بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سبحانک و بحمدک

الهم ان قلوب المخبتین الیک و الهه،و سبل الراغبین الیک شارعه....

در میان عطر یاسهای ارام غرق این حیرتم که چرا انسان نمی خواهد باور کند که گاهی آنقدر کوچک است که در دایره بودها نا بود است؟؟؟

.............................................

۲شنبه ۳۱/۲

تابحال به صدف اندیشیده اید؟

..........................

۴شنبه۲/۳

اگر صدف گوهر خویش را از دست دهد با چه این خلاء را پر میکند؟

بهتر بگویم:

وقتی صدف عشقِ گوهر زاییده خود را، که عمری برایش از جان مایه گذارده به همان گوهرمحول میکند،خلاء این عشق را چگونه پر میکند؟

...................

۵شنبه

 ما در  صدف خود چه عشقی را جایگزین خواهیم کرد؟

!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا دلیل المتحیرین

طريق صدق بياموز از آب صافی دل    

...والذین جاهدو فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین. (عنکبوت)

توصیف گاه به کمند وصف در نمی آید بخصوص زمانی که از سخن از غنچهء در پیله پنهانی باشد که به وصال باغ می اندیشد و طالب باغبانی ست چونان !

گویند به زمانش هر فرد در خانه اش عالمیست...هامون چنین است، براستی هامونی از فراق و انتظار در سینه دارد ...

مصداق پره کاهم درمصاف تند باد، در او ست. بارزترین خصیصه اش ادب و فروتنی ست؛ رها و سبک ،زیبا و شیرین سخن که هموراه سخنش عطر یاردارد و   راه خانه دوست میگوید... همانطور که در صورت بی رنگش رنگ می گرفتم گفتم: تو که چنینی پس او چگونه است ؟

بر اندام تاک می اندیشیدم به دستم شیرهء تاک دادند و قطره ای از شهد یار.......گاهی دیدنی هارا باید جست و دید و به تحیر رسید.دیدم که عشق سکه نیست تا در حوضچه آرزو پرتابش کنیم.

نازنینم

خریدار تمامی بغضهای عالمم ،تا در بارگاه ربوبی تو از پیله ابهام بشکوفد و من غرقه بی نهایت جمال مهر گردم ...

 آنقدر مبهوت شده بودم

که زمان و مکان بر باد بود !

 خوشا ذره ای از کندوی ناب تو  چشیدن.....

دستی که بر کبریای عشق نواخته شد ،کیمیا را یافت.

عشق تنها ذات اقدس اله است ،اکسیر وجود و سرچشمه هست.

کسیکه در پرنیان مهر تو پیچیده شد ،کیمیایی شد.

انسان ،جلوه جمال حق به بازی دنیا افتاد برای محک،

آمدیم تا عیارمان تعیین گردد؛

با درد و رنج،شادی و سر خوشی ،ثروت و فقر،قدرت و ضغف،شکست وپیروزی، زکاوت وحماقت ،بینایی و کوری و.... تمامی آنچه مظهر توانایی انسان شد و پیکره هست او را ساخت.

ققنوس قله قاف عشق 

 یا حبیب................

یا الوالابصار....

جان در سر کار تو کنند آخر کار

قومی که همی بوی وصال تو برند

ادرکنی یا عشق.

***********************************

۲شنبه۲۴/۲

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

عرفان نظرآهاری




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ توسط عقیق

بسم المحبوب

 

هر شبنمی در اين ره صد بحر آتشين است

دردا که اين معمــــــــا شرح و بيــــــــان ندارد

جلوۀ ایمان در چشم آسمانیان نور است، و کفر تاریکی. یعنی که زمین در چشم آسمانیان،   آسمانی دیگر است که سراج منیرش انسان کامل است و تقدیر آسمانها، با همۀ آن عظمت که شنید‌‌ه‌ایی در این سیّارۀ خاک تعیّن می‌یابد. مگر نه اینکه خلیفۀ خدا اینجاست؟

عجبا! روح خدا برخاک تعلق یافته‌است تا انسان خلق شود.

مگر چیست این خاک، که شایستۀ تعلق روح است؛ آن روح آسمانی، آیینه‌دار طلعت یار؟  «شهیدآوینی»

از اینجا که منم تا تو چند قدم است ؟امشب ماه را دیدی ؟ از آن ما ه ها شده بود ! خواستنی ! می خندید و دلبری میکرد و مرا چون کودکی بدنبال خود می کشید...اگر شب نبود،اگر این خیابانها جای ادمیزاد بود ! باز هم پی اش میرفتم ... میدانی ما همه چیز میشویم ! همه چیز هستیم ! گاه عاقل و گاه دیوانه   -    گاه انسان و گاه پروانه    -    گاه شمع و گاه پیاله ای آب    !       چه میشود که گاه نیستیم   ؟!  یک بار بی تابیم ، یک بار آرام ! یک بار در دلمان قند آب میشود از صدای بال شپره و یک بار تحمل رقص نسیم را هم نداریم ! ما هم چیز هستیم و این از زنده بودن ماست که این چنین با حرکت بید مجنون لیلایی میشویم... هستیم چون محبوبم می خواهد که باشیم انقدر رنگ به رنگ شویم تا یک رنگ گردیم. این ها را گفتم تا از خود به تو پلی بزنم به قامت رنگین کمان...

دلم آرامش آن کلیسا را می خواهد «سنت ژوزف مونتریال »   این هم بهایی است که از برای عمر خود مید هیم که نیست آنچه می باید...

