بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

يا سبوح

هر شبنمی در اين ره صد بحر آتشين است

دردا که اين معمــــــــا شرح و بيــــــــان ندارد

نازنينم

سيزدهمين جمعه نيز گذشت؛ شايد شنبه بيايی!

آری دوست خوب سيزده زيباست و برای من پر معنا تر از پنج حرف...

نم نم غروبی ديگر ميرسد و همچنان سردر گم بازيهای مردمانيم، اما در پشت اين حجاب سنگين نظر بازی تو با دل بی تابانت عالمی دارد....عطر تو در هر خانه ای که تو رابيابد بوی خوش ماوراست...هرم آفتاب و بيابانی سوزان و مسافری سرگردان بدنبال ليلی...که تنها خاطر خود را تسلی ميدهم ،نه به مجنون می ماند نه به ديوانه و سر خوش همين ديوانگی که شايد دست آخر او را به مطلوب برساند و شايد در اين بيابان باشد که سرابها فرو ميريزد و دريا رخ  می نمايد~~موج ~~موج~~ فوج...فوج....

نازنين در آتشم ،گفت و گفتم،گفت و شنيدم

با سوز می گفت: در قفسم! در را می بنددند می روند،شب در را قفل می کنند می خوابند، ديوانه ام میپندارند.. در قفسم اما  ،من ميروم هر کجا که بخواهم...!کاش می ديد که ميروری، اما چشمان کوچکش ياريش نمی کنند...باورم هست که ميروی نه با بال خيال بل با پاهای نحيفت، با همان ها ... از ميان همين در چوبی!! باورم هست هنوزم هست ؛همانی هستی که سالها پيش و اندکی بعد و قبل مرا از ديدنت نهی ميکردند ... در فرازی رفتی و من ماندم...حال همان آنان، دست تو را می بينند ، نه  دست قادر متعال ...  از چشمانم خواندی که چرا؟

 مهربانم

برسان همان سان که می خواهی!جور و محنت کشيدن از سوی تو گواراتر از دوستی دوست نماست که اين دهر تنها نمای دوست دارد.

من غريب خلوت تنهاييم
سوزد از غم سينه ي سوداييم
چشم من باراني ابر فراق
داغدار لاله ي صحراييم
آه سرد من نشان درد من
دردمند نکته ي داناييم
من اسير بند زندان تنم
بيقرار اين دل شيداييم

٬٬٬٬٬٬٬٬

شنبه:

می گذرد، به ... و خواهد گذشت... کاش روشنايی ما را به خود بخواند. بيگمان اين سر را سامانی هست.

کسانی بودند و رفتند و کسانی بودند که هستند، يادگار ان روزها دوستی های زلال تر از آب است.

به ياد تمامی آنان که هيچ گاه از لوح دل پاک نميشوند...اهريمن...زنديق...سلام۵...>....

۲۷/خرداد

...

دوشنبه:

يا قاضی الحاجات

به ياد معلمی که  افکارش جان مايه انديشه ما شد:

«مرد پاک را نيز زندگی و زمان تنها نمی گذارند، زندگيش از او دفاع ميکند و زمان تبرئه اش می کند؛ پليدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود ، هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند»

شهيد دکتر شريعتی(کوير)

۲۹/۳

...

سه شنبه:

دست از طلب ندارم

ادرکنی يا عشق.

...

پنج شنبه:

...دلتنگی...

....دلتنگی...

......دلتنگی...

خرداد رفت !

ما هيچ،ما نگاه!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥ توسط عقیق

 

 يا مفتح

طريق عشق طريقی عجب خطرناک است

نعوذ بالله اگر ره به مقصـــــــــــــــــدی نبری

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

بانوی دو عالم گفتن از شما! نه،هرگز

ای سرّ کونين ،ای کوثر جاری،ای برکت عالمين

«اللهم العن اول ظالم ٍ ظلم حقّ محمّدٍ و ال محمّد وآخر تابعٍ لهُ علی ذالک »

---------------------------------------------------------------------------------

نازنين تا درگه صبح نفسی بيش نمانده

و به جمال زيبايت ديده را سپردن  انتظاريست به طول تاريکيم

راهيست که در لمحه های نور در زير پلک شب

خواب خوش را ميشکند

و تشويش نرسيدن را بانگ ميزند

و هنگامه امتحان بايد که استواری آزمود و رنگ رخساره نباخت که:

سری که بايد بر دار تقدير رود اگر رنگ نيز نيابد،ميرود.

