بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

یا حی و یا قیوم

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می معشوق تمنا نکنی!

 

Within tears, find a hidden laughter;
seek treasure amid ruins, sincere one.

مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی

هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر

 

از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل

که ویران می​شود سینه از آن جولان و کر و فر   

اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دم

وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر 

چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو

مرا پرسید چونی تو بگفتم بی​تو بس مضطر 

اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا

دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر

به نام تو

به نام زیبای تو به نام پر غرور و پر شوکت تو که بر سراسر جانم سلطنتی بی پایان بی مرز داری.

این کلمات که جان دارند و جان می آفریینند چگونه در شرح پریشانی وادی حسرت تو جا می مانند و لال میشوند...نمیدانم چگونه ات انکار می کنند...نمیدانم چگونه به جنگ و ستیز با تو بر می ایند که  پای استدلال شان چوبین است در گل و لای جهل مانده...می دانی نازنین هر چه میخواهم بگریزم از تو هر آنچه تو را در نظرم جلوه میدهد نمی شود،مگر می شود از تنفس هر ان تو گریخت،چه کور باشم که تو را در هر بافت و هر ملکول و هر جزی از اجزای وجود نبینم،انکار تو انکار من است؛ تکذیب تو تکذیب هر آنچه هست؛ و فرار از تو تنها در دایره ای چرخیدن که هیچ مقصدی ندارد...غصه دار این همه نادانیم...این همه تکبر و نخوت این همه منیت این همه من را به کدام زباله دانی باید ریخت؟! این منیت های سخیف و نا توان که هنوز در فردیت مجهول خود سرگردانند با چه جهل مرکبی به ستیز با تو همت می گمارند...دلم درد دارد و اینک درد من نیست که اشکم را سرازیر می کند...گم شده ایم در علمی  مجهول و بی انتها که تو منبع آنی ما ز خود می پنداریمش...

گم کرده راه شب را سر گشته چون پرنده...

فریاد های پنهان گلویم را می فشارد،هیچ گوشی تاب شنیدن فریادی چنین را ندارد...خواهد شد آنچه تو می خواهی به هر بهانه ای ...

ای بهانه هستی، نازنین نگار، ای که تو را خفته ترین زاویه و جودم نیز صدا می زند، ای همه وجود ای همه امید ، ای سفير  حبيب ... اشکهایم برای تنهائیت  کفاف نميدهد،ای شهنشه تنهایم ... بی خبران از غمت بی خبران عالمند...

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم

اشکهایم کاش بارانی بود برای ابیاری راهی که تو را بر ما می نمایاند..........نازنین دل تنگ نیم نگاهی از تو همچنان  هستيم ...مست و مدهوش هوای تو ،هوای یاس های غریب ،هوای ساحت پاک قدومت...چشمم را میروبم از دیدن هر چه نا پاکی است .شايد روزي فرش راهت گردد.

مرا با نگاهت به رویا ببر

 مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی طپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

 

########

i'm so tired of being here
suppressed by all of my childish fears
and if you have to leave
i wish that you would just leave
because your presence still lingers here
and it won't leave me alone

these wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase

when you cried i'd wipe away all of your tears
when you'd scream i'd fight away all of your fears
and i've held your hand through all of these years

*******

شنیه :

هنوز در هوای کوچه ات منگم

دیشب باز از ان کوچه گذشتم

دیگر دیوار های قدیمی نبود.

خانه گلگار بود همان دیوار و افرا های دلتنگ،همان تیر چراغ برق که جای تکیه تو هنوز بران مانده...رودخانه پر آب محصور درختانی  شاید سی ساله..آوایش اما همانی بود که بود انگار تنها صدای رودخانه خودش بود و خاطراتی که مرا از اینم که هست دور برد و لحظاتی لبخندی را بر لبم نشاند...آن خانه آن نبود و دیگر پیچکی از کنارش سر به تقدس آسمان نمی سایید...حس غریب در غربت اسیرت را دیدم؛ این کوچه برایت بسیار دور است...................کسی چه می داند آنجا در وادی سرزمین لاله ها به چه می اندیشی و....

i'm so tired of being here.

۴/۳۱

*****

۱شنبه:

محمل لیلی ازین بادیه چون برق گذشـت

همچنان گردن آهو به تماشاست بلـــــند

سطری از دفتر سرگشتگی مجنون است

گردبادی که از این دامن صحراست بــلند

مرداد هم آمد؛

آیا ما با آن آمدیم یا در تیر ماه جا ماندیم؟

خدا نکند که از راه بمانیم!

