بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 یا حبیب
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
 . . .
اگر ما را اسیر نکند خود اسیر می شویم
آزادی را تنها در تفکر با تو می توان یافت
اینجا هوا سنگین است و گاه خسته تر از هر چه بود نم
 این فراق کاش کم رنگ می شد ...
.
.
.
۱شنبه:
زین بن خاکستری
همهء بودنها خنثی
همهء گفتنها بی معنی
همهء تلاشها در جا زدنند
در باتلاق خود
چه خوش رقصی می کنیم!
...............
۳شنبه
بانو
انوقت که می گویی و می شنوم
ان دم که با تمامی بزرگی دلت میبینم چگونه بی تاب زبان نفهمی های کوچک میشوی
ان دم که صدایت می لرزد از نا فهمی این همه عشق...
دوست دارم دستانم را بر دور دلت حلقه کنم و تا ان دم که باید بروی بگریم...
گیج حکمت این شنیدنها هستم
کاش اکنون بودی و یک دل سیر در عمق چشمانت
وفا را تماشا میکردم.........
.
.
.

امروز ۴ شنبه است

 

همان ۴شنبه که هر هفته یادش می افتم...

یا حی و یا قیوم

.

اللهم فی الاربعاء اربعا...

.

 


امروز اول اسفند ماه است .

 

برای عزیزی که حساسیت های بیش از حدش، جلوه جمال یار را در نظر گاهش کم رنگ کرده ...

« تولدت مبارک »

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا حنان
ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار     چرا که بی سر زلف توام به سر نرود
*****
جمع....!مجموع....!جامعه....!اجتماع...!...
خداوند ما را به اجتماع سفارش کرده ،اجتماعی متفق و یکدست نه متفرق و.........و احترام به جمع و همدلی.....  چرا اینجا  ناروایست؟! مجموعهء بغض های هضم نا شدنی... یادش بخیر ان روزها که زمستان بهار بود...الامان خدایا...
امام علی (ع) : سینه خردمند مخزن راز اوست .
گشاده روئی و خوش خوئی دام دوستی است.
 تحمل و بردباری از سختی ها پوشنده بدیهاست.
 صلح و آشتی پنهان کردن عیب هاست.
*****
نازنین دلارام

بی همگان بسر شود ،بی تو بسر نمی شود...
این نسیم که می وزد، این عطر وجود، شادم که تو هستی و غمگینم از پنهانی تو...                تا میتوانید زیر این آسمان نفس عمیق بکشید که او نیز همینجاست!
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکبار     با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو !!!
ادرکنی یا عشق
******
۴شنبه:
سوخته داند که چیست ،پختن سودای خام
............
ا


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ توسط عقیق
   ...


یا انیس

بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست     تا جان خود بر آتش رويش کنم سپند

خامیم

هنوز کالیم

هنوز این من منه...

پس سکوت بهتره...

*****

شنبه:۱۳/۱۱

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...

تعمق در عمل...

کی عطرسای مجلس روحانیان شدی

گل را اگر نه بوی تو  کردی رعایتی....

*****

۲شنبه:۱۵/۱۱

می گفت: دیر گاهیست که دیوانه می خوانند مرا

ولی نمی دانند دیوانهء که هستم !

که اگر بفهمند،

مجنون می شوند از غمزهء لیلای من...........

***************

۴شنبه ۱۷/۱۱/۸۶

نگار دل آرای من ، زمان زمان فریاد از انتهای صحرای خشک وجود است،آنگاه که به غمزه ای از آن طره مشکین فام شیدا یی را هدیه کرده ای...

توان دیدارت را نداریم بخدا قسم... نداریم... امان از اسیب های بی شمار، از زخم های پی در پی ،از گمان های شیطانی، از ادعا ،از..... از چه بگویم که نگارم تو ندانی؟!

...پناه بر خدا از شر افات زمانه،  پناه بر خدا از اشکهای شبانه، پناه بر خدا از تنهایی و فقر روزگار.... پناه بر خدا..... خدایا تنها ترین سردار زمان ما ان محبوب قلوب موء منین راستین آن مرحم زخم آن یگانه دلآرام را برسان....

متی ترانا و نراک؟

اللهم عحل لولیک الفرج

امین




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا حی و یا قیوم

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد

بغضی نا شکیبا حنجر فریادم را می فشارد...این نسیم که از کویت می وزد ،دلم را چون بیرقی بی تاب وشیفته می تاباند؛ رهسپاران کویت خود در عهد الست سِّر این مجنونی را با خون امضا کردند و اکنون باید به ان میثاق عمل نمایند.

چه اکسیری در این عشق موجود است که الاله با درد مینویسد... عشق...

چقدر درد با تو زیباست..............

دمی دیگر تا صبح نمانده...

***********

از مولایمان بشنوید و گره های خود بگشایید:

آن که به گمان خود ادعا  کند  امیدش به خداست،سوگند به خدای عظیم که دروغ گویدو اگر راست گوید چرا امیدش در آینه کردارش نمایان نیست؟

زیرا هر امیدی در عمل شناخته شود. پس این مدعیان دروغین در امیدشان به غیر خدا صادقند و تلاشگر و نیز از هر که ترسند آثارش مشهود است جز ترس از خدا که هیچ آثاری و خلوصی در ان به چشم نخورد.

در کارهای بزرگ،چشم امیدشان به خداست و در کارهای کوچک به بندگان،اما حق بندگان را ادا کنند و شرایطش را پاس دارند ولی نسبت به حق خدا هرگز!

راستی این چه  حق گزاری است به آستان ربوبی که حریم الهی را کوتاه تر و بی اهمیت تر از بندگان شمارید و حتی آن اهمیتی را هم که به مخلوق دهید از خالق بازدارید؟! آیا می ترسی امیدت به خدا دروغ باشد،یا او را سزاوار امید بستن ندانی؟!

و نیز چنین است که اگر از یکی از بندگان خدا ترسد،آنچنان که حق اورا بگزارد،حق الهی را نگزارد. بدین گونه ترس از بندگان را نقد ولی ترس از خدا را نسیه پندارد.

آری آن که دنیا در دیدش بزرگ جلوه کند و موقعیت آن در دلش مهم آید، دنیا را بر خدا برگزیند و بدان روی آورد و دل بندد و برده آن گردد.

(نهج البلاغه خطبه ۱۵۹ بند ۸)

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیـــــــمیای عشق بیابی و زر شوی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page