بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم ا...النور

یسبح الله ما فی السموات و ما فی الارض و هو العزیز و الحکیم.

به کجا امده ایم؟

با چه تکلیفی؟

الم نجعل الارض مهادا؟

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود

چو رسد تیر غمزه​ات همه قدها کمان شود

نازنین

امشب باز لطف بی نهایتت دامانم را گرفت و بر سر شانه ات یک دل سیر گریستم...

صدایش زنگ دارد،خش دارد... گرم و اندوه ناک است. هیچ اضافه نمی گوید،نمی داند، میدانم چه مشکلاتی دست و پاهای پو یایش رابسته...لب باز نمی کند. تنها میگوید خاله...دعایم کن نزدیک محرم است ؛دلم هواییست..... و صدایش بارانی ...گاه سماء عاشقانه کلامش دل رمیده را به تکاپو می کشاند، که این دل نو پا چه رقصی در سایه سار عشق می نماید...در مقابل آیینه شرمنده میشوم.. چقدر به سنگهای پیش پایمان بها میدهیم . بزرگ میشماریمشان! مردان خدا درد را به جان می خرند و در بازار عاشقی سر  و جان می دهند........تمام وجودش یک یا حسین است.

ن والقلم و مایسطرون....

مستی سلامت می​کند پنهان پیامت می​کند

آن کو دلش را برده​ای جان هم غلامت می​کند

ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را

مستی که هر دو دست را پابند دامت می​کند

ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان

حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می​کند

ای چاشنی هر لبی وی قبله هر مذهبی

مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می​کند

ای دل چه مستی و خوشی سلطانی و سلطان وشی

با این دماغ و سرکشی چون عشق رامت می​کند

آن کو ز خاکی جان کند او دود را کیوان کند

ای خاک تن وی دود دل بنگر کدامت می​کند

بستان ز شاه ساقیان سرمست شو چون باقیان

گر نیم مست ناقصی مست تمــــــــــامت می​کند

گاهی با تمام کلامی که در گلویت چنبره شده نمی تونی چیزی بگی...امشب از آن شبهاست که من با تمام حرفهایم نمی تونم بگم...تنها آزرده گی خاطری مانده و دستی خالی ! سید حسن نمی دانم در مقابل دردهایت چه بگویم... کاش  با یک گل بهار  می شد.....

ان یوم الفصل کان میقاتا...

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

شنبه

امروز ۳۰ دی ماه شد ۳۰ ذی الحج و ۲۰ ژزانویه

یعنی

۱۰/۳۰ شمسی

۱۲/۳۰ هجری

و

۱/۲۰ میلادی

به همین راحتی عمر گرانمایه گذشت. مدتهاست درب گفتار بروم بسته شده اونم بدلیل اینه که باید شدیدا بیاموزم و سلولهای تشنه وجودمو سیراب کنم.

اگر دوست دارین با یه اندیشمند جوان آشنا بشین برین  اینجا

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست   

  تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق

   ۵ ۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۱/بهمن...۱/محرم

ان القتل الحسین حرارة فی القلوب المومنین لا تبرد ابدا...

با شکیبایی قرین باد اشتیاقت

روز و شب

ای دل غمگین

که می دانم کسی درام هنوز...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥ توسط عقیق

هو الحق

با هيچ کس نشانی زان دلستان نديدم    

 يا من خبر نـــدارم، يا او نشان نــــدارد    

گاهی احساس می کنم یک اقیانوس بیگانی را چون شوکرانی تلخ می آشامم...و گاه اندر این اقیانوس بی کران غرق و مبهوتم...دوست داشتم تا ابد سر بر شانه ات گذارده این کوچکی و بی ادراکیم را بگریم...چه بگویم که شده ام یک گلوله بغض فرو خورده، دیگر عادیست این فرو خوردن...آخر چه با وقار به این همه کوچکیم می نگری و دم بر نمی آوری...دلم می خواهد فریادی از ته جانم بر کشم و خود را د رآغوش بی همتایت رهاکنم...  بازی میکنی و قانون بازی را با مهارت می آموزی...باز این بی صبر بی تحمل که من باشم نق می زند... چقدر این کلمات عاجزند که نمی توانم آنچه را می خواهم بگویم... و شاید این هم از شروط بازی باشد...!امشب ستاره ها در دل آسمان این شهر بی شکل از غصه ء قصه های نا گفته، رنگ باخته اند...و نوایی نیست تا در نی جان بدمد و کوفته گی ذهنی مرا درمانی باشد...تنها چیزی که این روزها می فهمم سکوت با حجم سنگین همهمه است...انگار این آسمان سر بارش ندارد...نازنین دلم برف می خواهد تا شاید دمی فراموش کنم که این شهر رنگی برا ی دوست داشتن ندارد...!

