بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم المعشوق

ای مردمان بگویید،آرام جان من کو

راحت فزای هر کس، محنت رسان من کو

 نامش همی نیارم، بردن به پیش هر کس

گه گه به ناز گو یم  سرو روان من کو

*******

از هر چی بگویم باز سخن دوست خوشتر است، بار ها و بارها تراوشات ذهنی مون رو بر روی صفحه می بریم اما این آهنگ مستی آور حرفای روز مره و عادی نیست....کاش دلامون یه بار دیگه بشه خدایی ،اونوقت ترنم شیدایی میشه نغمهء جاوید و زمزمهء عقول........ ستاره بازی تو نیمه شب عالمی داره؛ غوغای ستارگان و فریادی که بگوش نمی رسه شاید اجبار فراغی سنگین؛ با تیرک نگاه، صورتهای فلکی رو جستجو میکنه بهر  شهاب ثاقب به  آرامی  به  نا آرامی دعوتم میکنه...از پس این همه تاریکی دلربا صبحی بلوره فام در راهه...دستامو در دریای شب فرو میبرم و والیل اذا یغشی را بر لوح دلتنگی نقش میزنم... وقتی خطوط از مرکز جاذبه شروع به دوران  و چرخش می کنن و چون پیچکی به دست و بال دلم می پیچه؛ بی هوا در هوایت جاری میشم و دل درسماع  به نوای دف حضورت به چرخش در می اد،هر ضربه زخمه ای.... چرخ و تاب..... میشه با این همه زلال روان تمام بنفشه ها رو سیراب کرد....میشه جادهء عبورت را تراوید...و چه سخت .....

 حباب های بر انگیخته از عطر هوایت  دل را  می بره... میشینم پشت در های یشم سبز  ... اونجا میشه رنگین کمون و حس کرد،لمس کرد ...شپره نگاهم بدنبالت میگرده تا بدور شمع وجودت تن به آتش بزنه و در تو ذوب شه و پر بکشه......ز دیده خون به دامن می فشانم...چو نی گر نالم از سوز جدایی...

 نیستان را به آتش می کشانم

....

کاروانی دیدم در دراه...

دستهایی دیدم که جوانه فراغ بر سر انگشتانش رسته بود...

و انگشت اشاره ای که تفکرش رامی فشرد...

    پروانه بود که بال پرواز را در میان زاویهء صفر کتف او می کاشت.

**************

اگر چشم دلی بود بیش از این پیش کشت چه می خواست:

شاهدان گر دلبری زین سان کنند

زاهدان را رخــــــــنه در ایمان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نیست     هر چه فرمان تو باشد آن کنند

پیش چشمم کمتر است از قطره ای   

 این حکایت ها که از طوفان کنند

یار ما چون سازد آغـــاز سماع          قدسیان بر عرش دست افشان کنند

مردم چشمم به خون آغشته شد 

   در کجا این ظلم بر انسان کنند

عید رخسار تو کو تا عاشقــــــان        در وفایــــت جان خود قربان کنند

خوش بر آ با غصه ای دل کاهل راز 

    عیش خوش در بوتهء هجران کنند

سر مکش حافظ زه آه نیم شب         تا چو صبحت آینه رخشان کنند

***

هر کجا ان شاخ نرگس بشکفد

گلرخانش دیده نرگسدان کنند

Image hosting by TinyPic

ادرکنی یا عشق

 nice footprint

*****************

۱شنبه

و چنین است که هیچ گاه بال نمی گشاییم،زیرا که در گیر خویشتنیم...امان از دله گرفته...

دلم آن چنان...  برات تنگه که...

*********

۱۲/۱

و اینچنین آغازیدی و ...

در انکاری وسیع روزهایت به شب می رسد.

اینجاست که نعمتهای خدا پایمال می شود

و حرف های کهنه پوست می اندازد

آخر چیزی به بهار نمانده،حرفی نیست تا التیام درد کهنه گردد...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥ توسط عقیق

بسم المحبوب

با لب دمساز خو گر جفتمی    همچو نی من گفتنيها گفتمی

هرکه او از همزبانی شد جدا       بينوا شد،گرچه دارد صد نوا

 آتشی که بر می فروزی..داغیست که از چشمان غروب می تراود...بازیهای تو با مجنونیهای من در دالان سرگردانی گاه به ستوهم می اورد....بگذار اگر کبو ترک بال می گشاید سینه آسمان نیز خلوت پروازش را به تیری مکدر نکند....نمیدانم از دست تو چه بگویم....هنوز آشیان خالی، حسرت رقص پرواز بر دلش مانده...میدانم تا تو نخواهی هیچ کلمه ای رخصت ظهور نمی یابد....باشد نازنین این همه کلام پر گشوده بدون جایگاه فدای تار مژ گا   نت.....لیلایی بدون اذن لیلی نشاید...