گاهی بعضی تفکرات بد جوری عذابم میده البته با توجه با قابل احترام بودن هر عقیده ای اما وقتی قرار بشه عقیده من(نوعی) با عث توهین و یا سلب آسایش دیگران بشه اونوقت عذاب آور میشه!

*****

۲شنبه:

کاش چاهی بود یا بیابانی یا....که درد های حقیر این دنیای حماقت بار را فریاد می کردم.............!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا حنان

 خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت

که اسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن

 بنام تو

 هرچه در این آباد دنیای بی حد و حصار دستانم تامل کنند،دلم گواه پناه تو را میدهد...

باز اندیشه ای در پشت مه تردید و باز دستان تو نقش هزاران رنگ و طیف...

 نازنین یقین من آرامش را در تمامی انکارم میگستراند....

.................

 Consider the way for ordinary people. They should believe in the unity of God. They should expel from their minds all ideas of other gods, or other beings which are similar to God; they should know that God has no equals. Yet equally they should realize there are spiritual forces which are opposed to God. They should trust God, and fear all that are opposed to him.

*****

 

 شنبه: مدتهاست نمیتوانم بر دیوار دلم تصویری  جز  تصویر تو بیاویزم.

یا حنان.

*****

یکشنبه:

بهانه آفرينش فاطمه است، فاطمه يعني جدا شده از آتش، جدا شده از درك و فهم مردم، كسي كه ديگران در شناختش عاجزند.

از رسول خدا صلي الله عليه وآله نقل شده: زماني كه فاطمه سلام  الله عليها به نماز مي‌ايستاد نوري از او ساطع مي‌شود كه آسمان را روشن مي‌كند ملائكه از نور او استفاده مي‌كنند خداوند تبارك و تعالي به فاطمه افتخار مي‌كند مي‌فرمايد: اي ملائكه من نظر كنيد به اين بنده من "زهرا" ببينيد چگونه در نهايت خضوع و تواضع در مقابل من ايستاده كه تمام مفاصل او مي‌لرزد. اي ملائكه آگاه و گواه باشيد كه من شيعيان او را از آتش جهنم ايمن مي‌كنم .

اگر انسان وارسته شد مى‏تواند الگوى ديگر انسان‌ها قرار گيرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، و اگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان.

در فرهنگ وحى از زن به عظمت ‏ياد شده و اختصاصى به قرآن ندارد بلكه در انجيل، تورات و صُحف خليل الله نيز مطرح بوده است. با فرشتگان تكلم نمودن و بشارت آنها را دريافت كردن، سخن خويش را با آنها در ميان گذاشتن، و سخن آنان را شنيدن، اينها همه مواردى است كه زن نيز همانند مرد در همه اين صحنه‏ها سهيم بوده و اگر پدر پيامبرى، با ملائكه سخن مى‏گويد، مادر پيامبر نيز، با آنها گفتگو دارد.

از حضرت زهرا سلام الله عليها صحيفه‌اي بر جاي مانده كه در ميان ائمه عليهم السلام دست به دست مي‌گشت و هم اكنون در اختيار امام زمان(عج) مي‌باشد. تمام ائمه به اين صحيفه مادرشان افتخا ر مي‌كنند. امام باقر عليه‌السلام  كه شكافنده علوم است مي‌فرمايد: «ما آنچه داريم از صحيفه مادرمان زهرا سلام الله عليها داريم

میلاد نور بانوی دو عالم،خیر کثیر ....سّر عالم وجود بر تمامی باورمداران مبارک.

کاش به تأسی از بزرگوارانی که راهبر مردمانند بدانچه میکنیم  و میکردیم بیاندیشیم...

۲شنبه:

یا منان

بقو ل دوستی:

این کهنه حدیث زندگی!

می شود با این حدیث رشد کرد و به تعالی رسید و می شود که به زلت تن در داد و پوسید .

اتنخاب با من ،تو ، او.... شما...هست!

ساقی بیار باده و با محتسب بگو

انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت.

*****

۳ شنبه:

 گاهی خستم گاهی نه،

اونقدر دلم گاهی برات تنگ میشه که بی اختیار به بهانه بهشتی کوچک و تمامی اتصال و حضورش می گریم...

وحید...

