بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا حی و یا قیوم

بسم الله خیر السماء

والفجر، و لیال العشر،والشفع و الوتر، و اللیل اذا یسر، هل فی ذالک  قسم الذی حجر؟

گلعــــــذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایهءآن سرو روان ما را بس

این شب از تاریکی نمی گوید، از فقدان خورشید می گوید،شبی ست عجیب شبی که باز مرا با تو همراه می کند...شبی ست به بلندای انتظار ... شبی که چشمان سیاهش افسونگر و ساحرند.....

نازنینم این همه جمعه رفت سهم ما از دیدارت معلوم نشد...باز چلچله دلم نغمه خوانت شد...چه زیبا میبریم؛ در دمی طوفانت، طومار احساسم را در هم می پیچد....یلدای تاریکی من به بلندای نادانیم بر جرقه مهر تو چشم دارد... نازنینم چند جمعه گذشت؟پنجاه و دو هزارو هفتصد و نوزده جمعه!!!....عمرم یلدا شد، نیامدی!!!

چله ام  با چله ای رسید...چله جمعه های هشتاد و پنج من به چله زمستانی قرین گردید و شد شب جمعه،شد شب اول ماه ذی الحجه ،شد شب وصال یاران بهشتی....ابر مرد تاریخ و ریحانه رسول..،شد شب اول دی ،شد شب اول زمستان دوست داشتنی من، شد شب، و لیال العشر، .....آی آی امشب چه خبر است...مرغ دلم گواه خبر ها میدهد...باز من هوایی، در فرکانسهای امواجت چون پرنده ای کوچک که در میان شاخه های پر اذدهام سروی به دام می افتد،گیر کرده ام.......هر شنبه تا به جمعه نبض انتظار می زند ! تا پایان روز پنجم به انتظار فردا در شقیقه های ملتهب و تبدار می کوبد. آی آی گیسوان یلدای انتظار بدور تاریخ پیچیده ...نیامدی!!

نازنینم یاد یاران و خاطرات،یاد دوریها و فراق...امشب پر ز یادم...یادی از میان ترمه های مادر بزرگم که ایران بود و ایرانی ماند...یاد آنچه می گویند و خود به یاد ندارم...یاد بهشت کوچکم که اکنون غرف برف است...یاد ادمک برفیم.....یاد عطر آکین پلارک شهیدم...یاد سرداران بی پلاک و قهقهه مستانه انان... یاد پدر...یاد پدر بزرگ داستان سرایم...یاد پاهای یخ بسته کودکیم که هیچ نمی فهمید و تنها دویدن را دوست داشت و صدای کروچ کروچ برف را که هنوز هم عاشق انم...یاد یلدایی من به بلندی انتظار توست...چشمان یلدا رنگ می بازد از بس به سپیده قدومت می نگرد تا بیایی....

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

امشب گوش به کلام مادرم سپردم ، از ایران خانم می گفت،مادرش که چه خوشرو و و سیع بود... شبهای سرد شمیران را با رویی گشاده و لبی خندان و دلی پر از مهر همچو ظهر تابستانی گرم می کرد...می گفت از مزاح شب یلدایش با میز ابراهیم خان و انکه چگونه مهمانان همیشگی گل خنده های شیرینش را بقول امروزی ها سر کار می گذاشت. می گفت: ترب سفید ها را حلقه می کرد و در آرد می غلتاند و با نظم در بشقاب گنگره دار می گذاشت به هوای گز آردی!!!  و میهمان بی چاره :) آخر برق نبود و تا می آمدند زیر نور چراغ نقتی ها بفهمند چه می خورند دهانشان پر از ترب شده بود :)......بعد از این که همه میخندیدند ان وقت نوبت شب چره و گپ و حافظ می شد.......جوز قند و برگه و تخمه هایی که همه هنر پنجه هایش بود.......خوشا به حالشان با تمامی سختی ها بیش از من و تو زندگی را حس کردند. ساده بودند،مثل داستان های کودکانه ،مثل آب زلال و بی ریا........ گفتم: درست مثل ما بودند!!! همه چیز انقدر کم رنگ است که گاهی به آبی آسمان هم شک می کنم.