به کدام خروس خوان خواب اشفته شبهایم بیدار خواهد شد؟

چشمان کبوتر پر ز غمگنانه ها ست

بغضی در نگاهش شکست

بال گشود                

 پر کشید

نازنین چیزی به پایان این شمارش دیوانه وار نمانده....به مانند نرگسهای خشکیده در جام بلور که محجور ماند ...

شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت ‏سوسو زنان چراغ دل هاى ماست.

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه‏ها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گريزم و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمى‏كشم؛ ديگر رنج ‏خار مرا به رنگ گل نمى‏كشاند؛ ديگر باغ خيالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نيستند؛ ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانه‏ام نمى‏كنم.

حكايت‏ حضور، براى من ‏يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مى‏كردم. كاشكى كلمات من  بى ‏صدا بودند؛ كاشكى نوشتن نمى‏دانستم و فقط  با تو حرف مى‏زدم؛ كاشكى تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ  باز مى‏گرفت و در سراپرده  دل مى‏نشاند؛ كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند؛ كاشكى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!

 

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

خواب در چشم ترم می شکند

بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی     طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

شنبه:۲۱/۱۱

ساکت ایستادم منتظر محمد اما درونم می جوشه

چقدر راحت دروغ میگیم، آره دروغ که استخوان نداره....

داشتم فکر می کردم این تشخص این همه ظاهر...

به اعتراض ها جواب سر بالا میده آخر سر با اینکه زینفع نبودم نتونستم و جلو زبانم را بگیرم... وقتی گفت از ساعت ده اینجا بودم و با خیال راحت ایستاد و جنسش رو گرفت رفت سراغ صف بعدی

 گفتم: شما اینجا هم از ساعت ده بودید ؟ جل الخالق انسان در یک زمان دو جا!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی با انسانیت فاصله داریم...

این نقطه ای از تصویر یک روز یک شهر بی نام و نشون و بی هویت ، بی ....هست...یه روزی اسمش تهران بود..........

...................................

دلم با تمام درد درونی اینجا نیست،راستش نمی دونم دلم کجاست..باور میکنی نمی دونم!!!....از بس که صد پاره شده و هر تکه اش یک جا جا موند...نمی دونم... اگر پیداش کردم به  یه میخ بزرگ رو دیوار تفکر آویزونش میکنم که بدونم کجاست......

گاهی بعضی از حرفای دل رو به یکی یواشی می گفتم ،اما فکر می کنم دیگه اونم گو شش انگاری بفهمی نفهمی غلط میگیره.....میدونی اسم این سکوت اجباریم را گذاشتم تنبه الغافلین!      بزار خودم را قبل از اینکه تنبههم کنه متذکر بشم.

 آخه می خواد بگه حرفای دلتو فقط باید من بدونم وبس ...برای همین هم یه موقع ها که  جمعه ها تو تاریکی شب عطر عاشقی مدهوشم میکنه و هوس درد دل با این صفحه رو پیدا میکنم؛ یهو در اوج حس غریبم همه می پره.....................بهمین سادگی...........به سادگی پرواز یک باد بادک...

آی

ادرکنی یا عشق

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۱شنبه ،۲۲/۱۱

مرغ مینای دلم

در فراق گل سرخ

می گرید.

Blessed are the flexible, for they shall not be bent out of shape.

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۲ش ن ب ه ۲۳/۱۱

ما دو چشم داریم برای دیدن و یک دهان برای گفتن که با خوردن ما در اشتراک است...

دلم

ازآنچه می بینم و توان گفتنش را ندارم  به فغان آمده.

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۳شنبه

People differ greatly in the amount of anxiety and worry they can stand: some can endure a great deal without being adversely affected, while others soon show signs of strain. You should observe yourself closely, so that you understand your own powers of endurance. By this means you will learn to divest yourself before any harm is done.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳۸٥ توسط عقیق

بسم الرب المنتهی...

گویند بر گوش کر نگفتن بهتر.

روی سخنم با انانی ست که هوای روشن فکری و مذهب گریزی یا ستیزی انچنان برشان داشته، که فراموش کرد ه اند در مقابل کائنات پشه ای هم نیستند،در واقع همه همین هستیم... سکوت زیادی در مقابل این چنین افراد شاید کمی کوتاهی باشد، هرچند که آنقدر مسئله روشن است ؛ اگر کسی طومار سیاهی شب دلش را در هم بپیچید دیگر ایراد از موتور مغزش می باشد. 

