بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بنام صاحب جمال و کمال

سلام همسایه آسمونی

سلامٌ قولا من رب الرحیم

سلام ٌعلی ال یاسین ،سلامٌ علی نوح ٍ فی العا لمین،سلامٌ علی ابراهیم،سلامٌ علی موسی و هارون

سلامٌ علی المرسلین

سلامٌ هی حتی مطلع الفجر

یا مقلب القلوب والابصار


یا مدبر اللیل والنهار


یا محول الحول والاحوال


حول حالنا الی احسن الحال

 

 ..........................................

خجسته باد نامت که هر لحظه با ان متبرک گردید.

و قسم به روز واقعه که بهار تداعی آن است.

سال نو بر تمامی مهروزان مبارک.

ادرکنی یا عشق.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ توسط عقیق

یا حبیب...

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن

چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن

دل آینه است چینی با دل چو همنشینی

صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن

دانم که برشکستی تو محو دل شدستی

در عین نیست هستی یک حمله دگر کن

.....

انسان مخلوق خداست.

خدای خیر و کمال و جمال و صفتهای برتربی پایان...خدایی که مخلوقی ساخت بی انتها و موجودی شد که نفختُ من روحی در او بارز شد ؛پس چه شد!؟ این انسان عجول و هلوع...چه بر سر بساط فطرت خود اورد؟ از خدا وند عز و جل جز خیر نیاید و از انسان همه چیز آید!

 ان روز که فرشتگان زجه زدند که این انسان خونریز و تباهی آور است ؛حکمت خداوندگار ما بر بود ما رقم خورد که این چنین باشیم و صبر خداوندی نیز باشد...براستی اگر انسان به فطرن خود پشت کند و اگر بعد خاکی را بر بعد ملکوتی خویش ترجیح دهد ،چه ها که نمی کند ......

مسيرى را طى مى‏كنيم، به درازاى «از اويى‏» و «به سوى اويى‏». عصاى دستمان در پيمودن اين راه، «حسن انتخاب‏» است و رهتوشه ما، توجه به «هدف‏».

تو، در پى چشمه نور و روشنايى مى‏شتابى، تو در «نيستان وجود»، نفير فراق سر مى‏دهى و سرود شوق مى‏خوانى تا به اصل خويش برسى.

من عرقه نفس،عرفه رب...

آیا خود را شناختم؟؟؟ و توانستم فطرت زیبای خدا جوی خود را صیقلی و صاف کنم تا جلوه گاه حق تعالی گردد؟؟ آخر خورشید در گِل ِ کدر و آلوده متجلی نمی شود ، آینه می خواهد ...آینه...شفاف و زلال...این غفلت بود که تکدر آینه ام را موجب شد.

سالها گذشت و این سال نیز اما انگار هر سال بیشتر این آینه ها  به سنگ نفس پرستی می شکند و خورشید جان زلال رو به خسوف می رود.

هر چه در ۸۵ در وجود خود پرسه زدم سرگردانی را یافتم و دیوارهای تکدر...شهرم...وطنم...دنیایم همه و همه مکدر از عصیان وطغیان بود و پرده کرباس گناه میان آسمان خورشیدی حایل شد و هوای مسموم و سیاه عطر تو را ربود...

هزاران سال است جمعه ها فریاد می کشد که: این انت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و این تنهایی و غربت را میگرید و هر سال فاصله تا خورشید هزاران سال نوری  اضافه می گردید... دنیا زندان شد و شهر من غزبت ابادی بی در و پیکر که دیگر حجم سنگین سیاهیش را نمی شود با هیچ پاارمتری اندازه گرفت.

متی ترانی و نراک یا ابا صالح؟

از بینایی تا بینش  فاصله ایست که ما بین چشم و دید است. بصیرت راست بین تر از بصر است. گاهى آنان كه چشم ندارند، بيناترند. «ديده از هر كه گرفتند، بصيرت دادند». حتى «دل‏»، بهتر از«ديده‏» مى‏بيند و مى‏شناسد، ولى... به شرط آن كه «چشم دل‏» را غبار نگرفته باشد.

