بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بنامت یا مبین

شنیدم سخنی خوش کز پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

نون و القلم و ما یسطرون

ن و قسم به قلم و آنچه خواهد نوشت

 قلم اینجا دیگر قلم نیست ،نگارش از سر پنچه های خسته  می جوشد؛ اما قلم آمد چون  ابزار و سببی برای نوشتن بوده... با هر سخنی دل، از راه و منشش دست نخواهد کشید؛ لفظ و کلام بهانه ایست تا عصیان دل مجروح طرح گردد و و نگارنده غزل هستی نقش را به منظر بصیرت برساند.

امشب می خواستم نردبانی بر تنه صنوبر اندیشه بگذارم، تا حلال ماه امشب بالا روم و خال سپید و نورانی آسمان را که بالای لب ماه میدرخشید بچینم....ناگهان از فراز مثنوی این کبود گسترده بر لبه حوضچه اکنونم فرو افتادم...............خیره به زلال آب که در پاشویه عمرم می چرخید ماندم...صدای آب در گوشم پیچید... یادم آمد من دیوانه صدای آب رودخانه ای بودم  !!!

نازنین قواره کلام  به بلندای عظیم تو چه خرد و کوچک است.  بلبل شیفته که هر صبح با ترنم شیدایی می خوانندت، صدای ملکوتیش از میانه تار های ظریف  کوچکی می تراود؛ و در دیوار را به لرزه می افکند. ما بندگان  روزی خور ، خوان گسترده لبیک توایم !

٪٪٪٪

این همه رنگ عجب بر در دیوار دنیا همه و همه برای خدمت به انسانی آورده شده که همواره در عناد و دشمنی بسر برده... عطاء این نقشینه الهی هموراه کثیر و سریع بوده...این جهان افریده شد تا آدمی خوش بنمایید؛بروید رشد کند و هستی بخشد جویبار طراوت می آورد، کوهسار لطافت و ........ کاش از  طبیعت بخشاینده  پند پذیر بودیم که امدیم تا باشیم و برای بودنی در خور یکدگیر را یاری دهیم. 

بسم الله.... ان الانسان خلق هلوعا* اذا مسه الشر جزوعا*و اذا مسه الخیر منوعا* الاالمصلین* الذین هم علی صلاتهم دآَ ئمون *و الذین فی اموالهم حقٌ معلوم * للسا ئل و المحروم*.....<المعارج۲۵-۱۹>

................................... 

نازنین گلم  خواستی از آرزوهام بگم ،

 خوب قرار نیست که من از چراغ قرمز رد بشم که  ! ؟ :) 

۱-بزرگترین آرزوی من ظهور منجی عالم بشریت مولای نازنین حضرت صاحب الامر هست.

۲- بر قرای تساوی و عدل و صلح و ارامش در دنیا بواسطه  دولت کریمه حضرتش . دیدن لبخند عمیق عدالت بینی بر لبان محرومان عالم....

۳-  رشد و تعالی انسانها بخصوص جوانان این مرز و بوم و جوانان عالم  تا بتوانند به امر انسانیت عمل کنند و بدست آوردن حس رضامندی در سایه عمل با فرامین الهی که همان انسانیت هست.

۴-  تعالی و کمال فرزندانم ویافتن ذات انسانی و عمل به آن در حد توانشون ، البته فرزندانم زیادن که یکیشونم تویی، دخترا و پسرای نا دیده من :) همواره  آرزوی موفقیت و شادی و سربلندی آنها را دارم.

۵- تنها آرزو برای خودم رضایت محبوبم و آبرو مندی نزد حضرت باریتعالی است.

خوب ۵تا بزرگترین  آرزو های من این ها بودن .

امیدوارم تو هم به آرزوهات برسی نازنینم :)

میدونی یکی از آرزوهای بچگیم چی بود ؟!

 همیشه دلم می خواست آخر خیابونها روببینم  به کجا می رسن!!!

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم     بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت

ادرکنی یا عشق

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

۲/۱ شنبه

اردی بهشتگان بر اردی بهشتیان مبارک!

برای شادی تمامی جاودانان تاریخ بخصوص شهید نازنینم سید احمد پلارک ،صلوات...