یادم میآید قصه جمعه ها همیشه مرموز بود...جمعه ها تنها صورتکهای روی دیوار بر رویت می خندیدند ولی سلامت را پاسخ نمی دادند ! آنها کر و لال بودند و تنها تبسمی سردکفه لبهایشان را از هم جدا کرده بود... نوای فرهاد : جمعه ها خون جای بارون میباره... قصه جمعه را ناشناخته برای خودم میسرودم و نمیدانستم این همه دلتنگی از تنهاییست یا از فراق...عصر که میشد این خیابان دراز و بلند را گز میکردم تا دم پارک نیاوران و بعد دوباره سرازیر میشدم بطرف خانه... این خیابان هنوز همان خیابان است اما نامش تغییر کرده حتی رنگ و لعابش، درختانش بزرگ شده اند و از فرط دود و ازدحام لب برچیده اند...دیگر ماشینها و ویراژشان جایی برای پیاده رفتن تو نگذارده است. این روزها جمعه برایم معنی دارد و ان صورتکها را با دیوارهایش خراب کردند مغازه ها بازند تا ما نکند از گرسنگی بمیریم میبینی آقای بقالمان چقدر بفکر زیستن ماست !     دلم لک زده یک بار دیگر تا پارک پیاده بروم و سرم از دغدغه های این روزگار خالی باشد !!!

اما با این اوصاف بلطف توست که هنوز هستم تا کی نمیدانم. دم پنجره به ستاره ها ،این نشانه های آسمان مینگرم و زیر لب هنوز چون ان روزها دوست دارم که بگویم...یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره کوچه به کوچه.................. نگران نباشید بزرگ شده ایم اما احساسمان می تواند مهتابی باشد.

 چو غــــــــــــــــــلام آفتاب‌ام، هم از آفتاب گویم

نه شب‌ام نه شب‌پرست‌ام که حدیث خواب گویم 

 چو رسول آفتاب‌ام، به طریق ترجمانی

 پنهان از او بپرسم به شما جواب گوی

به قدم چو آفتاب‌ام به خرابه ها بتابم

بگریزم از عمارت، سخن خراب گویم

من اگرچه سیب شیب‌ام ز درخت بس بلندام

من اگر خراب و مست‌ام سخن صواب گویم

 چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش

  خجل‌ام ز خاک کویش که حدیث آب گویم 

 بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ

 تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم

چو دلت چو سنگ باشد پر از آتش‌ام چو آهن

تو چو لطف شیشه گیری، قدح و شراب 

 چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم

 نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم

 اگرم حسود پرسد دل من ز شُکر ترسد

به شکایت اندر آیم، غم اضطراب گویم

 

  نازنین     

 

قسم به تمامی اقاقیها به تمامی رگ برگهای نهفته در سبز عالم ، به چتر بهار که موهبتی است از کرامات محبوبم که بسویش باز خواهیم گشت ؛اگر هم آرزویی نداشته باشم آرزوی دیدار روی تو تنها ارزویم  می ماند ، محبوب آمدنی !

دعایم کن دلم پنجره ای شود تا کبوتران قفسی از میانه اش به آسمان پر بکشند... دوستت دارم،همین است بضاعت من !

 اینجا می شود تلافی سکوت را در آورد.

ادرکنی یا عشق

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دوشنبه:

خوشا هایی ز حق و زبنده هویی

میان بنده و حق های و هویی

الهی ما را یک ان و لحظه بو خود وا مگذار و همواره ما را در آغوش پر مهر و بی دریغت از شر خودمان پناه بده.

ببخشید حالم خیلی بده،آف به این روزگار.

 

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که امد،کدام رفت !

............................................................

۳ شنبه:

هر كه از در تسليم درآيد، وي را از سه شربت يكي دهند:

شربتي از معرفت تا دل وي به حق زنده گردد،

زهري كه نفس اماره در زير قهر او كشته شود،

شرابي كه جان از او مست و سرگشته شود (کیمیا گر)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا مُیسر

هزار دشمنم ار می کند قصد هلاک     گرم تـــــو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تـــــــو زنده می دارد        وگر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

 

دم غروب و ستاره مغرب،آسمانی که کم کم به کبودی میرود...این لحظه ها دوان دوان در پی معنی می روند...دلم پر میکشد دم آن ستون بر سجاده مهرت دمی بنشینم و صدای قدمهایت را بنگارم....... میدانم هنوز سراب این برهوت سفره اش برچیده نگردیده....  کودکان نیز به روز شماریت در سینه،درد ها را تسلی میدهند.

نازنین

لهیب نگاه توست انتظاری که عمرم را می سوزاند...

اینجا طلوع پیدا نیست،غروب در سرخی چشمان بارانی مدفون است..خورشید مکدر است ؛دیوار های خاکستری،پیچکهای سبز طراوت را بلعیدند و صورتکهای سفید بی روح را بار دادند.

در و دیوار فریاد می زنند:کجاست آن محبوب آمدنی؟؟؟

 و ماه تنهاست بالای سرم .لحظه ها را ثبت می کند! این همه ستاره سرگردان بدنبال کدام شهاب ثاقب، تیر نگاه را رها کنند؟

رود به خواب چشمم از خیال تو هیهات      بودصــــــــبور اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به کــه دیگری مرحم        و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

نازنین

ای عطر باران

 در رویای شبانه کویر دل

انتظارت را بر رملهای تفدیده تنهایی می نگارم

امرور نیز سرابی دیگر را در عطش دیدارت خواهیم آموخت.

صبح نزدیک است...

عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم      سپر کنم سرو دست ندارم از فتراک

تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند          به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

۱ شنبه

به تنهایی من نیاندیش

تنها نیستم

در ذهن شلوغ من

هزاران تو

ملیونها من

و بی شمار ناشناخته های آشنا

هر روز صبح بیدار می شوند...

دیدی

تنها نیستم.

:)

 گاه شادی دل منبع لبخند است

و گاه

لبخند  منبع شادی دل می شود...

:)




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page