تیر ماه هم با ناباوری داره تموم میشه و این عمر میگذره ،

میگفت: تا کی می خواهی بشماری؟

گفتم: تا بیاد !

میاد ببین چه آشوبی دنیا رو گرفته...ببین چه غبار بر روی اندیشه ها نشسته... ببین چه جوری ما آدمای دو پا هیچ کس و قبول نداریم و با چه خود بزرگ بینی همدیگر رو خطاب میکنیم....ببین در این آینه تمام قد ما خودمونو میبینیم و بس ...انگار امپراطور جهانیم حال آنکه حتی  امپراطور جسم خودمونم نیستیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باید بیاد.

این نقطه سیاه که آمد مدار نــــــــور

عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

*****

۴ شنبه:

اونقد سردر گمی زیاده که یادمون رفته آدمیم!!!!

راستی چقدر مقید به شاد کردن دلی هستیم؟

چقدر دستگیری ولو به انداره یک لبخند یک....برامون اهمیت دراه؟

لابد میگی دستگیری از نوع لبخند رو نشنیده بودم. میشه با لبخندی دلی نا شاد و غمگین رو شاد کرد و دست دلشو بگیری بیاری بیرون از وادی غم.................

از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار

کان جادوی کمانش بر عزم غارت آمد

*****

۵شنبه:

رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل

که دیده در ره خود تاب پیچ و دام نشد

....

عکسی رو دیدم که اگر چه چیز جدیدی تو این دنیا نیست ولی جواب بعضی هارو میده:

ببینید

حالا باز بگین ملیت،این انسانیت که قربانی میشه.

دلم از هرچی خطابه و سخنرانی و حقوق بشر تو بوق بهم میخوره!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥ توسط عقیق

يا مسبب


نی تو حریف کی کنی؟ ای همه چشم روشنی!
خفیه روی چو ماهیان حوض به حوض جو به جو

راست بگو نهان مکن پشت به عاشقان مکن
چشمه کجاست تا که من آب کشم سبو سبو


 

اليس صبح به القريب؟

*****

شنبه:

پرکشيدنت مبارک سيد!

از قفس رهيدی يا رهايت کردند؟

ای ديده زاحوال زمانه...خون ببار...خون...

...ديوانه ارباب...

۱۷/۴

****

۱شنبه:

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی     طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست!

همچنان سينه سوز تو را دارد!

۱۸/۴

*****

۲شنبه:

اين زنجيره پولادين و حلقه های گم شده اش کم،کم آهسته آهسته بهم متصل ميشود...

به اين زنجير نمی پيوندی؟

به تنهايی هرگز بر سر کوی او نمی رسی!

بايد که از درون تهی شد و از برون پيوست!!!

اين طالب بدم المقتول ب.....

۱۹/۴

*****

۴شنبه:

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

اگرچه رازی نیست جز معبودی در ماورا

که اگر ارتفاع دید یاریت کنند خواهی توانست قامت رعنایش راببینی 

گاه می اندیشم بشر از زندگی چه می خواهد؟!!!!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥ توسط عقیق

هو النور

خوابم بشد ازديده در اين فکر جگر سوز...

بانوی مهر وآب و نور از حزن رنجت تمامی افلاکيان سر در گريبانند...مرا توان از تو گفتن نيست که خاکی را چه به از سر کون مکان گفتن ای کوثر جاری تا ابديت وجود!

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است.
اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

وجود مبارك حضرت فاطمه عليهاالسلام تنها يك تفكر يا تصور يك حقيقت حيات بخش نيست. بلكه تجسمي عيني و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ايشان در عالم خاكي انسان معناگرا مجبور بود گوشه‌هايي از نعمت يك زن مقدس را در اسطوره‌ها، الهه‌ها و افسانه‌ها جستجو كند يا متوسل به پاكدامني حضرت مريم(ع) يا خردمندي آسيه و وفاداري سارا بشود، بعد از تجسم خاكي و عيني ايشان براي انسان كمال‌گرا يك الگوي زنده و جاويد پديد آمد و آن شخصيتي والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود.

از اين رو است كه فاطمه عليهاالسلام را ناموس و علت هستي مي‌دانند. اگر فاطمه عليهااسلام پا به جهان فاني نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمي‌كرد، ديگر براي پيروانش هدفي وجود نداشت تا براي آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانيان با توسل به اوست كه توكل به احد را مي‌آموزند و از نور هدايت ايشان است كه بركت زندگي دنيايي درك مي‌شود.