کلید قفلهای بسته، مرحم دلهای شکسته،آرامش تلاطم جانهای رنجیده...

الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم الی یوم القیمه...

آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است     آه از آن سوز و نيازی که در آن محفل بود

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

۲/۳ دوشنبه

ز مصرش بوی پیراهن شنیدی

ولی احوال در چاهش ندیدی

ما انسانها که گله تا فراز کهکشانها نظر می افکنیم و در بطن هر مسئله غرق میشویم...چشم اندازمان انتها ندارد،گاه از خویشتن بی خبریم و وقتی بر درون خود نظرکی می اندازیم به غفلت خود پی میبریم...

گهی بر تارم اعلی نشینی

گهی تا پشت پای خود نبینی

راستی اگر از درون خود با خبر شوید چه میکنید ؟ البته عمل کرد بسته به شرایط و آنچه در درون ماست خواهد داشت....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

۲/۴ سه شنبه

«... اما چه رنجی است لذت‌ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايی‌ها را تنها ديدن و چه بدبختی‌ی آزاردهنده‌ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت‌تر از كوير است. در بهار، هر نسيمی كه خود را بر چهره‌ات می‌زند ياد تنهايی را در سرت بيدار می‌كند. هر گل سرخی بر دل‌ت داغ آتشی می‌زند. در آن روزها كه آفتاب و باران به‌هم درمی‌آميزند، در آن شب‌های كوير كه از آسمان ستاره می‌بارد و دشت دعوتی را با دل تو تكرار می‌كند، در سينه‌ی دشتي، افق خونين را می‌نگری و مسافری تنها از پنجره‌ی كوپه‌ی قطارش سال نو را در گريبان سپيده تحويل می‌كند، بيشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احساس می‌كنيم كه در اين «مثنوی»ي بزرگ طبيعت، «مصراعی» ناتماميم ... بودن‌مان انتظار يك «بيت» شدن! ...»

 دكتر علی شريعتي/ هبوط

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن

چشمی زدل بر آور در عین دل نظر کن

دل آینه است چینی با دل چو همنشینی

صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپرکن

دانم که بر شکستی تو محو دل شدستی

در عین نیست هستی یک حمله دگر کن

تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری

ای شیر بیشه دل،چنکال در جگر کن




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا وهاب

«آنگاه که روحت تشنه نيايش است مرا آهسته بخوان»

 ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندی     آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود  

تمامی هستی پر شدن از توست و به تو رسیدن،هر کس به توانی و راهی ...در رسیدن به تو و گذر صعودی از خویشتن و به حق پیوستن به شعور و عقل کلی و کمال بدیع رسیدن فرازهایست که اگر نادیده گرفته شود هیچ گاه مرتبه ای نخواهی یاقت و فرودی سخت خواهی داشت... دیدگانم را از آنچه غیر توست بر گیر و بر عمق خویش که تو در  آن ساکنی معطوف دار تا جز تو نجویم و جز در راه هدایت تو نپویم.

نازنین

 غرق نور بود و شعور،تواضع و ادب بافته در ریشه اش بود ؛آنقدر بزرگ بود و روحش  متعالی بود که نقص ظاهری در همهء آن همه حل گردیده بود...او نشان یار را بی هیچ درنگ نشان داده بود و چه سبک و بی تعلق از زمان و لحظه عبور میکرد... روزی بسیار نزدیک با اذن تو نازنین ... می روم...براستی چهره های به حق رسیده دیدنی ترین گلهای عالمند، و زیباترین صورتهای عالم ماده که چنین از ماده گذشته .... 

