َ...

در دو نوبت سخن نتوان گفت: به وقت تهی بودن و به وقت پر بودن!!!

ادرکنی یا عشق

***

گفتم بگویم ! بعد، دیدم نگویم بهتر است؛ اما دلم برایت تنگ است نازنین... باشد که به خواب ببینمت...هر چند که...بگذریم...

بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان     با اين گدا حکايت آن پادشا بگو

بالا بلند صبح شد

شادم

که شاید بیايی

نغمه ها آغازید.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا حبیب

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری  

   عاشقان را ز بر خويش جدا می‌داری

نازنینم

امشب ماه را دیده ای ؟

سبحان الله!

چه زیبا دامن بر فرش آسمان کشیده ،مهر نقره فامش را بر سر همگان پاشیده،انقدر زیباست که دلم برایش پر میکشد؛براستی در کجاست که جمالت پیدا نیست،کور باد چشمی که تو را نمی بیند!!!

پنجره را باز کنید،تا مهتاب به خانهء خوابتان راه یابد؛ امشب حبیبم در آسمان عشق را زمینگیر کرده است ...جلوه جمال یار بی بدیل آنچنان دلفریب بر پهنه آسمان می خرامد که یک نظر تشبیه نازنین را دارد. بالا بلند آخر کدام ستاره در بی تابی دیدارت نمی سوزدو فوران درونش چهره افلاکیان را سرخ نمی نماید... رهگذر آسمانیم کدام چشم است که از دیدارت دل ببرد؟ که هرچه جلوه می فروشی گدازش دل افزونتر می گردد.

الله اکبر کبیرا ! سبحانک بکرتا و اصیلا!

امید به این سحرگاهان یعنی امید به دیدار تو،شادی این صبح گاهان شادی عیدانه جمعه است. شادی قرص نانی زگندم کشتزار عشق تو خوردن و حلاوت کبریایی چشیدن،کور باد چشمی که تو را نمی بیند!!!

آمدم تا دمی روی زیبایت ببینم،نیلوفر احساس تنها ز جوی مهر تو سیراب می شود..دمی به زمزمه جویبارت گوش جان سپردن...در دل این سیال شب فریاد بر آوردن...این انت ؟ بر کدامین رمل تفیتیده صورت می سایی از غربت سنگین زمین می گریی؟ کور باد چشمم که تو را نمی بیند!!! فریاد و فغان که این سحر گاهان به غروبی خونین که دشنه فراق بر دل میزند ختم خواهد شد... مهربانم دمی با تو را به هزارن دم مسیحایی نمی دهم! چشمانت را ببند ،بوی یاس می آید.چفدر زیبایی!!!!پلک نمی زنم تا نروی!!! در این کمان که میروی ،کدام دل نشانه رفته است؟

این نسیم که از کوی تو می وزد،این ماه تاب که سیلاب مهر تو را بر دل رسوایم جاری می کند ،گونه های این بیابان خشک را به نم جویبار مهرت طراوت می دهد.... و من همچنان منتظرم...

وه که این مرغان چه زیبا می خوانندت، یا حبیب

سبحان الله !

یسبح ما فی السموات و ما فی الارض، سبحان الله...

۵۵۵۵۵

صدایی می آید،کسی بیدار است و خیابان را جاروب می کند...رفتگر محل ما از همه بر قد قامت نزدیک تراست.

روزی مثل امروز بود که پر کشیدی،چشمان درشت عسلیت هنوز مرا می نگرد...انگار دیروز بود!!!

چون سر آمد دولت شب‌های وصل    

بگذرد ايام هجران نيز هم

۵۵۵۵۵۵

ادرکنی یا عشق

۵۵۵۵۵۵۵

۱شنبه/۱۳/۳

 خدایا گر زارم در تو زاریدن خوش است
ور نازم به تو نازیدن خوش است ـ 
۵۵۵۵۵۵۵
سخن اين است که ما بی تو نخواهيم حيات  
   بشنو ای پيک خبرگير و سخن بازرسان
!!!



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا قریباً غیر بعید

هَل اَتی عَلَی أنسانِ حینٌ مِنَ الدّهر ِ لَم یَکن شَیآ مَذکُورا*

اِ نّاخَلَقناالانسانَ مِن نطفَةٍ اَمشاج ٍ نبتلیه فَجَعَلناهُ سَمیعاً بَصیرا*

اِنا هَدیناهُ السبیلَ اِمّا شاکرً وَ اِمّا کَفورا*

 

ابروی دوست کی شود دست کش خيال من     کس نزده‌ست از اين کمان تير مراد بر هدف

۵۵۵۵۵۵۵

چه زیبا رسول آفتابی

پری کوچک نازنینم...

آهوی چشمانت همواره سوی دیار دوست خرامان میرود

 آه از وقار مژگانت

 آنگاه که عشق را نشانه میرود

آوای مرغ حق را

از بند اسارت آزاد می کند.