شايد مهر تو را تنها در گشايش ببينند،مهر لطف تو جاری در همهء عطايايت نهفته است.

نازنين

درد و غمت شيرين تر از شهد انگبين ، بايد اين ظرف خالی سائيده و صيقلی گردد تا بازتاب نور را شايد سايهءای باشد.

همه در حضور، همه

چه شد که تصورت فراموشی بود

انسانها هر کدام برای برداشتن حجاب از پيش چشمان نا بينايشان راهی دارند که خود ميدانند وبس و چه بسا آنانی که در تصور ناقص ما معيوبند راه را از ميان بر طی کنند و ما بمانيم و تصوراتمان. گاه تخيل آنقدر قوی و قابل لمس ميشود که خود نيز باور ميکنيم که رسيده ايم و همان دم سيلی و تازيانه ای شايد ما را بيدار کند.

می خواستم بگويم:

اينجا قضاوت عاديست،من ها قاضيان بی علم و انديشه ای هستيم که به راحتی بی هيچ شکی سخن ميگوئيم و به روزيکه قضاوت ميشويم نمی انديشيم،می انديشيم اما شايد خود را رها شده از بند هايی که با آن ديگران را می بنديم، می پنداريم.

« انَ رَبّکَ لَبِالمِرصاد »

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

اين انت؟

سکوت زيباتر از فرافکنيست.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥ توسط عقیق

هو الحبيب

ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم، تا برايد کام دوست

ميلاد عقيله بنی هاشم،بانوی صبر و استواری،يگانه در حلم و علم، زينب کبری مبارک.

تو هميشه مهربان بودی و آغاز ماجرا اينجاست....

بگذار پيچک خيالم بدور زيبايی هايت بچرخد و در سماع خود، بی خود شود.

هميشه همه چيز با نميدانم های من شروع ميشود و در کرانه معرفت تو گوشه ای در کناری می نشيند و می نگرد،به اين هم جلال و جبروتت يا حبيب...چه کنم..اگر دستم خاليست ، اگر گدايی بی چيزم اگر نادانيم تمامی عمرم را در انبان دنيا مچاله کرد...نمی توانم عاشقت باشم؟!

همچو ديوانگان به آسمانت می نگرم...به اين همه که: کلمة لا اله الا الله حسنی و من دخل حسنی امن من عذابی..به اين همه که من در ان همه، در آن کليت بزرگ ،محو هيچم...قلمم ديگر نمی چرخد...رنگ نمی گيرد...مات شد...مات....مات عظمتت...مات اين بازی...مات اما کيش نه...آخر اين آواره سرگردان تو به عطر آزمايشت آکنده شده و سمج بر در آستانت نشسته تا که رخ بنمايی...ميگويند راههای رسيدن به تو، نه به عدد نفوش بلکه به عدد دم بازدم های نفوس ميباشد.....يا عظيم...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

درون آينه ها درپي چه مي گردي ؟

بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

 بيا ز سنگ بپرسيم زانكه غير از سنگ كسي حكايت فرجام را نمي داند

 هميشه از همه نزديك تر به ما سنگ است

 نگاه كن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگباراني !

 گيرم گريختي همه عمر كجا پناه بري ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه هاي غريبانه ام ببخشاييد

 كه من كه سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور دلي

كه مي شود از غصه تنگ مي تركد

 چه جاي دل كه درين خانه سنگ مي تركد

 در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد عجب نباشد

 اگر بغض چنگ مي تركد

 چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم

دلم ازين همه سنگ و درنگ مي تركد

 بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

 از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است

بيا ز سنگ بپرسيم نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم

 و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند ؟

درون آينه ها در پي چه مي گردي ؟

 فریدون مشیری

 

 

هنوز يادمه گرچه بسيار دوره ...بسيار ...اما انگار ديروز بود. که رفتی..




