بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 هوالکريم

حرف ناگفته را می توان گفت

با زبانی که در بی زبانيست

اين بار بعد از چند روز دوری شرح آشفته گی ميدهم...!؟ هر روز که باشد هر ثانيه...هر زمان...چه تفاوت ميکند که اين زمزمه اين آشوب مدام افزون ميگردد و به تحير و آتشم می افزايد ولی ما کجا و شعله وری! راه صعب است و ناهموار ،پای لنگ است و قدم برداشتن دشوار...هراسی نيست همتی بايد کرد تا راهبر نازک اندام دستی از آستين مهر بدر آورد و مددی کند. کجاست ان من افلاکی من که با يک قدم آسمان را توان نورديدن دارد!!! ميان بر در مه و يا چشمان نابينای راه نتواند جستن!!!!....تا به حال از پشت پنجره زمزمه درختان و پرندگان را ديده ايد؟...آنگاه که بی قراری سراسر اندام ذهنت را پر ميکند....پنجره برای فريادت باز نميشود...می مانی،می نگری و تنها سيلاب ترا به سکوت دعوت می کند...خدايا در کجايم؟ در کدام نقطه کور گرفتار آمدم...چشمه می نمايی اما پنجره را با مفتولهای نفس بسته ای....خام دنيايم مکن.....بگذرا عطر بی قراری از دريچه های پنهان بدمد بگذرا زنجير های علاقه در لهيب نگاهت ذوب شود...بگذار ...بگذار

جرعه جام بر اين تخت روان افشانم

غلغل چنگ در اين گنبد مبنا فکنم

تا حالا پروانه های بزرگ رو ديديد؟ پروانه هايکه بزرگتر از دستان شما باشند؟

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

آيينه می شويم که ديدارمان کنند                    

                         از جلوه مکاشفه سرشارمان کنند

ای کاش اگر به بهت تماشا نمیرسيم                

                          مهمان ته پيــــــــاله ديدارمان کنند

در انتظار ديدن خورشيد مانده ايم                        

                           تا کی به دام جذبه گرفتارمان کنند

از چشمه تجلی اين جلوه زارها                          

                       يک جرعه کاش سهم شب تارمان کنند

در جاری زلال تراز زمزم پگاه                               

                              ای کاش مثل زمزمه تکرارمان کنند

پيداست از پريدن پلک ستاره ها                          

                              هنگام آن رسيده که بيدارمان کنند

ای کاش در ادامه اين راه نا گزير                          

                                   در انتخاب واقعه نا چارمان کنند

بايد عبور کرد از اين سنگلاخ ها                           

                               تا در مسير حادثه هموارمان کنند

  روزی که مثل فطرت بهاره ها                                  

                                     از برگ های زرد سبکبارمان کنند    

از راست قامتی به همين قدر قانعيم                   

                                 چيزی اگر شبيه سپيدارمان کنند

(پروانه)

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

ما فاتَ مَضی،و ما سَيَأتيکَ فَاَين

قُم فاغتَنِم الفُرصَةَ بَينَ العَدَمين

«علی (ع)»

گذشته گذشته است و اينده نيامده×برخيز و در ميان گذشته و آينده،حال را درياب و فرصت را مغتنم بشمار.

......

 بگذار بيايم

ای يار قبولم کن جانم بستان




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ توسط عقیق

هوالرزاق

...وحدهُ لا شريک له...

غروب در انتظار رنگ باختن است...تو با چه صبری ما را مينگری؟!

روزی من امروز رفتن تا بلندای غروب بود و سرک کشيدن در دالانهای مه گرفته انديشه... می خندم اما...می بينم اما...نفس گاه سخت می شود وقتی رنگها رنگ می بازند و چهره می نمايانند!!!

.......

گاه دل پيش تو گاه پيش اوست

رو که در دل نمی گنجد دو دوست

(عمان سامانی)

<المجازُقنطرةُالحقيقة>

!!!!!!!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ توسط عقیق

 هو الرئوف

آسمان شفاف و سياه  پراز سر در گمی و وهم...همچو آسمان دلتنگی های من، آسمانی که چه زود........ که ديگر در روياها برايش ستاره های نقره ای بر کاغذ خيال ميکشم،براستی بر اين پهنه مخملين سياه بر اين دل وارانه پر درد ،چه مکتوباتی رقم خورده و چشمان خونبارش شاهد چه رفتن ها و آمدنها شده است؟