بنابراين بي‌دليل نيست كه بعد از درگذشت ملكوتي ايشان، بشريت، سرگشته به دنبال مرهمي است تا زخم نبود روح بخش ايشان در عالم فاني التيام يابد. از اين روست كه هر چه انسان براي درك حضرت فاطمه عليهاالسلام تلاش مي‌كند، بركت آن بر خودش مي‌تابد و اين اصل وجودي نعمت فاطمه عليهاالسلام در دنيا است.

امروز هم شاهد تلاش انسان‌هاي پاكي هستيم كه به دنبال معنويت فاطمه عليهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و يادمان‌هايي سعي دارند آواي خوش چشمه كوثر را در يادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ايشان باشند.

رسول اكرم صلي الله عليه و آله روايت نموده‌اند كه خداي متعال فرمود:

اي احمد! اگر تو نبودي آسمان و زمين را نمي‌آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي‌آفريدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمي‌آفريدم.(يعني شمايان رمز خلقتيد)(1) از امام محمدباقر عليه السلام روايت شده است كه، ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام پنج سال بعد از بعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سن شريف آن بانو در هنگام وفات هيجده سال و هفتاد و پنج روز بود.(2)

راز دل‌ غمين‌ فاطمه عليهااسلام

"شما اي‌ مردم‌ بر پرتگاه‌ آتش‌ بوديد و از فرط‌ ذلت‌ نزد ديگران، همچون‌ جرعه ‌آبي‌ در دست‌ تشنه‌ كامي‌ يا لقمه‌اي‌ در دست‌ گرسنه‌اي‌ و يا چون‌ آتشي‌ كه‌ شخص‌ مستعجلي‌ از آن‌ برگيرد. شما لگدكوب‌ و پايمال‌ بوديد و از آب‌ متعفن‌ با سرگين‌ شتر مي‌‌آشاميديد و از برگ‌هاي‌ خاك‌مال‌ و علف‌ بيابان‌ مي‌خورديد. ذليل‌ بوديد و زبون‌ مي‌زيستيد و هر آن‌ مضطرب‌ بوديد كه‌ مبادا از اين‌ سوي‌ يا آن‌ سوي‌ به‌ شما هجوم‌ آورند و به‌ اسارتتان‌ ببرند. شما اين‌ بوديد تا خداوند به‌ دست‌ محمد صلي الله عليه و آله با همه‌ آنچه‌ بر او گذشت‌ رهايتان‌ كرد. چه‌ سختي‌ها كه‌ نكشيد و چه‌ شكنجه‌ها كه‌ نديد.

هرگاه‌ شاخي‌ از شاخ‌هاي‌ شيطان‌ و گردنكشي‌ از يارانش‌ سر بر مي‌داشت‌ و فتنه‌اي‌ از مشركان‌ به‌ خونخواري‌ دهان‌ مي‌گشود، او برادرش‌ علي عليه السلام را در كام‌ آتش‌ رقصان‌ آن‌ و در گلوگاه‌ خطر مي‌افكند و او‌ نيز، تا مغز دشمن‌ را نمي‌كوفت‌ و آتش‌ سركش‌ فتنه‌ را به‌ آب‌ شمشيرش‌ خاموش‌ نمي‌كرد، آرام‌ نمي‌گرفت. در همه‌ اين‌ مدت، علي عليه السلام در راه‌ خدا سختي‌ مي‌كشيد و به‌ آب‌ و آتش‌ مي‌‌زد. در كار خدا از جان‌ مايه‌ مي‌‌گذارد و همواره‌ به‌ رسول‌ خدا نزديك‌ بود. در ميان‌ دوستان‌ و سربازان‌ خدا وقف‌ راه‌ خدا بود و مدام‌ خود را به‌ مشقت‌ مي‌انداخت. در درياي‌ رنج‌ فرو مي‌رفت‌ و هرگز در راه‌ خدا به‌ ملامت‌ مردم‌ وقعي‌ نمي‌نهاد و به‌ ستوه‌ نمي‌آمد.

ولي‌ شما چه؟ در تمام‌ آن‌ روزها، در رفاه‌ و عيش‌ بوديد، خوش‌ مي‌گذرانديد و زندگي‌ مي‌كرديد و بي‌درد بوديد. هرگاه‌ درگيري‌ و نبرد پيش‌ مي‌آمد، خود را كنار مي‌كشيديد و ما را تنها مي‌گذارديد و از جنگ‌ مي‌گريختيد.