 اما

انسان اخلاق مدار می تواند تمامی بشر و یا جامعه انسانی محدوده خویش را بر قله کمال انسانی برساند. اخلاق زمانی به ثبوت میرسد و به عینیت بدل می شود که انسان به گرفتاری و مشکات بر خورد،در این وقت چگونگی عملکرد انسان متخلق به اخلاق،ریشه باورها و بنیاد اعتقادی خود را به ثبوت و ظهور می رساند.

 ذره ای از اوصاف انسان اخلاق مدار چنین است:

سیاه و سپید،مسلمان و غیره... شیعه و سنی... و هزاران  مدل دیگر، نوع  طایفه و قوم ،ملیت و ریشه  و .......دیگر برایش تفاوت نمی کند،او عادت به دید انسانی دارد...موجودی را در مقابل می بیند که دارای فضایل و کراماتی الهی است. و اگر کمی اهل تعقل و تفکر باشد می داند که این موجود که خود نیز از همان تبار است خلیفه و جانشین خداوند عزو جل در دنیا ست.اینان سمبل احترام به کرامات انسانی و باروهای بر تافته از ایمان و اراده الهی هستند.

اگر سلاح عقل در دست دارید به مصلحت بشر سخن می گویید، هر شخص صاحب فکر و آزاده چنین می اندیشد.

چون سالار و سرورمان حسین ابن علی (ع) که در راه  عمل به انسانیت  شهید گردید.

بگویید.

شما از چه و جهی می نگرید؟

 منتظرم...

اگر دین ندارید ،لااقل آزاده باشید.

گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی     چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی

یا ابا صالح ادرکنی

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

شنبه۱۴/۱۱

شنبه  را می آغازم

با چشمانی به سوی جمعهء.......

...

ادرکنا یا عشق

چون صبا با تن بیمار و دلی بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامات بروم

 ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۱ شنبه

آن را كه در هواي تو يك دم شكيب نيست
 با نامه ايش گر بنوازي غريب نيست
 امشب خيالت از تو به ما با صفاتر است
 چون دست او به گردن و دست رقيب نيست
اشك همين صفاي تو دارد ولي چه سود
 آينه ي تمام نماي حبيب نيست
 فرياد ها كه چون ني ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصيب نيست
سيلاب كوه و دره و هامون يكي كند
 در آستان عشق فراز و نشيب نيست
 آن برق را كه مي گذرد سرخوش از افق
پرواي آشيانه ي اين عندليب نيست

«شفیعی کدکنی»


۴شنبه

آنچنان این آسمان ابریست ،

که طوفان خواهد آمد...

 ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥ توسط عقیق

بسم رب الحسین

السلام علی المغسل بدم الجراح...

 

ااین شرح بی نهایت کز زلف یا رگفتند

شرحی ست از هزاران کندر عبارت امد

بالاتر از شورش و جوشش دلدادگی تو در قلب زمین ثبت نشد.این چنین که تو بودی و مظلومیت را شکل دادی هرگز کسی نبود...ان قطعه بهشتی از زمین که حماسه تو را با ناباوری مشاهده کرد با زبانی پر از فریاد خاموش هر روز این شگفتی را شهادت می دهد؛ 

  یا حسین...تو بودی و عشق و خون و غایت تسلیم و رضامندی...آن روز هندسه ارادت و عشق زاویه تاریخ را برای همیشه پر کردو خون از گلوی معجزه رخسار خورشید را رنگ داد و قاصد ثانیه ها به سجده اربابیت عاجزانه در گل دنیا ماند.........شقایق از تو ابرو گرفت...نرگس با تو فتح الفتوح کرد...و گونه نسترن های گلگون شرمسار اطاعت تو گردید.

 یا حسین..... نام مستآتر تو قفل زبان کهکشانی را گشود و زمزمه تمامی جویباران جاری داغ فراق لب و آب را تا ابد خواهند گریست...

یا حسین.... نام حَسینت بر هر دل که حک شد قباله دنیا را به ارادت تو پاره پاره کرد و شیدایی و شیفتگی را در نهایت بندگی اموخت...

.یا حسین...کیست که در مکتب تو تعلیم یافت و به تجلیل از آنچه هستی به تحلیل مردانگیت درس اموز نشد و این همه حماسه سرخ را با زبان و جان به عمل نیاورد......................براستی راه را رهنما تویی و شیوه ات اگر نبود حسین، حسین نمی شد.عَلم تو اگر افراشته است به سبب آنانیست که در عرض و طول تاریخ از تو تولی و تبری جسته اند.