عطش کشته گانیم شبنمی کو

به دل خسته ما مرحمی کو

کدام ندا از همه ءنداهای عالم محزون تر و سنگین تر است ؟! یکروز سرورمان گفت: هل من ناصر ینصرنی و تو، مولای من هر روز میگویی... وای بر گوش های سنگین ما.......  او ندای تو را هر روز پاسخی نیکو می دهد...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

رنج اور است، هیچ می دانید هر روز ما چند نفر را نابود می کنیم ؟!! با بی تفاوتی در قبال آنچه بر سر آنان در پیش چشمان ما رخ می دهد ؛تا به حال در مانده و در راه مانده شده اید؟؟ اگر کسی ندای دستم را بگیرید، سر دهد چگونه پاسخش را خواهید داد؟؟....        دوست من،  چگونه می توانی از سقوط یک هم وطن،یک زن بی پناه جلو گیری کنی ؟؟؟ اینجا روزی چند نفر از بی تفاوتی ما نا بود می شوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

****

دوستان عزیزم از آنهايیکه به عزت و شرافت  زنان میهن خود اعتفاد دارند طلب کمک و یاری دارم برای نجات زنی بی پناه.... اگر موسسه و یا سازمانی در تهران سراغ دارید که تسهیلانی را در اختیار اینگونه بانوان قرار میدهد لطفا  معرفی  بفرمایید.

با تشکر

****

بازپرسيد ز گيسوی شکن در شکنش     کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

انگاز صدای قدمهایت از جاده های آشنا می آید

ادرکنی یا عشق!

......................

۱/۲۶ ۱شنبه:

وقتی نور از روزنی عبور میکند،به یکباره از سمت مقابل ظاهر میشود ...

این زمان تنگ و کوتاه نیز می گذرد؛ بسرعت نور...

ثانیه های پایانیست...

صدایی می اید!

آقا جان

ناظر و حاضرید...

چه بگویم!

...................

۱/۲۷

کاش انسانهابه اندازه شآن سنی و جایگاه اجتماعیمون سخن می گفتن.

........................................................................................................................................

۳شنبه ۲۸/۱

بجز ثنای جلالش...

.............

۵ شنبه ۳۰/۱

تا دراجتماعی چنین که ما داریم فقط بخواهیم ذره بین بر اعمال و کارهای دیگران داشته باشیم،تا سکوت را بر مشورت و استمداد ارجح بدانیم،تا ریا را نشناسیم و و هر بیان مطرحی را ریا و پرتگاه تلقی کنیم.......همین خواهیم بود....

خانمی مسن علی الظاهر مومنی را میشناسم با قدرت دارایی نصبتا خوب هر بار هر کس از او برای افراد محتاج طلبی کرد گفت: این دروغ هست،مگر میشه کسی د راین زمانه گرسنه باشه؟ مگر میشه کسی نتونه پول پیش خونه بده؟ مگه میشه کسی نتونه جهاز دخترشو بده....؟؟؟؟

میدونید هر کسی بار وجدانش روی کولش هست و درست نیست داد بزنه باید آروم بره ولی از به مشورت گداشتن بعضی مشکلات هراسی نداشته باشه.

شاید شما راهی بهتر برای حل مسئله سراغ داشته باشید.

 انشا لله خداوند بر اگاهی ما بیفزاید تا نا خود آگاه سنگی در مقابل خیری نشویم...........

در پناه حق.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق

بنام محبوب

میلاد ختم المرسلین رسول مکرم(ص)

میلاد حضرت جعفربن محمد الصادق(ع)

بر ره پویان عشق مبارک.

"ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايهاالذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما"

«خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود بفرستيد و سلام بگوئيد و در برابر فرمانش تسليم باشيد.»

***********

گفت پیغمبر که حق فرموده است

من نگنجم در خم بـــــالا و پست

در زمین آســمان عـــــــــرش نیز

من نگنجم، ای یقین دان، ای عزیز

در دل مــــــومن بگنجم، ای عجب

گر مرا جـــــویی در آن دل ها طلب

گفت:ادخل فــــــی عبادی،تلتقی

جنــــة من رویـــــــــتی یا متـــقی

مولانا در اين ابيات اشاره دارد به حديثي از رسول اعظم صلي الله عليه و آله:

 لايسعني ارضي ولا سمائي و يسعني قلب عبدي المومن؛

 زمين و آسمان من، گنجايش مرا ندارد ولي دل بنده‌ي مومن گنجايش مرا دارد.