... به‌ كجا مي‌رويد؟ چه‌ مي‌كنيد؟ هنوز پيكر پيامبر تازه‌ است؛ آيا مي‌گوييد كه‌ محمد مُرد و همه‌ چيز تمام‌ شد؟ هرگز!

... هان‌ مي‌بينم‌ كه‌ اينك‌ باز زمين‌گير شده‌ايد و دل‌ به‌ تن ‌آسايي‌ و راحت‌ طلبي‌ و دنيا خواهي‌ داده‌ايد و قصد هميشه ‌ماندن‌ در دنيا كرده‌ايد و كسي‌ را كه‌ به‌ قبض‌ و بسط‌ كار حكومت‌ سزاوارتر است، دور رانده‌ايد و با راحتي‌ و عياشي، خلوت‌ كرده‌ايد.

... بدانيد اگر همه‌ شما هم‌ كافر شويد و به‌ حق‌ پشت‌ كنيد، خداوند همچنان‌ ستوده‌ است‌ و احتياجي‌ به‌ شمايان‌ ندارد.

و بدانيد آنچه‌ را كه‌ اينك‌ گفتم؛ گفتم، در حالي‌ كه‌ مي‌دانستم‌ هرگز ياوري‌ نخواهيد كرد. ولي‌ آنچه‌ گفتم‌ راز دل‌ غمين‌ من‌ بود كه‌ در سينه‌ جمع‌ شده‌ و دود حزن‌ و اندوه‌ من‌ بود كه‌ در دل‌ خسته‌ام‌ متراكم‌ شده‌ و آه‌ آتش ‌افروزي‌ كه‌ از سينه‌ دردمند من‌ شعله‌ كشيده؛ تنها خواستم‌ با شما حجت‌ را تمام‌ كرده‌ باشم."(3)

پي‌نوشت‌ها:

1- مستدرك سفينة البحار؛ 3/334 .

2- الكافي؛1/457.

3- از سخنراني‌ تاريخي‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا عليهالسلام در مسجدالنبي، ده‌ روز پس‌ از رحلت‌ پدر (برگرفته‌ از كتاب‌ "زندگاني‌ حضرت‌ فاطمه (س)"، نوشتهِ دكتر اسماعيل‌ حسيني).

...........................

شنبه:

باران بی وقت

 دمای تير ماه به ارديبهشت رسيد.

ديدی آسمان نيز گريست اما اشکش طراوتی به حال زمين داد از برکت وجود تو بانو!

هيهات از اين بيابان وين را ه بی نهايت.....

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

۳شنبه:

می اييم مدام،می بينيم گاهی

راهيست بس دشوار که يقين تنها راه نجات است

بر ير راه يقين ما،اما ها و اگر هاست

که برداشتنش يک لمحه تا يقين فاصله است.

براستی ناديدنی ها ديدنيست و بايد برای ديدار به يقين رسيد. شايد هيچ استدلال و برهانی چاره راه نباشد که دوست بخواهد پرده ها به کناری ميرود

همچنان مبهوت و مست ساغر ساقی مانده ايم تا که شراب طهور را روزی فقرا کند....

نميدانم

اين نميدانم ها مرا به کوچه های سرگردانی ميبرد و بقولی هنوز اندر خم يک کوچه اش مانده ام ...

تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد

ای دوست

 بحث زياد است من دل خسته از اين مباحث فراری که راه روشن است و خوان گسترده اش برای روزی خوری طالبان باز...

شايد روزگاری سری پر شور در بحث  بود که اکنون که دست يار هويدا شده تنها برای دوستان چشم باز و راه بين آرزو مندم......................

تمای ائمه اطهار تجلی صفات خداونديند و برای ما تجسم مادی يافتند تا باور کنيم که تنها:

 لا اله الا هو وحده لا شريک له...

همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس

که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

٪٪٪٪٪٪٪٪٪

۴شنبه:

فانوس می آورند تا راه بيابی، و چون يافتی  می نشينند تا چگونه قدم برداشتنت را بيازمايند....

 همه صخره و سنگ و دريا.....غريق اقيانوس ره يافته است.

ممنونم .




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥ توسط عقیق

 

هوالمعبود

با سر زلف تو مجموع پريشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقرير کنم

¤¤¤

نازنين

می بويمت

می نگارمت

می خوانمت

می خوانيم

به بانگی

...