آن وقت، «نگاه‏» از نگريستن لذت مى‏برد، چرا كه در چشم‌اندازش‏ جلوه‏هاى ديگرى پيدا مى‏شود.

معبری کوچک از تاج رخ میگشاید به سراسرای دل و دیدنی ها می نماید و صبر را وعده گاه و مقر دیدار می گرداند...در این معبر اگر از خود رستی، به حق پیوستی . اگر تارهای سخت علقه را بریدی و رهاندی خود را از خود،«خود»، يك چاه است.

گاهى يوسفِ روح و جانت در آن اسير مى‏ماند و زندانى مى‏گردد. بايد اين يوسف گرفتار را از آن چاه بيرون آورد .

اگر از خود هجرت کردی ،حلاوت لحظه را در می یابی...وعده دیدار داده شد و دست و چشم و گوش و همه جوارح توست که تو را یاری می دهد در پیوستن....اگر دوست می خواهی باید از دشمن بگریزی از دشمن بصرت از دشمن سمعت از دشمن جانت....دیده مادی رنگ معنی نمی یابد؛                 

 فرار از خود محوری و رسیدن به بندگی این است رجعت به اصل و آزاداگی و

هزاران حرف ناگفته ............

متی ترانا و نراک؟؟

سالی دیگر هم گذشت ؛ گرد خستگی و هرمان بر دستان دنیا جوی نشسته و...

نازنین

ما را به میهمانی یاسها می خوانی؟؟؟

پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداری

.....

Life is what we make it. Always has been, always will be.

*******

اعتراض به فیلم موهن ۳۰۰

********************************************************************

یا رحمة للعالمین

رحلت پیامبر عظیم الشان محمدابن عبدلله (ص) بر پیروان راستین تسلیت باد.

قالَ (ص) لِعَلىّ(ع): أنَا رَسُولُ اللهِ الْمُبَلِّغُ عَنْهُ، وَ أنْتَ وَجْهُ اللهِ وَالْمُؤْتَمُّ بِهِ، فَلا نَظير لى إلاّ أنْتَ، وَلا مِثْلَ لَكَ إلاّ أنَا .

رسول خدا (ص) به امام علىّ (ع) فرمود: من رسول خدا هستم، كه از طرف او تبليغ و هدايت مى‌نمايم؛ و تو وجه اللّه مى‌باشى، كه امام و مقتداى (بندگان خدا) خواهى بود، پس نظيرى براى من وجود ندارد مگر تو؛ و همانند تو نيست مگر من.

قالَ(ص): اَلْعالِمُ بَيْنَ الْجُهّالِ كَالْحَىّ بَيْنَ الاْمْواتِ، وَ إنَّ طالِبَ الْعِلْمِ يَسْتَغْفِرُ لَهُ كُلُّ شَيء حَتّى حيتانِ الْبَحْرِ، وَ هَوامُّهُ، وَ سُباعُ الْبَرِّ وَ أنْعامُهُ، فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ، فَإنّهُ السَّبَبُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ إنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَريضَةٌ عَلى كُلِ مُسْلِم .

فرمود: دانشمندى كه بين گروهى نادان قرار گيرد همانند انسان زنده‌اى است بين مردگان، و كسى كه در حال تحصيل علم باشد تمام موجودات برايش طلب مغفرت و آمرزش مى‌كنند، پس علم را فرا گيريد چون علم وسيله قرب و نزديكى شما به خداوند است، و فراگيرى علم، بر هر فرد مسلمانى فريضه است.

قالَ (ص): يا أباذَر، اَلدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِن وَ جَنَّةُ الْكافِرِ، وَ ما أصْبَحَ فيها مُؤْمِنٌ إلاّ وَ هُوَ حَزينٌ، وَ كَيْفَ لايَحْزُنُ الْمُؤْمِنُ وَ قَدْ أوَعَدَهُ اللهُ أنَّهُ وارِدٌ جَهَنَّمَ .

فرمود: اى ابوذر، دنيا زندان مؤمن و بهشت كافران است، مؤمن هميشه محزون و غمگين مى‌باشد، چرا چنين نباشد و حال آن كه خداوند به او - در مقابل گناهان و خطاهايش - وعده مجازات و دخول جهنّم را داده است

قالَ(ص): يَأتي عَلىَ النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ مِنْهُمْ عَلى دينِهِ كَالْقابِضِ عَلىَ الْجَمَرِ .