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

  

Image hosting by TinyPic

 

در آ که در دل خسته توان در آید باز         بیا که در تن مرده روان در آید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست

که فتح باب وصالـــــــــت مگر گشاید باز

غمی که چون سپهِ زنگ، ملک دل بگرفت      ز خیل شادی روم  ِ رُخت زداید باز

به پیش آینه ء دل هر آنچه می دارم

بجز خیالِ جمـــــــالت نمی نماید باز

بدان مَثل که شب آبستن است دور از تو            ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبــــــــل مطبوع ِ خاطر حافظ

به بویِ گلبن وصلِ تو می سراید باز

*ادرکنا یا اباصالح*

معبودا شب زیبای با تو بودن زیباست.

شب بخیر

********

Image hosting by TinyPic

*******

امشب نور از آسمان دوباره میبارد

میلاد پیامبر مهر عیسی مسیح بر تمامی شیفتگان عشق و انسانیت مبارک

.Image hosting by TinyPic

در هوای ۲۴ دسامبر آخرم هستم.فضای روحانی و پاک کلیسای آلتا ویستا و عجیب است که ما گاهی خدا را فقط منحصر به خودمون می دونیم....در اون شب زیبایی در چهره مسیحیان معتقد و راستین موج میزد و بحث شیرین من با کاترین د رمورد مسیح ،اسلام ،خدا و مهدی موعود....وقتی گفت: چی شد تو با هیئت چنین به کلیسا آمدی ؟

و پاسخم مبنی بر اینکه مسیح پیامبریست که ما مسلمان ها بهش احترام می زاریم و دوستش داریم و معتقدیم که با مهدی موعود ما خواهد آمد  و............... ما همه از یک ریشه ایم و وصل به شجره طیبه هستی، که شاخ و بر های زیادی داره ...شاید من در شاخه شرقی شکفته ام و تو در شاخه غربی اما هر دو از یک ریشه تغدیه میشیم و هردو بهم وصلیم و مسیح تو مسیح من نیز هست همانطور که خدای من خدای تو نیز هست پس ما با هم منافاتی داریم.

دیشب محمد علی بی مقدمه ازم پرسید: امشب چه شبی هست؟

گفتم: تولد عیسی مسیح و گفت:اگر دعا کنم مسیح گوش میده؟ گفتم: بله.......




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا مقصود

صد خزان افسردگي بودم بهارم كرده اي
تا به ديـــــــدارت چنين اميدوارم كرده اي
پاي تا سر مي تپد دل كز صفاي جان چو اشك
در حريم شـــــــوق ها آيينه دارم كرده اي

آنجا قطعه ای از بهشت است..................

نازنین ، بُعد ،فاصله.... همیشه در محضرت، همیشه حاضر...همیشهء حضور ...اما همواره غایب..... تو می دانی با این حال من باید بگویم............

اندوه بی پایانیست

انتطاری که ابعادش معلوم نیست.

گلبرگی از گلهای پرپر که بر روی نامی افشانده شده پیکانیست که راه را می نماید؛ پیک دعوتیست بسوی شاهراهی بی انتها...اگر تو انتها داشتی ،این راه نیز پایان داشت....در سکوتی پر هیاهو در میان فانوسهای روشن و خاموشی سنگهایی که هیچ بر آن نقش ندارد الا عبودیت تو و دلی سنگین و سیاه که عقلش می فهمد، هوایش می رود و مشامش می بوید و گاه چشمش خیل عاشقان را میبیند و لبخندی ژرف بر لبانش مینشیند....آه دیوانگی زیباست...

اما باز لختی می گذرد...باز بازیچه این بیغوله می شود و باز میگوید:....از رنجی که می بریم ...و باز می گوید ...و... باز می گوید:

اغث یا غیاث.... اغثنی یا غیاث المستغیثین...

 آآی دل

    در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن    
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
=======================
۱شنبه:
صداهایی مبهم
گنگ
فریادی دل خراش
از چه بیمناک گشته
 آوارهء زندگی؟
=====================
۲شنبه:
دلم دردی دارد!
درب دلمان را می کوبند
به مشتهای گره شده
مشتهای مشتاق
مشتاق محبت
بیدارت می کنند
راه را نشانت میدهند
 راه از این طرف است
از ستغ سر سختی
از نوک پیکان درد
این گونه است
عشق را
 پیچیده در پرنیان درد
پیشکشت می کنند
یا  عشق ادکنی
!
*
================
۴شنبه:
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا کـــوی خرابات مقام است
He reveals His portents to you and sends down sustenance for you from the sky. Yet none pay heed save those who turn to Him repentant. Therefore worship your Lord and none other but Him, however much the non-believers be averse. (قران کریم)
======================================================
یا علی ابن موسی الرضا....
یا جواد الائمه ادرکنی
این پاییز نیز سر رسید!
چله باید گرفت!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ توسط عقیق

بسم الله خیر اسماء

ز شب هـــراس مدار اين هنوز آغاز است
بيـــــــا كه پنجره رو به صبحدم باز است
چو آفتاب درخشان چه خوش درخشيدي
طلوع پـــاك تو در شب قرين اعجاز است
 تومهــــــــــــرباني خود را نثار من گردان
غلط اگر نكنم آفــــــــــــتاب فياض است
ز تركـــــــتاز حوادث دمي تــــــغافل كرد
كـــــبوتر دلم از آن به چنگ شـهباز است

هنوز در عطر تو غرقم..............................................................

