بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

هو الفتاح

مستور و مست هردو چو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست؟

 همیشه خواندیم گاهی خواندمت،

کلید درب آهنین دل زنگاری سنگین خورده..دستی اهورای باید که قفل باز کند...

آسمان همان آسمانی بود که بود اما این زمین همانی نیست که بود...معیار ما آدمیان برای ارزش یابی انسانیت چیست...چه کوچکیم....

به کوچکیم ببخش که تو بزرگی....این چنین سرکش و طاغی که منم از رئفت و اغماض توست..می ترسم که این همه را به یک جا تاوان گیری....!

هزران سخنم هست ولی...............

..................................

۱شنبه/۲۸/آبان

این روز نیز می گذرد و غزل دستانت نا تمام می ماند...

هر انداره به عمق این جماعت کور و کر و نابینا پی می برم بیشتر کف رو ی آبشان می بینم...دلتنگ می شوم، بی تابی سراسر وجودم را میگیرد و چهره کریه این....می گریاندم...چه کردند ؟ چه به سرمان آوردند............آخر کجایی ای داد رس؟

آری ای دوست خدا وند منشآ قدرت ماست ...

از اوست که نیرو میگیریم و انوار متبرک اوست که قدرت اندیشه و نور دیدگان ما می شود...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا طالبَ من لا طالبَ له..

یا حبیب

هزار نکته باریگ تر از مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

آنقدر ژرف عمیقی که هر چه می کاویم باز دستمان خالیست!

نازنین مولای من

این منجلابی که دنیایش نامیده اند و بوی تعفنش مشام افلاکیان را می ازارد دیگر سر سامان گرفتن ندارد و تنها دستان مقتدر تو قادر به پاک سازی این ودیعه الهی است که بشر آن را بدینگونه ساخته است. هر بار به غروبی دیگر میرسیم به فردایی می اندیشم که در انتهای روزشمارش روزی مهجور به انتظار متبرک شدن با قدوم مبارک شماست به جمعهءای دیگر...

دلم و دیدگانم...تمامی جوارهم به دنبال تنفس در فضایست که عطر حضور آن را مفرح نموده...مولای من سفره را بر مچین تا دوستانت که در خواب رویایت را می بینند بر خیزند و روزی خور مهربانیت گردند...مولای من عفو کن فراموشی مارا، عفو کن کوچکی ما را که کوچکان توان دید  ماورا را بدون اذن تو نخواهند داشت....ما را ببخش که  دل نازنین معطرت را چنین خون میکنیم و خود در جهل بی نهایتمان غوطه وریم.....مولای من ببخش...ببخش...ببخش هزاران حجاب توی در توی انسان عصر را و بیا ....بیا...بیا....هوا برای تنفس تنگ است.

...........................................................

عیان نشد که چرا آمدیم ،کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنیم

گاهی چرخ زدن در پیرامون شهری که در اون زندگی می کنیم لازمه،بخصوص اگر این شهر تهران باشه که تفاوت اونقدر در اون  فاحش و بازه که گاهی فکر میکنی این قسمتها و ناحیه ها اصلا بهم ربط ندارن....در خیابونهای جنوبی چه میگذره؟! در خیابونهای شمالی چی؟!!!!!!!!

امروز که در یک چرخش عمدی یک گم شدن کنجکاوانه از میدان شوش به راه آهن و بعد مولوی و....جاهای دیگه  این شهر بی سرو ته به گوشه و کنار سرک کشیدم  و جز آه از نهادم بر نخواست...فرصتی بود که تنهایی خوب به این در دیوارها نگاه کنم....هنوز بعضی از کوچه ها ورودیشون با طاق های ضربی بود...هنوز مردمش چهرشون مهربون بود . هنوز رد پای کودکیها  روی سنگفرش پیر کوچه ها به چشم می خورد...

این مطالب فقط تلنگریست برای کسانی که هنوز خواهان دنیایی در خور هستند...ولی .....

Whenever you do a thing, act as if all the world were watching.

.........................

سه شنبه/۲۳/آبان

گاهی دردی را که تو می بری و مسببش ما هستیم را درک میکنم....نمی شود...یکی از مشکلات آخر زمان کم شدن و یا شدنی نشدن امر به معروف و نهی از منکر است.....این گوشها سر شنیدن ندارند.

امروز چون شمعی خاموشم!!!

......




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا مقصودَ من لا مقصود له!

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مبادا این جمع را یا رب، غم از باد پریشانی

نازنین رخصتی می طلبم

اجازت می دهید؟

بعد از مدتی تلاش برای دل کندن، برای همسویه شدن تمامی خواستگاه ها و برای کندو کاوی دیگر...دلتنگ این دفتر سبز که همواره یاد مانی از وجود یاری نازنین بود و هست؛ برگی از ذهنی شیفته را ورق میزنم...

ساده می شوم

چرا،چگونه، اما ،اگر....دلایل...احتمال...همه ءآنچه در من پرسشی را می پروراند در آرامشی مطلق به نظاره گذر این رود خروشان نشسته ...ساده میشویم و قتی تمامی شیرازه هستی را در دستان عظیم و توان مند او میبینم....دیگر توان پرسشم نیست،دستان توست که گیسوی باد را نوازش میکند و مهر توست که پوسته خسته انسان عصر را می نوازد...روزها در سر خوان گسترده ات نشستیم و بدون تفکر برخواستیم و تنها خود بدیدیم و از خود بگفتیم و ادعاهی پوچ خود را فریاد بکردیم...چه کوچک بودیم و هستیم.....

عشق چون رودیست در رگها روان

زنده جسم مرده از آن جوشش خون می کند

نازنین

هرچه میگذرد در لاف عشقت الکن تر میشوم...دوست می دارم همچو پیچک بدور اندام تفضلت بپیچم و سرگردان به آسمانت دست پیدا کنم،همان یک کف دست آسمانی که سهم دلداگی من شیدا بود...ذرات معلق حکمت جاویدت را با تمامی سلولهای تشنه ام  جذب نمایم و سبز شوم....سبز....نیلوفرانه محبت را گلی ست، .......پروانه ای سوار بر برگهای پاییزی سوی کوچ مرا میگیرد و می پیماید،تمامی راهای نرفته دشت عاشقیت را.......

گفتم:

دلم را نذر لبان عطشانت میکنم!

سفره بر مچین

چنان نمک گیر برکت چشمانت شده ام

که توان برداشت توشه ی دیگرم نیست!

سفره بر مچین

به خرده نانی دخیل بسته ام

شمع گریان احساسم در فراق می سوزد

و همچنان توسل وصل می خواند

شاید که سقا خانه دستانت

حاجت روایم کند

یا سقا

.........

بارانیم میکنی،خیس عطوفت جاریت

نازنین.

زسفر باز بگرد. 

ساقی به مژدگانی عيش از درم در آی
تا يک دم از دلم غم دنيا به در بری




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page