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥ توسط عقیق

هو المعشو ق

سلام همسايهء آسمونی

«بايد بت و جود خود را شکست و از کمند اهريمن نفس رست تا تجليات خداوندی را در آيينه دل به تماشا نشست»

 

همسايه ديوار بديوار دل..ای همسايه ناديده و ناشناخته...بقول عاشق شيدا زنده ياد آغاسی : ای دوسه کوچه زما دورتر....نغمه تو از همه پر شورتر...پيداست که از دست اين همسايگان دنيايی دلت پر خونه و ما حق همسايه رو که نه حق صاحب خانه رو ادا نکرديم! تنگه غروبه باز اين دل سرگردون بدون اذن و اجازه بدنبال عطری از شميم وجود ميگرده نازنين.....باز.......باز......ميدونم که خود ميدانی جای اين نقطه ها چه واگويه هايی جا داره......................کاش که لايقمان کنی! ...

 وقتی پروانه بدور شمع ميگرده،وقتی هر لحظه خودشو به شعله شمع نزديکتز ميکنه،فکر ميکنی ميدونه چه ميکنه؟

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 نازنين تو ياد نيستی تو همه هستی و سند اعتبار منی...تو همه چيز و همه کس و همه نفس و قدرت منی...نازنين با تمامی عظمتت با تمامی بزرگی و هيبتت ،در من کوچک رخنه کرده و پايدار خواهی ماند...عطر نامرئی وجود لايزالت اندام هستيم را بارور ميکند و تنها سر گيجه هايی که نصيبم می گردانی، مات و مبهوتم می سازد...بدنبال چيزی نيستم،بر سر خوان گسترده تو حاضرم و همتی بايد تا رزق خود را از سر اين خوان گسترده بر گرفته و به راهم ادامه دهم ...تا دوست که را خواهد و ميلش به که باشد...شيدای و رسوايی شيوه رندان است ما رسم رندی نياموخته شيدايی پيشه می کنيم.....

 «ای بسا مجرم که نقطه سياه گناه بشست و مُحرم شد»

و همچنان دوست دارم به تماشای تو بنگرم در تمامی جلوه هايت و در کوچکی حجم خود به زوايای ناشناخته ام دست يابم تا تو را بيشتر بيابم و حس کنم...در سکوت بر تو نگريستن زيباست و لذت سکوت و تماشا ديدنيست...آری ناديدنی ها ديدنيست!!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

ماه آخر رسيد ،ماه اخر بهار... خاطراتم با خرداد رنگ ديگری داره دوستانی که هرگز فراموششون نميکنم و با تمام خاطرات تلخ و شيرين در اين ياد باقی شدن... و هر بار با عطری از خاطره ای اگرچه تنها در خاطر باشن و به ثبت در کلام نرسن ولی هستن و اين يکی از خصوصیات منه که تمام افرادی که در طول عمرم به نوعی باهاشون برخورد داشتم در ذهنم خانه ميکنن...

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش باده خواران ياد باد

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵

يارا طلب از دستان تو ميکنم

دستان که حنانيت و کريميتش بی انتهاست

يا کثير الخير

يا عظيم العفو

يا حنان و يا منان

روزی ما را از خوان گسترده خود ادراک خود و گريز از سياهی های پنهان وآشکارمان گردان

سرافکنده آنم که

آنی نشدم که بايد

اما با کرم و فيض تو اميدوارم.

 ممنون از دوستان به خاطر تمامی لطفشون.بخصوص از مسيح بزرگوار ،ای کاش که لايقمان کنند،من که شايسته اون کلمات نيستم. ممنونم سيد.

۷/۳/۸۵




نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page