بوی عطر پيچک های امين الدوله که نميدانم وجه تسميه اين اسم چيست اما هرچه هست که عطرش مستی آور است و خاطرات مرده را جانی دوباره می بخشد،شبهای لبريز از سکوتش را پر کرده ....ديوارهايی که حصاری نداشت ؛مانند دلشان که آنقدر شادی را زياد می آورد که در بلوره های لبخند پيشکشش می دادند....زلال همچو چشمه بوژان...باورم شد که هنوز نگاه های مهربان که انسانيت سرمه چشمشان است وجود دارد...هنوز می توان در سينه ديوار نسترن های شيطانک را به نجوا با هم ديد؛ که پچ پچ زيبايشان گوشهای دل را می نوازد.........آسمان نزديک است بسيار نزديک آسمانی که با حس قرابتش مرا ديوانه ميکند...ماه هم پيدا بود در غروب زيبايش نو شدنش را می سرائيد....اينجا با رديگر دل گم شده ام را يافتم.... ديگر بار به شهر درختان کهن.... به شهری که آسمانش انيس دلی تنهاست برای ستاره چينی امدم ...با يک دامن ستاره، نسيم خنک آرامش را ربودم..................

هفت...هفت اسمان ستاره بی ريا...

باقی بماند در حفره های  مخفی کلام که هميشه در پناه ماه پنهانند...

امروز نيز می گذرد ای دوست بی هيچ خبری آشکار از تو،کاش دلم نجوای پنهانت را با گوش جان بشنود می دانی نازنين، آرامم آرام  ِ آرام اين نيز  هديهء شَه طوس است و عشوه کبوترانش که بال در بال بر صحن امن يجيبش می چرخيدند و استجابت را نويد می دادند..

باز هم بگويم،من که حرفهايم پايان ندارد...اما باشد باقی را با دلم تنها خواهم گفت:

....................................................................

آن چه در مدت هجر تو کشيدم، هيهات

در يکی نامه محال است که تحرير کنم

......

وحيدکم

نيازی به گفتن نيست.... که خودت خوب ميدونی...انسانيت را هميشه نگهبان و همراه باش.

تنهايی زمانيست که خدا نباشد!!!!!  او که حی لايموت است... او با توست...پس تنها ،فقط هم اوست.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ توسط عقیق

 شب جمعه ششم 

سر و بالای من آن گه که در آيد به سماع

چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد!

 سفر




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ توسط عقیق

 هوالبصير

اگر دشنام فرمايی و گر نفرين، دعا گويم

جواب تلخ می زيبد لب لعل شکرخا را

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

چندمين بهارت فردا فرا  می رسد..

يک ، دو، سه، يا ده،بيست، سی!

انگار هزاران سال از پس جوانه زدنت می گذرد،آن شيارها آن حزن...سخنها دارد..

.. اردی بهشتگانت مبارک..

¤¤¤¤¤¤¤

اين نيز بگذرد مثل همه آنهايی گه گذشت ديگر عادی ميشود مثل تمامی نگاه ها مثل تمام کلام ها مثل تمام نيامدنها و تمام نرفتن ها و يا برعکس تمام آمدنها و تمام رفتن ها..... وآنگاه تنها ياد است که می ميماند...يک ياد خوب يک ياد بد و به ياد سهراب که بيست وشش بهار از خاموشيش گذشت و آب از آب تکان نخورد و اما هنوز صدای پای آب می آيد و الاغ ها شايد يونجه را بيشتر از ديروز می فهمند و ما آدميان بعضی هامان هنوز حتی خود را نمی فهميم چه برسد به يونجه........

چند روز گذشته!

چند روز مانده!

ماه دوم شد...

اگر اذهان ديدنی بود، اگر افکار خواندنی بود چه فاجعه ای رخ می داد؟!!

¤¤¤¤¤¤¤

ميدانی دلخوش به همان بارقه نگاهم که گاه قلب مرا در می نوردد و می فهمم و يادم می افتد که هميشه با منی حتی اگر من در مه دنيايی فانيم گم شوم حتی اگر انقدر بی وفايی کنم و قدر تو خوب نازنينم را فراموش کنم...باز با خجلت در می يابم در سر همان راهی که در سر آن گم شدم ايستاده ای و مرا می خوانی..مرا که حتی نمی دانم کجا جا ماندم از غافله نور تو...امروز دلتنگم برای اين همه غفلتی که تو فراموشش ميکنی و باز دستم را گرفته راه می نماييم...و باز از آغازی ديگر که بر سر پايان های تکراريم بود مرا می بری و هجا را دوباره آغاز ميکنی

ا، مثل: الله

ب، مثل: بسم

بسم الله

با دوست عشق زيباست

با يار بی قراری

از دوست درد مانده...

ادرکنی يا عشق

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page