اين ابيات مولوي شايد اشاره‌اي لطیف باشد به :

قد عرف نفسه؛ فقد عرف ربه، بدين معنا كه به چپ و راست و بالا و پايين و شرق و غرب متوجه مشو؛ او را در دورها جستجو مكن؛ خداي را در خود بجو كه او در مكان نمي‌گنجد و زمان نمي‌تواند او را درنوردد؛ آن ذات مطلق و حي قادر و محبوبِ محبان و معشوق عاشقان را در بارگاه مقدسِ قلب و روح مومن بياب.

بيت آخر مولانا اشاره‌اي است به آيه 27 از سوره فجر: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»؛ هان اي نفس آرام يافته، سوي پروردگارت كه تو از او خشنودي و او از تو خشنود است باز گرد و در زمره بندگان من درآي؛ و به بهشت من وارد شو .

منبع

***

«و لقد کتبنا في الزّبور من بعد الذّکر انّ الارض يرثها عبادي الصّالحون»

«و ما بعد از تورات در زبور داوود نوشتيم که بندگان نيکوکار زمين را به ارث مي‌برند»

مولای من

امروز عید است

آوارگان کویت را عیدی کی میدهی؟

ادرکنی یا عشق

.....................

۱/۱۹-۱ شنبه:

دلبسته رایحه نسیمم.......

عجبا !

...............

۲ شنبه:

پیچش ادواری!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا محول،حَو ِل

ای دل اندربند زلفش از پريشانی منال     مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

هزار و صدو شصت و هشتمین سال آغازید که سایه سبز جاویدت بر سر زمینیان افکنده شده و افتخار دوران نصیب مخلوق گردیده که تو مَلک مُلک الهی گردی ...این ثاتیه ها و ساعات..این روزها و شبها  این زمانه آسان بر تو مگذشت... اگر حتی کمی بر دشواری طی این زمانه واقف آیی ، بار سنگین غم دوران را که از عهد اسارت انسان بر دلش نشسته درک می کنی... اسارتی که انسان را در بند خود افکنده ! براستی کدام دام را میتوانی بیابی که خود بر سر راه نیفکنده باشیم و در زمان فرود و سقوط عالمیان را مقصر ندانیم...

بیا

ای تک سوار جاده نور

رها کن

بندها

از دست و پامان

!!!!!

به همین سادگی ۱۰ روز گذشت می گذرد !

کجاست ان محبوب آمدنی؟

 

 خود دیوار حایل شده ام، هر زمان که از غیبت خود آگاه گردم ؛ تو را خواهم یافت !!!

ادرکنی یا عشق

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

۱/۱۳

وقتی طبیعت در تو می جوشد به دامان خودت پناه ببر!

 چه حاصل که با این همه تغییر ،با این همه تحول باز هم عبرت نمی گیریم ؟!! جهان هر روز دست خوش تغییراتی عظیم و عجیب است..این روزها اصلا شبیه آن روزها نیست!!! بیاید دست در دست محافظ هم باشیم!

میگفت: جوانه ای در من رشد می کند،اما پوسته سختم را نمی تواند بشکافد!!!

ادرکنی !!!

............................

۱/۱۴

دلم نمی آید بگویم ،اما نمیدانم چرا طاقت اینجا نوشتنم گاهی طاق می شود...یکروز هر چه می نوشتم آنقدر مخاطب را که می خواند در نظر می اوردم که همه را پاک میکردم......انگار من با سراییش دلم همیشه مشکل داشتم و نمی توانستم تمام کمال بگویمش....

بگذار بگویم بهار است و من دلتنگ...با این همه دستهای مدفون در سکوت ،اگرچه بهار زیباست و یکی  از جلوه های جمال دوست اما نمی توانم چشمهای پشت قاب مانده را فراموش کنم . انگار پیمانه ام پر شده...غرق در سکوت....

آخر نیامدی،چشمم بدر ماند

جوانه حوصله ام پژمرد

انتظار پنجره را موریانه جوید...

مسافری می مانم که توشه اش را هر زمان در مکانی جای میگذارد و دست خالی میرود.. باید سنگ بود که از سفر بگویند و گوش کنی و پلک نزنی...هرچند اکه آدمی مسافریست و هر دم در راهی تا به ابد در سفر..