فرمود: زمانى بر مردم خواهد آمد كه صبر نمودن در برابر مسائل دين ـ و عمل به دستورات آن ـ همانند در دست گرفتن آتش گداخته است.

قالَ(ص): شَرُّ النّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ، وَ شَرٌّ مِنْ ذلِكَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيا غَيْرِه .

فرمود: بدترين افراد كسى است كه آخرت خود را به دنيايش بفروشد و بدتر از او آن كسى خواهد بود كه آخرت خود را براى دنياى ديگرى بفروشد.

 قالَ(ص): ثَلاثَةٌ أخافُهُنَّ عَلى اُمتَّى: ألضَّلالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ، وَ مُضِلاّتُ الْفِتَنِ، وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ .

فرمود: در سه چيز براى امّت خود احساس خطر مى‌كنم:

گمراهى، بعد از آن كه هدايت و معرفت پيدا كرده باشند.

گمراهى‌ها و لغزش‌هاى به وجود آمده از فتنه‌ها.

مشتهيات شكم، و آرزوهاى نفسانى و شهوت‌پرستى

قالَ(ص): اَوْصانى رَبّى بِتِسْع:

- اَوْصانى بِالاْخْلاصِ فِى السِّرِّ وَ الْعَلانِيَةِ،

- وَ الْعَدْلِ فِى الرِّضا وَ الْغَضَبِ،

- وَ الْقَصْدِ فِى الْفَقْرِ وَ الْغِنى،

- وَ اَنْ أعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنى،

- وَ أعطِيَ مَنْ حَرَمَنى،

- وَ أصِلَ مَنْ قَطَعَنى،

- وَ اَنْ يَكُونَ صُمْتى فِكْراً،

- وَ مَنْطِقى ذِكْراً،

- وَ نَظَرى عِبْراً .

فرمود: پروردگار متعال، مرا به نُه چيز سفارش نمود:

- اخلاص در آشكار و پنهان،

- دادگرى در خشنودى و خشم،

- ميانه‌روى در نياز و توانمندى،

- بخشيدن كسى كه در حقّ من ستم روا داشته است،

- كمك به كسى كه مرا محروم گردانده،

- ديدار خويشاوندانى كه با من قطع رابطه نموده‌اند،

- و اين كه خاموشيَم انديشه،

- و سخنم، يادآورى خداوند،

- و نگاهم عبرت و پند باشد.

*********************************************************************

یا کریم اهل البیت

شهادت سبت اکبر امام حسن المجتبی(ع) تسلیت باد.

قالَ حسن ابن علی(ع): وَ إنّ حُبَّنا لَيُساقِطُ الذُّنُوبَ مِنْ بَنى آدَم، كَما يُساقِطُ الرّيحُ الْوَرَقَ مِنَ الشَّجَرِ.

فرمود: همانا محبّت و دوستى با ما (اهل‌بيت رسول الله صلى الله عليه و آله) سبب ريزش گناهان ـ از نامه اعمال ـ مي‌شود، همان طورى كه وزش باد، برگ درختان را مي‌ريزد

قالَ(ع): مَنْ عَرَفَ اللّهَ أحَبَّهُ، وَ مَنْ عَرَفَ الدُّنْيا زَهِدَ فيها.

فرمود: هر كس خدا را بشناسد، (در عمل و گفتار) او را دوست دارد و كسى كه دنيا را بشناسد آن را رها خواهد كرد.

 قالَ(ع): هَلاكُ الْمَرْءِ فى ثَلاث: اَلْكِبْرُ، وَ الْحِرْصُ، وَالْحَسَدُ; فَالْكِبْرُ هَلاكُ الدّينِ،، وَ بِهِ لُعِنَ إبْليسُ. وَ الْحِرْصُ عَدُوّ النَّفْسِ، وَ بِهِ خَرَجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ. وَ الْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ، وَ مِنْهُ قَتَلَ قابيلُ هابيلَ.