Solitude Art Print by David Winston

۵۵۵۵۵۵۵۵۵

از چنبره قامتش نمی شد فهمید چه در سر دارد و نه حتی از عمق غروب چشمانش...!تنها می دانم که بیست و ششم می شوند بیست و شش ساله!بهانه می خواستم تا از او بگویم،بهانه ای چون در همین چند قدمی می شود بیست و شش ساله....

 گفت:

بنویس

 برای تو که هرگز نخواهی خواندم!

آنچه می پنداشتم همه در میان آن دسته گل نرگس با رزهای صورتی جا ماند ...دسته گلی به مناسبت میلاد...و زمستان من اینگونه بود که تغییر چهره داد و ماندگار شد،و آدمک برفیم برای همیشه در پس یک خاطره ایستاد و یخ بست..

گفت:

در آغاز فصلی سرد یافتم که چقدر تنهایم و با دست و پای عقل باید به جنگ زندگی می رفتم ! اما ساده تر از تدبیر بودم و نمیدانم چرا همیشه دستی بر دهانم فرود می آمد و حرف را در دلم دفن میکرد و آهسته آهسته فهمیدم که دست تقدیر از من توانا تر است یا که من خود را سریع تسلیم کرده بودم. جنگیدن جز تشنج برایم نداشت..دخترک رویایی بهترین حربه را در بی حربه گی میدید و دستهایش اگرچه در پنهان به نشانه تسلیم بالا بود اما سگرمه های درهمش با آنچه می دید می جنگید .

 گفت:

اگر آن روزها می دانستم بیست وشش یعنی چه برایم سخت بود...کودک هیچ گاه این ارقام را باور نمیکند تا که بر سرش خراب شود...اما امروز که چیزی به مرز ۲۶ نمانده نمی دانم چگونه گذشت که هنوز دوست دارم در جلوی درب خانه بنشینم و غروب را بر فراز آسمان بنگرم...هنوز دوست دارم با ستاره های تابستانم بخوابم و یا در انبوهی برفها چهره اش را که می خندید بنگرم...هنوز آسمان دلم کودکیم را انعکاس میدهد... با تمام سیاه و سپپد هایی که دیدم ،دلم نمی خواهد این بیست و شش سال دوباره تکرار شود پیش برویم تا کجاببینم به.....

گفت:

دوست داشتم حد اقل در دلش مرا همینطور که هستم می دید دلم برایش می سوزد نا اگاهی های ما بد جور ما را از آنچه داریم دور میکند،خوب بود و هست اگر غرور دست از سرش برمی داشت...نه دلم برای خودم نمی سوزد ...آخر شاید می باید این راه را این گونه می آمدم تنها برای فرصتهای سوحته ام دلم آتش می گیرد...اما شاکرم زیرا زیبایی های بسیاری را دردل سیاهی ها و سپیدی ها دیدم که هر کس توان دیدش را ندراد............... بی قراری من از آن خوابیست که دیدی...مهربان باش،با من نه، با خودت...زندگی کوتاه است . مادر بزرگ می گفت آه و دمیست...من او را ندیدم اما به تو می گویم بگذار دستان این برگ گل آنقدر از محبتت پر شود که زمان نبودت هنوز سیراب باشد...........

گقت:

هنوز حرفهایی باقیست اما آنقدر رویش را خاک گرفته که عتیقه شده اند،من باستان شناس نیستم که از زیر خروار ها خاک حرفها را بیرون بکشم و بر سرش بریزم ! آخر اصلا چه سودی دارد که با نیش تیشه دیروز امروزی که لرزان و ترسان از پنجره ما ن سر کشیده زخمی کنیم به اندازه کافی گاهی با نیش اخمهایت روزهایم زخمی می شوند...

گفت:

برف امد . کمی دلم آرام گرفت....من عاشق برفم...پس دیگر هیچ.........!!