 محبوب غم ناک من

جمعه ای دیگر با را به تحلیل عاشقی بيآغازیم و باز به غروبش زانوی فراق در بغل، اشک باز نیامدن هایت را از چشم انتظار می گریم...

میدانم تا کربلا و عاشورا چنین خوانده میشود، دل پر چاک زخمیت به آمدن رضایت نمی دهد که هجر را تو رو سفید کردی و نیامدی......

این الطالب و بدم المقتول بالکربُ البلا...

تصویر کربلا

از اینجا هم ببینید

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم

و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم

۹/بهمن

این چه آبیست که گرد پیکر پاره پاره ات  روان است و می گرید؟

تشنگی آب حکایت عجیبی است بر تمامی مردانگی!!!.

در جـنـگ هـاى قديم , علم نشانه بقا كيان لشكر است و تا زمانى كه پرچم لشكرى در اهتزاز است كيان لشكر باقى است و هنگامى كه پرچم سرنگون شود, لشكر شكست خورده محسوب مى شود به هـمـيـن جـهت هميشه پرچم به دست شجاع ترين افراد كه نسبت به مبنا و هدف جنگ عقيده اى راسخ دارند داده مى شود و به همين دليل در اكثر غزوات رسول خدا(ص ) چون بدر, احد, حنين و خيبر, پرچم اسلام دردست اميرالمؤمنين بود .
روز عـاشـورا در حـالـى كه تعدادى از برادران امام حسين (ص ) و اصحاب بزرگوارش در صحنه نـبـردحضور داشتند و هر كدام خود از زمره شجاعان به شمار مى رفتند, امام پرچم لشكرش را به دست عباس (ص ) داد, چرا كه او از هر جهت شايسته ترين فرد براى اين مقام بود .

یا ابوالفضل العباس

تو را به آن همه ابری که دلت جاریست       ببار بر من خشک ای همیشه بارانی

.......................................

و چنین بود این روز

....عاشورا.....

رسـول گـرامى اسلام (ص ) فرمود:

 به وسيله من آگاه شديد, با على راه يافتيد وهدايت شديد, نيكى ها به واسطه حسن به شما عطا شد, ولى سعادت وشقاوت شما با حسين است آگاه باشيد كه حسين يكى از درهاى بهشت است , هر كس با او دشمنى كنـد, خدابوى بهشت را بر او حرام مى كند.

آقای من گفتن از آنچه بودی و هستی سهل نیست .

آنروز در جــــــــام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب خیزران گل کرد خورشید

فریاد های خســـــــــته سر بر اوج می زد

وادی به وادی خون پاکان مــــــوج می زد

بی درد مردم بی خدا نامرد مردم

نا مرد مردم ..آ خدا.. نا مرد مردم

از پا حســــــــــــین افتاده ما بر پــای بودیم

زینب اســـــیری رفت و ما بر جــای بودیم

از دســــت ما بر ریگ بیابان نــــذر کردند

دست علمـــــــــــدار خدا را قـــــصر کردند

نوبـــــاوگان مصطفی را ســــــــــــر بریدند

مرغان بســـــــــــــتان خدا را ســــر بریدند

بی درد مردم بی خدا نامرد مردم

نا مرد مردم.. آآخدا.. نا مرد مردم

در برگ ریزان زهــــــــــرا ما برگ کردیم

زنجیر خواییدیم و صبر مــــــــــــرگ کردیم

چون بیوگان نــــــــــــنگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خــــــــــــــون تا قیامت ماند بر ما

بی درد مردم بی خدا نامرد مردم

نا مرد مردم.. آآخدا.. نا مرد مردم

۵۵۵۵۵

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پــــــــــروانه را در اضـــــــــــــطراب انداختی

در این غروب غمین آتش بار

نازنین معطر

شمعی برای تو٬
که دلگیرترین غروب عالم را در دیباجه دلت ثبت کردی؛
شمعی برای تو٬
که تمام غریبانه های دنیا در دلت گریست؛
شمعی برای تو ٬
که کبود آسمان شرمسار از روی نیلگونت ٬رخ در نقاب ابر کشید؛
شمعی برای تو
وبرای شام آخر .
شراره های دلم در ترانه اشک متبلور شده اند .
با من بگو ٬از پشت کدامین اسطوره تراویدی ؛
چگونه فقدان خورشید را تاب میآوری؟
با من بگو از نالهء گهواره خالی٬
                                 از رویای شیرین کودکانه٬
                                                           و از لالایی مادر٬

                                                     بگو از غربت کاروان و اشک ناقه

بگو از درد جگر سوز فراق

بگو

بگو، گوش تاریخ شنواست نازنینم                                               

....




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page