فرمود: هلاكت و نابودى دين و ايمان هر شخص در سه چيز است: تكبّر، حرص، حسد. تكبّر سبب نابودى دين و ايمان شخص مي‌باشد و به وسيله تكبّر شيطان ـ با آن همه عبادت ملعون گرديد. حرص و طمع دشمن شخصيّت انسان است، همان طورى كه حضرت آدم (ع) به وسيله آن از بهشت خارج شد. حسد سبب همه خلاف‌ها و زشتى‌ها است و به همان جهت قابيل برادر خود هابيل را به قتل رساند.

-قالَ(ع): بَيْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ أرْبَعُ أصابِع، ما رَأَيْتَ بَعَيْنِكَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَيْكَ باطِلاً كَثيراً.

فرمود: بين حقّ و باطل چهار انگشت فاصله است، آنچه را كه با چشم خود ببينى حقّ است; و آنچه را شنيدى يا آن كه برايت نقل كنند چه بسا باطل باشد.

وَ سُئِلَ عَنِ الْمُرُوَّةِ؟ فَقالَ(ع): شُحُّ الرَّجُلِ عَلى دينِهِ، وَ إصْلاحُهُ مالَهُ، وَ قِيامُهُ بِالْحُقُوقِ.

از حضرت (عليه السلام) پيرامون مُروّت و جوانمردى سؤال شد، فرمود: جوانمرد كسى است كه در نگهدارى دين و عمل به آن تلاش نمايد، در اصلاح اموال و ثروت خود همّت گمارد، و در رعايت حقوق طبقات مختلف پا بر جا باشد.

*********************************************************************

السلام علیک یا ابالحسن یا علی ابن موس الرضا(ع)

جان بی مقدارم به فدات مولا

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم     با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا قریبَ غیر بعید

شراب تلخ می خواهم که مـرد افــکن بود زورش    

 مگر یک دم بیاســــایم ز دنیـــــا و شر و شورش    

     سماطِ دهر دون پرور ندارد شـــــهد آســـــــایش          

 مذاق حرص و آز ای دل بشوی از تلخ و از شورش     

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ ای وای از قلّت معرفت شما و ذلّت فقیر شما و تکبر اغنیاء شما و کمی وقار شما...انا لله و انا الیه راجعون...مصائب بر ایشان نازل می شود اما بزرگ نمی شمارندبلاها را ؛ شیطان با بدنهای ایشان مخالطه کرده و در بدنهای  ایشان جا گرفته د رخون ایشان داخل شده و بدروغ گفتن و افتراء و تهمت وسوسه می کند ،تا اینکه فتنه ها همهء شهرها را فرا می گیرد تا....

جملهء امیر مؤ منان از خطبة البیان؛ 

و می فرمایند:

و وقتی موعد نزدیک شد و مدت منقضی گشت:

و بذالکم النجم ُذُو الذنبِِ منَ قِبَل ِ  المشرق و لاحَ لکم القَمر المُنیر.

و ظاهر شد برای شما ستاره ای دنباله دار از طرف مشرف و درخشید برای شما ماه نور دهنده. سپس فرمود: وقتی چنین شد به نوبه باز گزدید و بدانید اگراز طلوع کننده از مشرق پیروی کنبد او شما را بر منهاج رسول رهبری خواهد کرد....(مراد از  بیان ستاره فردیست که از مشرق بر می خیزد و دنباله او کثرت سپاه اوست و قمر منیر همان حضرت صاحب العصر و الزمان می باشد).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اکنون نه دل درگرو دارم و نه سری به سامان !

به آن غمزه ای بندم که در طرفةالعینی  بربود  آنچه خود بخشیده بود...

میدانم که آن شمس الشموس چه دید که به راحتی سر بالای نیزه داد !

که هر که کرم از تو یافت سر بباخت...

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

مجلسیان اگر یوسف بدیدند و انگشت ببریدند ،

تنها جلوه ای از هزاران بدیدند...

آی آی نازنین

خوشا نظر بازیی که تو آغاز می کنی...

چگون به لطف و کرمت طمع نورزم که تو خود مرابه طمع این شیدایی از خوابم بر انگیختی...

کاش میشد

کاش میشد که جلوای از

 الله تور السموات و الارضین

را نگاشت...

