بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم الله الجمیل

شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو     ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

الهی بدم المظلوم...

در میان حجمه خورشید نوری قدرت بروز و جلوه نمایی ندارد ،

 همه ستارگان افول میکنند،

 چه نوریست که در کنار خورشید قدرت درخشش و جلوه فروشی می  یابد؟! 

او یگانه است قمر منیر هاشمی است،

 نوریست که در کنار خورشید و جود حسین(ع) در این منظومه عشق ماندگار است.

 و دریا تشنه بود...

«« یا ساقی العطشان ، یا ابوالفضل العباس»»

هر کس عطش مکتب ابوالفضل دارد باید ایثار را بشناسد، حمیت را بفهمد و فتوت و آزادگی را در آینه بی‌غبار روحش ببیند. هر کس ابوالفضل را عاشق و آشناست، بی‌حسین گام برنمی‌دارد و بی‌عشق نمی‌میرد و بی‌اسب جوانمردی و فتوت در میدان زندگی جولان نمی‌دهد.

 امروز جمعه است و جمال دلارای حسین زمان در نقاب و حجاب  و دلهای غم دیده در عتاب،  وای من وای من شکسته باد قلمی که ناتوان وصف توست و بنویسد...

شرح این قصه مگر شمع برارد به زبان...

***********************************

همواره کربلا جاریست

کربلا جاریست چون شطی خروشان

کربلا جاریست و صدایی هر دم میآید

هل من ناصر ینصرنی ؟

کربلا جاریست وهفت خیمه بر پا 

کربلا جاریست و  کودکان با دلهای کوچکشان در تقلا وبازی بی خبر از بازی گرگها

 خیمه ها می سوزد و  شیونها به پاست

پیکر هایی که  ازدشنه کین در....

 داغ این قافله بر دل سخت زمین زخمه می زند آی... آی... زمین چه دل سنگی

کربلا جاریست هر روز هر ثانیه هر دم

کربلا جاریست در رگ من در جان تو در هواس زمان

کربلا جاریست  همواره....  و هست همیشه ....

 و حسین در خیمه به انتظار ما...

می شنوی صدایی می آید؟

هل من ناصر ینصرنی؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا مقلب

يا حســــــــــــــين

حدیث عشق در دفتر نیاید...

من مانده ام،

اینجا ست که به گِل نشسته ام.

زبانم بریده باد ،

که انچه تو خواسته ای با خونت و خون فرزندانت و خون یارانت بر ما بفهمانی،فهمیده نشد یا حسین روحی فداک..................

حسين عليه‌السلام مي‌فرمايد:

«الناسُ عَبيدُ الدُنيا و الدّين لَعِقٌ عَلي اَلسِنَتِهِم يَحُوطُونَهُ مادَرَّت مَعايِشُهُم فَاِذا مُحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّيانُونَ» تحف العقول، ص 245.

 مردم بنده دنيايند و دين بر زبانشان مي‌چرخد و تا وقتي زندگي‌هاشان بر محور دين بگردد، در پي آنند، اما وقتي به وسيله «بلا» آزموده شوند، دينداران اندک مي‌شوند

هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا محبوب

حجاب چهره جان می شود  غبار تنم

خوشا دمی که از ان چهره پرده بر فکنم

 احرام بسته ،

 زمین...

سنگین و با وقار 

در پوششی سرد  و مخملین  ،

به زیبایی نازیبایی دست بشر را پوشش می دهد...

 و زمینُ آسمان را وقار متانت سپیدی مسحور می کند...

وقتی برگها در پاییز سر بر سجده عبودیت می نهند،

در میقات زمستان ،خاک احرام بسته تلبیه می گوید

  می رود تا در  عرفهء زمین به ادراک رویش برسد

وقوفی جانانه در برکه سکوت

تاملی خاموش برای درک معرفت این سکون...

شیدایی در خاموشی و پیدایش در زیر پوسته سخت زمین... اینجا ست که شعور رشد میکند

خزیده و خاموش می رود...

اینجا منی است و رمی خودستایی...

حرکت بعد از سکون و وقوف.... 

آنجا که پزیرای دل آشفته در حرمت می شوی

گل یخ

از دل زمستان میروید..

                 بیاندیشیم...

*<*<*<*<*٫٫٫~~~~~~~~٫٫٫>*>*>*>*

شکوه این سپیدی دیوانه ام میکند...

با دیدن برف ...

مسحور این مسطوری...

از طبیعت بیاموزیم

بیایید پوشش یک دگر باشیم...!

قسمت حوالتم به خرابات می کند

هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم

ادرکنی یا عشق

*<*<*<*<*٫٫٫~~~~~~~~٫٫٫>*>*>*>*

شنبه:۱۵/۱۰/۸۶

 حبیبم

باورم نیست که رها کنی و بنگری که ویران می شویم ،عجز من با طلبم آمیخته...و تو تنها قادر متعالی و خیر کثیر هرقدر هم که مرا بسوی غیر خود هدایت کنی! نخواهم رفت.... پس

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانان،یا جان ز تن بر آید

تنها شانه های توست آرامگه جان.......

*<*<*<*<*٫٫٫~~~~~~~~٫٫٫>*>*>*>*

زمستان زمستانی می کند

و محرم می رسد...

.........




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦ توسط عقیق

بسم الله النور

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین علی علیه السلام

خرد سالان باید از بزرگ سالان پیروی کنند و بزرگسالان نسبت به خرد سالان مهربان باشند.شمایان نباید چون جفا کاران دوران جاهلیت باشید که نه دین شناس بودند و نه خدا شناس،مانند تخم سنگخواره در سنگواره که شکستنش گناه، و نگه داشتنش شر و فساد است.(۱۶۵-نهج البلاغه)

Click for Full Size View

*٪*٪*٪*٪*٪

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد     وقت آن است که بدرود کنی زندان را

هوای دلم آفتابی ولابت خاندان نورانی توست مولای من و پیچک اندیشه ام بر مدار عشق تو می پیچد تا شاید از این خاکدان کوچک سر بر کشد و نیلوفرانه در دامنه مهرت جوانه زند ، گل کند و به ثمر عافیت بنشیند.

بیا که دیده ام بی تاب نور است ؛ ظلمتم طولانی گشته و دنیا اطاقکی است نمور و مرطوب با زنجیرهای زنگار بسته و پوسیده...

متی ترانا و نراک؟

ادرکنی یا عشق

************

یکشنبه:

سفر،

قصه تلخ گریزی ناگریر

مسافر،

غریبی در قربت...

دلم می لرزد...

***

۲شنبه:

ثمره بی قراری آتش است...

نه آتشی که بسوزاند!

آتشی که گلستان می شود......

آن را كه در هواي تو يك دم شكيب نيست
 با نامه ايش گر بنوازي غريب نيست
 امشب خيالت از تو به ما با صفاتر است
 چون دست او به گردن و دست رقيب نيست
اشك همين صفاي تو دارد ولي چه سود
 آينه ي تمام نماي حبيب نيست
 فرياد ها كه چون ني ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصيب نيست
سيلاب كوه و دره و هامون يكي كند
 در آستان عشق فراز و نشيب نيست
 آن برق را كه مي گذرد سرخوش از افق
پرواي آشيانه ي اين عندليب نيست

*>*>*>*>*..*~~*..*<*<*<*<*

۴شنبه

It`s ALL coming back to me now...

وبرف بارید

تو را اورد...
 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ دی ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page