۵۵۵۵۵۵۵۵۵

حرفهایش گاهی بوی عطر گل یخ میدهد...

 عشقبازی کار بازی نيست ای دل سر بباز    

زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

ادرکنا یا عشق

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

۲۶/دی

        بر نیـــــــــامد از تمـــــنای لبت کامم هنوز       

 بر امیـــــــــد جام لعلت دردی آشامم هنوز

   روز اول رفــــــــــت و نــیـــم در سر زلفین تو       تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز

  ساقیا یک جــرعه ده زان آب آتشگون که من

 در میان پخــــــــــــتگان عشق او خامم هنوز

     از خطا گفتم شبی مـــوی تو را مشک ختن     می زند هر لحظه تیـــغی مو بر اندامم هنوز

    پرتو روی تــــــــو تا در خــــــــلوتم دید آفتاب  

   می رودچون سایه هـــر دم بر در بامم هنوز

     نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو     اهل دل رابوی جـــــان می آید از نامم هنوز

        در ازل داده ست ما را ســـــاقی ِ لعل ِلبت     

   جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

     ای که گفتی جـــان بده تا باشدت آرام جان      جان به غمهایش سپردم نیست ارامم هنوز

       در قلـــم آورد حافظ قـــــــــصه لعـــل لبش  

      آب حیـــــوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز

الهی چگونه از جرم نادیده گرفتن این همه لطف و برکت مهر تو،ازما میگذری؟

یا الرحم الراحمین




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا مقتدر

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

مگر یک دم بر آسایم ز دنیا و شر وشورش

ای چینی بند زن ! دل شکسته بند میزنی؟

بازی گنجشکها در میان شاخه های عریان درخت گردو و شاخه های افتاده درختی که شاخه هایش توان بر خاستن و مبارزه با جاذبه را ندارد زیبا و سرشار از هدفمندی و آرزو بود ..اگر چه دلم سخت سنگین بود اما برای دمی، آسایش خاطر را زورکی مي آورد....چشمانم بدنبال شیطنت هایشان می چرخید و نگاهش در من بدنبال دلیل ژرف دلتنگی بود.............................هر ضربه ای زخمه ای......گاه از دست این همه وفا داری در خودم به ستوه میآیم. چه آسان از پناه گاهت بر روی گونه بی مهابا می غلتی ! رنگ این گرفتگی مرکب با رنگ دل گرفتگی شما یان متفاوت است گاه آرزوی ساده بودن می کنم!!!

 گاه طعم تلخی دارد مادر بودن،نازنین....کاش دستان ما به درو  ِ گل سرخ مامور نبود و اندوه مرگ یک لاله را هرگز تجربه نمی کردیم...و یا سقوط شاپرکی که پرواز را فراموش کرده بود....چگونه می توان از دامهای پنهان آگاهت کرد...چگونه خود بر سر راهمان هزار دام می افکنیم! دلم نمی خواهد هرگز این طعم، این چنین کامت را تلخ کند...هرگز...

 کفرم می گیرد از این همه گستاخی روزگار..................................................................................................!

این جمعه نیز می گذرد؛

...من در هوای دلتنگی خود،

 اما یاد تو هر لحظه در ضربان بودنم جاریست...

ادرکنا یا عشق!

چه بسيار
كه در يك قدمي
 همه چيز خراب مي شود
 و تحقق آرزويي
يكسر سراب
 چه بسيار نهال شوقي
 به يك صاعقه
خاكستر مي شود
 و اميد ثمري
 نقش بر آب
 اما
 زندگي
 اين عريان ترين
همواره
دستان ما را مي طلبد
تا در تابش نور
 به رديف شمعداني ها
 پرده را كنار زنيم

 و برای چینه منتظر کبوتران

دانه بپاشیم

(ناهید عباسی)

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

همسفرم از عمق چشمانت صداقت پیداست

اما این همه عطوفت در زمستانی چنین تا به کی می پاید؟

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری

می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش!

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

ولایت علی ابن علی طالب حصنی ،فمن دخل حصنی امن من عذابی.

واقعه غديرحادثه اى تاريخى نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود. غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكايت مى كند. غدير نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلايه داران امامتاست.
آرى غدير يك سرزمين نيست،چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب.