اما

 تا پرواز نگاهم سوی تو، اقيانوسی از آسمان جاريست...دشتها سرگردانی... بيابانها نادانی... غزل ،غزل بغض نا گشوده ....مصرع ،مصرع اشک... آی آی..دل رميده ام ای دوست سر راه بری ندارد...در دل اين نيمه شب در زمانی که روزنهء دلم بسوی آسمانت گشوده و باز است ،تمامی منافذ ذهنم مسدود از شوق توست..آسمانت ميزبان چشمانم ميشود، بی تاب مرا می خواند ...باز گلاب و ياس را ديوانه وار می بويم ..آه آينه می شکند تا انعکاست را در می یابد........مستِ مست، مستِ مست.......ميگفت: .... آغازو خاتمه تويی...آخر تو اول و آخری تا کی بايد راه را انکار کرد و بيراه رفت...يا غفار...يا حنان...يا ودود... يا سبوح يا قدوس يا منان..... رد اين نگاه عاصی در دل اين شب تاريک که ستارگان نيز سرگردان تو اند بر کهکشانی نمی ماند ؛ محو ميشود...مات ميشود... عطر يادت...چگونه توان فرار طوفانم خواهد بود که اين طوفان مرا غرقهء تو خواهد کرد...ردّ پای تو بر تمامی دقايقم مانده و دل رميده و سرکش را محار نيم نگاهت کرده...عشقت پيچکی شد و نهادم، خواهد خشکاند تا دوباره  از خاک کويت «کهعيص»«طه» بگويد و برخيزد...همان پيچک که عشقه اش نامند و می تابد و می تند و می خشکاند... رد پای تو در دلم  جرقه ايست که شعله ورم می کند. چگونه اين سقف کوتاه را شکافی اندازم تا به آسمانت دست يابم که در ميان ستارگانت دلم جا ماند و هرگز به هبوط راضی نخواهد شد.

برخيزم به اقامه ،

 با تو بگويم ...بگويم که راه را بنما که ديده گريانم آرزوست.

 الهی شيوه آنان ده که بندگی آموختند و رهيدند.

نازنين خوشبختی برای من در همين نزديکيست...در ميان طرهء گيسوی يار نه در دور دستها به دنبالش ميگردم نه در ميانه...با بالکهای سنجاقک دل بسويش پرواز خواهم کرد؛شايد بتوانم در ميان شاخه های انبوه مهرش تا ابديت سبز آرام گيرم.

بگذار شانه هايت آرام گاه دلم گردند.

غزل دستانت!

کدام گوش شنوايش خواهد شد!

 

...

 خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است

اسير خويش گرفتی،بکش چنان که توانی

 ٪٪٪٪٪٪٪

شنبه:

چيزی در من مچاله م ی ش و د...

وقتی می خوانمت می بارم...

Rejuvenation

 

 

As Tanha is tanha, there is not much life in his garden. Thus, from the existing few, when one is picked, it's very apparent.

Tanha tried to bring some life back to his garden. The garden is getting somewhat brighter. Tanha is not looking for the Sun. He is looking for fireflies. Altogether they will brighten the garden and Tanha wouldn’t be staring at one all the time. Most importantly, with ones migrates, there will be no Dusk. While gardening he is looking for a main source of light!

Tanha knows that this is all Allah’s decision. He wanted him to watch the dusk. He wanted him to feel the emptiness of his garden. He wanted him to learn that a garden wouldn’t always look like one; it can look like a graveyard as well. He wanted him to try to light up his garden. Etc.

But why would He want Tanha to witness the new Gardner carrying Dawn after the start of a new day, under the moon running excitingly into the house of the green houses?

That is not the idea of Rejuvenation that Tanha has in mind.

According to Tiesto: In Search of Sunrise  

Ya Ali

عزيزم

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد

هيچ راهی نيست کان را نيست پايان ،غم مخور

٪٪٪٪٪٪٪٪

۱شنبه:

خون خور و خامش نشين که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد

٪٪٪٪٪
۳ شنبه 
 

نازنين

صفت آب آرامش و فرا گيريست، ظرفيت ِشکل پذيری....

چه در خروش چه در جوشش....

٪٪٪٪٪٪

۴شنبه:

...رقصی ميانه ميدانم آرزوست...

سمن بويان غبار غم چو بنشينند، بنشانند

....و گم گشته ام را فرياد ميکردم....

آنچنان خسته ام که ...

۵شنبه:




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page