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که راه و رسم سفر از جهان براندازم

میدانی گاهی خسته از این همه  می شوم می خواهم بشکنم اما دستی مرا نگه میدارد...بخدا نازنین راست می گو یم...این دل من است که می گوید و می........ انگار انتقام این سکوت را می خواهم از اینجا بگیرم......نمیدنم.................نمیدانم...هرچه پیش می روم می دانم که نمی دانم............ باقی بماند مابین من ودل............




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق

بنام محبوب

            دوش در حلقه ما قصه گيسوی تو بود     تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
بیش از  پنجاه هزار جمعه شمسی می گذرد... و اندکی بیش از شصت هزار جمعه قمری..

ماه و خورشید هر صبح و شام سرگردان تواند و در گوشه گوشهءاین بیکرانه به دنبال تواند؛شاید رویت روی تو روز و شبشان را معنی دار کند.

۸۵ را شمردم...چگونه گوش نا فرمانی ما را پیچاندی و چگونه از بالا به پست کشاندی و از پست به عرش بردی! انتخاب نمودی و غربال کردی....

آقای من

پره کاهم در مساف تند باد   خود نمیدانم کجا خواهم فتاد

ادرکنی یا اباصالح.

بگدار کلام این روزها را با کویر بی آغازم:

" در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود ، و آن كلمه خدا بود "

 

و " كلمه بي زباني كه بخواندش ، و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟

 

      و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ،

 

      و با "نبودن "  چگونه مي توان  "بودن" ؟

 

و خدا بود و ، با او ، عدم ،

 و عدم گوش نداشت،

...

حرف هائي هست براي  " گفتن "

كه اگرگوشي نبود ، نمي گوئيم.

 

و حرف هايي هست براي " نگفتن "

حرف هايي  كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.

 

حرف ها يي شگفت ، زيبا و اهورايي همين هايند.

 

و سرمايه  مأورايي هركسي به اندازه حرف هايي  است كه براي نگفتن دارد.

 

حرف ها ي بيتاب  و طاقت فرسا ،

 

كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،

 

و كلماتش، هر يك ، انفجاري را به بند كشيده اند،

 

و كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند...

 

اينان  هماره در جستجوي  مخاطب  خويشند،

 

اگر يافتند ، يافته مي شوند...

 

... و

 

در صميم  وجدان  او ، آرام مي گيرند.

 

و اگر مخاطب خويش را نيافتند ، نيستند،

 

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش مي كشند و ، دمادم ، حريق هاي دهشتناك

 

 عذاب بر ميافروزند .

 

و خدا ، براي  نگفتن حرف هاي بسيار داشت ،

 

كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي كرد

 

  و عدم چگونه مي تواند مخاطب او باشد؟

 

 هر كسي گمشده اي دارد،

 

و خدا گمشده اي داشت.

 

هر كسي دو تاست و خدا يكي بود.

 

هر كسي ، به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست

 

هر كسي را نه بدانگونه كه هست احساس مي كنند.

 

انسان يك لفظ  است كه بر زبان آشنا مي گذرد

 

    و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود.

 

هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد

 

و در خفقان جنين ، خون مي خورد.

 

و كلمه مسيح است آنگاه كه روح القدس   فرشته عشق  خود را بر مريم بي كسي ، بكارت حسن ، مي زند

 

 و با ياد او ، فراموشخانه عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را- كه عدمي

 

 است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از حضور خويش ، لبريز مي سازد، و آن گاه مسيح كه

 

 آنجا چشم براه "شدن" خويش بيقراري مي كند، مي بيند ، مي شناسد، حس مي كند، .

 

 اينچنين مسيح زاده مي شود و كلمه "هست" مي شود.

 

كه " كلمه " در جهاني كه فهمش نمي كنند عدمي است خواهنده كه " وجود خويش "

 

 را حس مي كند و " وجودي " كه عدم خويش را.

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند،

 

خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد،

 

و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد .

 

آه که عقل این ها را نمی فهمد

.....شریعتی....

ادرکنا یا عشق.

----------------------------------------------------------

۴شنبه

شهادت یازدهمین نور تابناک هدایت و خورشید جهان تاب زهد و پارسائی، امام حسن عسکری علیه السلام را به پیشگاه امام زمان عجل الله تسلیت می گوئیم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page