پيامبر به انحاء مختلف به همه اعلان كرده بود كه علي‌(ع‌) ياور خاص ايشان است و انتخاب علي به‌عنوان جانشين در كودكي عملي خرافه نبوده است, زيرا عمل علي‌(ع‌) مبتني بر تعقل و تدبر بوده وهيچگونه رفتاري مبتني بر احساسات و بدون شناخت نبوده است‌. آن كودكي كه در يوم‌الانذار در مقابل‌پهلوانان و ثروتمندان قريش به ياري پيامبر برخاست و آنان پيامبر و علي را به تمسخر گفته بودند, اكنون‌جواني برومند بود كه پهلوانان قريش را كه در كفر و بت‌پرستي, عناد و لجاج داشتند از دم تيغ گذرانده‌بود و اكنون به عنوان داماد پيامبر, برادر پيامبر مهم‌ترينفرمانده در سخت‌ترين جنگها و جانشين‌پيامبر در مدينه, در نبود پيامبر, جانشين او بود و مهم‌ترين رسول پيامبر در بسياري از امور بود. خورشيدعمر پيامبر نيز رو به افول نهاده بود كه «مَا مُحمدٌ الَّا رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسُل‌(80)» او پيامبري بودكه قبل از او نيز پيامبران فراواني آمده و از دنيا رفته بودند, او آخرين سفر حج را به جاي آورد, آخرين‌آيه‌ها بر او نازل شد, نداي امين وحي «يَا اَيها الرَسول بَلِّغ مَا اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبك(81)» پيامبر را در بيابان‌حجاز در محدوده غير خم متوقف كرد. پيامبر آخرين رسالت خود را بايد انجام مي‌داد, اين رسالت‌چيزي نبود مگر آخرين معرفي علي‌(ع‌) به مردم و تعهد گرفتن از مردم بر وفاداري به علي, در غديرخم, كه بركه آبي بود براي استفاده كاروانيان‌; پيامبر همه حاجيان را جمع كرد, جمعي نيز از غديرگذشته بودند كه آنها را نيز فراخواندند.

الحمدولله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن علی طالب (َ)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥ توسط عقیق

یا اجودَ من اَعطی

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچيد  

   در رهگذار باد نگهبان لاله بود

سلام همسایهء آسمونی

ای نفست هم نفس بی کَسان

جز تو کسی نیست کَس بی کَسان

 نمی پرسم کجایی، امروز سرگردان نیستم...آن رملها، آن کوه پر رمز و راز،آن درختان  امروز بر تو سلام می گویند.

آقای من سلام

آقای آفتاب

مولای نور

سلام

نمیدانم  در این روز آن رملهای آشفته احوال  چگونه زیر پای عابدان دوام می آورند با دیدن تو طوفان به پا نمیکنند و هلهله نمی کشند ! و جبل الرحمه چگونه سکوت می کند و خاموش به تماشایت می نشیند...

مولای خیمه نشین

ای که در میان این همه دیروز و امروز و فردا نا پیدایی، تنها  امروز میدانیم  که کجایی! 

امروز جمعه است و عرفه، دیگر بس است این همه غیب خورده ای.شمارگان جمعه هایم سرشار از عطر مرموز توست...چهل و یکمنش شد عرفه......!

بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دلتنگ سکوت پر غوغای عرفاتم...در پس هر سنگی عبدی و عبادتی  زجه ای و ناله ای به گوش می آید در شولایی سپید پیچیده در پیله شرم ،در بطن تاریکی شب پناه میگیرند...سر بر آستان جانان بی واسطه می سایند و اعتراف به قصور در بندگی...طاعت می طلبند و اطاعت... و با طلوع صبح سبک بال در این بیابان می خرامند و اینجا ست که از هبوط خویش آگاه می شوند...اینجاست که در میکده مستی گشاده میشود و باده خورد دستان تو میگردند...

آوارگی را می اموزی و طلب را، به معرفت رسیدن آوارگی می طلبد، باید از مبدآ بیآ غاری....

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

نرگسی عزیز ما  دربستر بیماریست وبرای شفای عاجلش دعا بفرمایید دوستان.

یا من اسمهُ دواء و ذکرُه شفا...

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

سلام آسمانیم

راست می گفت که گفت:

لا یمکن الفرار و من حکومتک...

پس تکلیفمان چیست؟

به جز تو روی به که  آرم ؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page