 دلم هوسی دارد که:

سرمو بزرام رو پاهات زار زار  شادی ء دل کوچیکمو بگریم....خدا جونم !




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ توسط عقیق

بسم المعبود

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهریاران بود و خاک   مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

 

زبان و لباس و رنگ،ملاک آدمیت انسان نیست و ان چه در پیشگاه ربوبی ارزش و منزلت دارد،تقوا و خدا باوری  و خلوص نیت است. وارستگان گمنامی که که از آفت شهرت به دورند در ظلمتکده ء این سرای خاکی،کانون نورند. نه سر مست از شراب غرورند و نه دل بسته ء غم یا که سرورند.اینان از غیبت نمی هراسند که از محرمان بزم حضورند، و اینان ظلمت نمی شناسند که ذره صفت در کمند آفتاب ظهورند.(در محضر لاهوتیان)

نازنین

خوش گفت که : خوش عالمیست نیستی ،هر کجا ایستی کس نگوید کیستی !

اینان رمز عبور را یافتند و آنچنا رفتند که تند باد غرور به گردشان نرسید، در کجای سایه تو بایستیم که از خود حتی سایه ای نداشته باشیم. شب آمد....   این همه مخلوق تو که ارواحشان به پرواز در آمده در صبح دمان  به لبخند افتاب پاسخی آری میدهند...این همه میسر نیست الا به اذنک ...شولای بندگی بر سر می کشم و از لابه لای تار پود بودنم به ستارگان می نگرم...خوشا نظر بازی که با تو بیآغازم...خوشا غوطه وری در تو..حجم تو خالیم اگر با تو پر نگردد به باد بادکی می مانم بی صاحب که هی کله می زند تا اسیر شاخساری خشگ گردد...

نیمه شبی هوای خورشیدت به سرم زده...اما کجای این دنیای بی پیکره باید انتظارش را بکشم و دست آخر بیایدو حتی از ترنم مژگا نش غمزه ای هم نصیبم نگردد.

گفتم گره نگشوده​ام زان طره تا من بوده​ام

گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده​است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند...

********************************************************************

 اینم برای شازده کوچولو :)

 خیلی ساله که از چهار شنبه سوری خاطره ای خوش ندارم آخریش تا صبح با

دست شکسته وحید گرفتار بیمارستان بودم تا ۲ روز بعد که عملش کردن !  این سنن بطور کلی رنگ عوض کرده وقتی سرو صدای ترقه و نارنجک درمیاد میفهمم که چهار شنبه سوریه داره میاد!! هنوز نیومده آخه ما ملت آینده نگری هستیم!!!

من بچه اخر خونه بودم، همراه دوتا برادر یکی شرو شلوغ یکی سنگین رنگین و عبوس! و همیشه تنها .و قتی برادر دومیم که تقریبا ۶ سال از من بزرگتر بود میرفت بیرون ،دلم می خواست دنبالش برم و اکثرا از این بابت ماجرا داشتیم. داستان های زیادی رو این خواست من ساخت.

یکی از این روزا که حرفم به کرسی نشست چهار شنبه سوری بود. یادمه خیلی کوچیک بودم.بعد از پریدن از روی بوته ها ترقه بازی و فشفشه هوا کردن،  وقتی هوا تاریک شد، نوبت قاشق زنی رسید. این سنت تقریبا مثل trick o tread روزHalloween بود.

من ساکت دنبالشون راه افتادم تا برادرم بهانه نداشته باشه منو برگردونه خونه.د رخونه ها میرفتن و عوض زنگ زدن با قاشق به کاسه ها میزدن.

 گاهی بچه ها خوراکی می گرفتن و گاهی هم ناسزا ! و گاهی هم خوب دنباشون میکردن و هر چی رو سرشون بود میکشیدن  تا ببینن کی هستن.یکی آبنبات میداد یکی میوه و ...گاهی هیچی گاهی حتی کلک می خوردن و خوراکی هاشون توسط صاحب خونه به  تاراج می رفت.دم یه خونه بچه ها ایستادن و شروع کردن به زدن قاشق تو کاسه ها ... سرو صدای زیادی را افتاده بود. همسایه طبقه اول اومد چیزی به بچه ها داد و همسایه طبقه دوم یک سرک کشیدو رفت .