شاید گاهی دیگر بتوان نوشت که چگونه سقا خانه ات پر ز جا پای عاشقانت بود...

=====================۳ شنبه====================

نمیدانم این روزها اینجا نیستم،نه به زمین بندم نه به اسمان،در جای دیگری سیر میکنم..دلم برای هوایت تنگ است... گریزی نیست جز تحمل فراق...نمیدانم چه بگویم اگرچه تمامی دلتنگیهایم در دلم می جوشد...کاش پرستوی کویت بودم......

ای صــــــبا بر ســـــاقی بزم اتابک عرضه دار

تا از آن جام زر افشان جرعه ای بخشد به من




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا......................

ای همهء همه

خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت

که ساخت در دل تنگم قرار گاه نزول

به کدامین نام بخوانمت که هر کدام بر صفحه دل و عقل می نشیند مات می ماند و لال می شود.

طومار عمر در هم می پیچد و هنوز الفبا نیاموخته بانگ رحیل می آید...چه بود؟ چه کردیم؟ در یک دم همه فراموش می شود هاج واج می مانیم....دیگر من نیست.

می گفت:به کجا می خوانیمش؟

به این خاک دان که آینچنیش ساخته ایم ،اینجا جای فرود ی  ندارد الا بلا... باید این زمین شخم بخورد زیرو رو شود یا که باید زمینی نو ساخت از نو عاشقی کرد................................

چنگ دل آهنگ دلکش میزند ،،، به زمین خورده در گل و لای گیریم...هر از گاهی نسیمی می وزد و نوایی دلنشین می خواند....

یکی  شمرد و  گفت تا حالا میشود پنجاه و دو هزار و هفتصد و شانزده جمعه... نمیدانم این شمارش تا کجا می رود...اما مایوس نیستم ؛ امید زنده است و دل ما با پیوند به انوار متبرک دل توست که باقیست.

خدایا اجازه!

درس امروزتان را نفهمیدم!

آن مرد

با اسب

در باران

بالاخره کی خواهد آمد؟

..............

 یعنی ۳۱۳ نفر مرد در جهان تو نیست؟

من تا مهر بعدی صبر نمی کنم

می روم شاگردی بازار

ولی تو رئیس آموزش و پرورشی

فکری به حال این مدرسه کن!

(محمد جهان تیغ)

 آن مرد می آید، می خواهد که بیاید، کی و کجا یش پوشیده است...آن مرد باید بیاید تا سارا ها و داراها بیش از این در سبد همسایه انار نبینند......باید بیاید در نه یک شب بارانی..

در یک روز طوفانی.

....

گمان کنم که زمانش رسيده برگردي
به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي
هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد
به دفتر غزلم اي قصيده برگردي

==========================================

شنبه:

دوست من،

زمانی میرسد  که چشم گشاده بر هم خواهیم خندید، از پندار ها و اندیشه های بلند و بی مهابامان و اینکه چقدر همدیگر را کوچک می شمردیم غافل از انکه خود بسیار کوچک بودیم... شاید اگر از کودکی بپرسی چند سال دارد بگوید: ۵۰ سال...آیا او ۵۰ ساله است؟                      می کوشم تا تو را بهتر بشناسم  و از این میان بر به خود برسم.

====================================

۱شنبه:

مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق
با عطر ياد و خاطره هايش چه ديدني ست
آهنگ پاك زمزمه غنچه هاي ناز
از لابه لاي وسعت سبزش شنيدني ست
مهر آمد و تبسمي از جنس نو بهار
روي لبان پاك و لطيف بنفشه هاست
گلبوته هاي شادي و شور و نشاط و عشق
دسته گلي ست آبي و در دست بچه هاست
مهر آمد و طلوع نجيب صبح

میلاد اختر هشتم

السلطان اباالحسن علی ابن موسی الرضا مبارک.