سکوت این نوای بی صدا ،بی تابم میکند.

دلبرکم رد پاهای کوچکت هواییم کرد.

۵۵۵۵۵۵۵

نازنین

میدانی اگر درب خانه خورشید باز شود چه خواهی دید؟شعله هاش که زبانه گیرد، نیاز به اقیانوس خروشان توست تا شراره های جان سوز دیدار را که در التهاب جمعه جاریست ملایم گرداند. واژه ها همچنان به بازی با سر انگشتان شک مشغولند ؛تا  از پیوند کدامشان زبان باز شود وبا کدام واژه کلام آویزان این دل ناآرام گردد. این حروف می خندند ،می گریند،در رکوعشان درختان به کرنش می آیند و در سجودشان عقابان بال گشوده به اطا عت ازجاذبه زمین فرود می آیند... این حروف واژه های سرگردان مرا در پشت ردیف صف منسجم شان پنهان کرده؛ اتحاد کلام را به رخ گسسته ما می کشند... چقدر واژه های گمشده زیبایند و اگر از صدف خود برون ریزند زیبایشان به تاراج میرود،همان به که در پیله خود پنهان بمانند...

در ب خانه خورشید از پنجره مهتابی باز است و این حروف عاصی بهترین کلام را برای وصفش آرایش می کند...

و رَبَّکَ فَکَبِّر

*یا لطیف* 

حجره خورشید تویی،خانه ناهید نویی

راه ده ای یار مرا

...

۵۵۵۵۵۵۵

۱شنبه

People are like stained glass windows: they sparkle and shine when the sun's out, but when the darkness sets in, their true beauty is revealed only if there is light within.

۵۵۵۵۵۵۵

۲شنبه/۷/۳

 سپاس معبودی را که چراغ اشراق شبهای تیره و توان بی کران پاهای خسته است. معبودی که در لفظ نمی گنجد و  هیچ کلامی قابلیت وصفش را دارا نیست،او که دُرّ گران قلب بی تابم است؛ این صدف کوچک دریای بیکران خلقتش همواره در سجده عشقش با هر حرکتی بیشتر از «او» پر میگردد.نمیدانم چگونه با چه زبانی حتی با چه عملی این همه عشق را که« او» در من به ودیعت نهاده شاکر باشم...چگونه .............نمیدانم چگونه!!! که همیشه گوی سبقت از همه می رباید.

تنها آوای این صدف کوچک:

یا حبیب

۵۵۵۵۵۵۵

۳شنبه/۸/۳

عزیزای دلم، ممنون :)

در قمار عشق ای دل ،کی بود پشیمانی !!!

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

السلام علیک یا سیده نساء العاملین، من الاولین والاخرین

السلام علیک یا زوجه ولی الله و خیرالخلق بعد رسول الله!

 

فاطمه نخستين شهيد راه ولايت است كه به انگيزه بازخواهى فدك، فدك که نه بلکه ولایت را مدنظر داشت. فاطمه با آن ناله‌هاى دردناكش، حق امام و ولى امرش را مى‌خواست بازستاند و اگر نتوانست ـ كه نمى‌توانست ـ بايد حق را برملا سازد و مظلوميت على را آشكار نمايد و پرده از سقيفه پردازان بردارد ولى فرياد دختر معصوم پيامبر در قلب‌هاى تيره، كارساز نبود، اما تاريخ، آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط كرد تا آيندگان بدانند... بسنجند... بفهمند... و تصميم بگيرند.

قال الصادق علیه السلام: "اذا كان يوم القيامة يقوم عنق من الناس فياتون باب الجنه فيقال: من انتم؟ فيقولون: نحن اهل الصبر، فيقال لهم: على ما صبرتم؟ فيقولون: كنا نصبر على طاعة الله و نصبر عن معاصى الله، فيقول الله عزوجل: صدقوا ادخلوهم الجنة و هو قول الله عزوجل: انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب" (وسايل الشيعه، ج11، ص186)

امام صادق علیه السلام فرمود: روز قيامت جمعى از مردم به پا مى‌خيزند و مى‌آيند به سوى بهشت، گفته مى‌شود شما كيستيد؟

گويند: ما بردباران هستيم.

گفته مى‌شود: بر چه صبر كرديد؟

گويند: بر (سختى‌هاى) عبادت و كشش‌هاى شيطانى معصيت، صبر كرديم.

آنگاه خداى متعال مى‌فرمايد: راست مى‌گويند وارد بهشت شويد.

امام فرمود: اين مفهوم سخن خداست در قرآن كريم (سوره زمر، آيه10) كه مى‌فرمايد: پاداش بردباران را فوق العاده مى‌دهيم


السلام علیکِ یا بنت الرسول الله

«و لاىّ الامور تُدفَنُ لَيلاً بِضعةُ المصطفى و يُعفى ثَراها»




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page