 بچه ها منتظر شدن و مشغول حرف و خندهو سر و صدا ، منم ساکت منتظر فرمان برادرم .هر کدوم یه چیزی می گفتن که یهو شنیدم میگن:

 بدو بدو بدو اااااا بدو بدووووووووو بدو دیگه

من تااومدم بجنبم و ببینم چرا باید بدوم ،سرمو بالا کردم  که یک سطل آب فرود امد روی سرم و معلومه دیگه بچه مظلوم ساکت ، شد یه موش آب کشیده که تیک تیک می لرزید :) چون زمستون بود.

هر چند که برادرم از پدرم حسابی شنید!!! اما همین شد که هیچ وقت دیگه دنبالش گریه نکنم  که منم با خودت ببر!  بالاخره از شرم خلاص شد:)

*******

۱ شنبه:

۱۲/۱۳

۱۱:۲۳

از خیابون رد می شدم سرکوچه ای نوشته بود: بن بست لیلی !

نگاهم بر تابلو ماند،کوچه تو هیچ گاه بن بست نیست لیلی ء من!

خورشید چشمانت تنها افتاب هدایت را می نگارد ؛رد نگاهت تا اوج قافیه امتداد دارد.....

*******

۲شنبه:

۱۲/۱۳

صلات ظهر

سحر سرشک روانم سر خرابی داشت     گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم

این روزها انگار روی لبهء تیغ قدم بر می دارم...

این روزها بوی شگفتی می دهد آسمان...

این روزها به انداره تمامی عمرم،جویبار روانِ روانم سیلاب می زاید...

این روزها... ....................................

این روزها پریشان تر از پریشانیم...

این روزها از عطر توست که گیچم...

این روزها

گوی توفیق کرامت برمیان افکنده اند




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا من له قدرت و کمال

السلام علیک ِ یا بنت الحسین (ع)

بانوی نرگسهای زرد روی...

از سینه بر آمدست فریاد بیا

ای راهبر مردم آزاد بیا

***

دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم می ديدم خون در دل و پا در گل بود

سر از ابتذال این دوران بدر آوردن کمی زکاوت می خواهد و زکاوت هم در انبان همه یافت نمی شود. گاه می پندارم اگر این طور یا ان طور بود فرقی هم میکرد؟!  نه انگار نه، چون این طور و آن طور تنها بهانه ای برای فرار از محکمه وجدان است... و وجدان قاضی خوبی است. شبها بنشینیم این وجدان را قاضی کنیم. امروز من کار خود را کردم یا نکردم! من وخویشتنم را به محکمه تو می خوانم؛ که لا یمکن الفرار من حکو متک... هیچ کس را نمی شود برای معلق بازی به محکمه قاضی القضات ما کشید...راستی می دانستی ما همه نا خود آگاه زندگی میکنیم!!؟

من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی     که پير می فروشانش به جامی بر نمی‌گيرد

***

نازنین

این نیمه شبی... بیا و معرفتی ، که فصل شقایق ها دیری نمی پاید...

کاش چونان آینه صادق و بی پیرایه بودیم،راست می نمودیم راست می گفتیم و تنها انچه هست را به تصویر می کشیدیم و گزافه نمی گفتیم...صداقت و راستی را از آینه بیاموزیم... ...روبرو  و آشکارسخن می گوید ؛آینه برون را می نماید و درون را نمی کاود...اما آینه اگر غبار و تکدر داشته باشد هرگز  واقعیت را نمی نمایاند.بیا آینه باشیم و همانی که هستیم را بپذیریم.

قدر آینه بدانیم چو هست

نه دران وقت که افتاد و شکست.

***

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام     گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
*******
۲شنبه :
چیزی نمانده تا پایان
...

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائرظلمت گیسوی توام

واي،باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست

از اهل دل من

اما،

چه كسي نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

<زنده یا د حمید مصدق> 

**************

۴شنبه:

صبح که در آینه نگریستم

جز مهر تو

هیچ ندیدم.

************

۵ - ش ن ب ه

آی

من و این آینه ها

من و این فاصله ها

و صبوری

...هیهات...هیهات...

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page