 اخلاق، يكي از عناصر مهم شخصيت انسان است، و كاشف كيفيت ذات و درون اوست. امام رضا عليهالسلام به اخلاق عالي و ممتاز، آراسته بودند، و بدين سبب دوستي عام و خاص را، به خود جلب كردند، همچنين انسانيت آن حضرت، يگانه و بيمانند بود، و در حقيقت تجلي روح نبوت، و مصداق رسالتي بود كه خود آن حضرت، يكي از نگهبانان و امانتداران و وارثان اسرار آن به شمار ميرفت.

کاش من کبوتری، که نه خاشاکی در هوای کویت بودم.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ توسط عقیق

هو الفاتح

یا نور فوق کل نور

مگر به تیغ اجل خیمه بر کنم ور نی

رمیدن از در دولت نه رسم و را من است

نازنین

گفتی چشمه باش تا هر که در تو نگریست پاک شود و مغرور مشو که این تو نیستی که چشمه ای بل مامور به چشمه بودنی و آن یا رمهربان است که در چشمه تجلی میکند به یک نظر هوش از سر هر عاقل  می برد.

بیدارم اما بیداری نیست که خواب شاید هزاران بار بیدار تر است...میدانی دلم مثل این شهر پر اذهام شلوغ و پر هیاهوست، پر زدود و سیاهی...گفتم: مرنجان دلم را...گفتی : رنجش خاطرت مباد که این رنجش نیست کلید در گنج است اگر چشم مبندی و ببینی.

اللهم لک الحمد علی ما جری به قضاوء ک.......

 خفه میشوم در میان دریای از هوا...اخر این هوا اکسیژن ندارد....از چه بگویم؟ از چه؟ از کدام بگویم که غوغای این دل فرو خفتد!!!! به هر چه می اندیشم به هر چه،  قفلی و گره ای و سنگلاخیست....گفتی:مراقب باش این سیاهی دلت را مگیرد....گفتم :چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواست رخصتی می داشتم و اذنی سر بر جا پای قدومت می نهادم و می گریستم ... به حالی که همگان را مشغول ساخته....یا که در اوج با خبری در بی خبری از بوی یاست مست و مدهوش میرفتم! اما باز چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نازنین

غمت در نهان خانه جان نشیند

گاهی مینگرم که دیگران به چند موضوع می پردازند...اما هیچ موضوعی فجیع تر از فرار ما از ما نیست...فرار من از من خاکیم، فرار من از من افلاکیم و به هبوطی شیطانی فرو غلتیدن و تازه بالیدن و کلاه چرکین بر سرش نهان که این آنی نیست که میبینی ...این است...همه توجیح و توضیح همه کلاهی گشاد بر سر...................................!

 نازنین ،

بر ستیغ نیکویی اگر قدم برداریم جز پا و قدمی خونین نمی ماند که راه ، راهیست پر مخاطره و زیبا...اگر بلغزیم حتی نیم درجه سقوطی در پیش است که سالیان دراز هم نتوان از این سراشیب تند برخاستن.....دستم را میگیری؟

بدانیم که اکنون و در تمامی دوران حیات و ممات مائییم مسئول اکنون های خویش و ماييم که اگر در چشمه زلال الهی تن به شستن از معاصی ندهیم تا ابد چهره ای نا گوار را یدک خواهیم کشید.

این دفتر کوچک با این دل خزین و بک لب پر لبخند...لبخندی که تنها نقابیست بر چهره دل که کسی از نا کسان آن را نبیند....

من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده بر کنم

که هر گل از غمش بشکفت،محنت بار م می ارد

---------------------------------------------------------------

ادرکنا یا عشق

ادرکنا یا بقیة الله

و باز در خلوت دلم یک گوشه مینشینم

می شنوم و می بینم

...........................

............

...

.

==============شنبه/۴/آذر===============

بسم الله الرحمن الرحيم

؛ ذالک بما قدمت يداک و انّ الله ليس بظلام للعبيد؛

؛ اين آتش همان اعمال زشتی ست که خود از پيش فرستادی و خدا هرگز کمترين ستم در حق بندگان نخواهد کرد؛

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی

ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی

===================

دوشنبه/۶/آذر

بازدید کننده محترم !!!! که هزاران نام داری.آمدنت و رفتنت هیچ سببی نیست مرا.پس خود را خسته مکن. از خدایم همان الله می خواهم باطن پلید اعمالت را نشانت دهد.

بقول مسیح

از دیو و دد ملولم انسانم آرزوست.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page