بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

هوالسميع

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت

زلف شمشاد قدی،ساعد سيم اندامی

مرا از تو طلب پايان نيابد، و دست کشيدن از دامانت نتوانم..برای اين که صدای نا مطلوبم نشنوی پس مرا مطلوب ده تا سکوت کنم....خسته ام از خويشتن و به مدد فيض تو اميدوار، ای نازنين نازک خيال من....آيا پشت اين سياهی روشنايی باقيست؟؟؟ روز رفت شب آمد و هيچ خبری نشد و انگار نخواهد شد تا دلها پريشانتر و جانها به لب آيد...ستاره ها دميدند وروی ماه تو پنهان از ديده گان نا بينای ما...ديشب ماه تمام بود زيبا و من که به طلب ديدارش در ميان ديوار ها راه می جويم گرفتار رنگ پريده اش و وای از  که دلی رنگ به روی ندارد...در آسمان می رفت و می نگريست و انگار در پرتو هاله اش اشکهايش بر دامان آسمان می چکيد ،ميدانست امروز نيز می گذرد و تو نمی آيی....راستی آن گلهای بنفش خوشه انگوری ديوار ها را زيبا کرده اند اما.....چه بگويم که تو خود ندانی!!!

¤¤¤¤¤¤

از هرچه بگدريم سخن دوست خوشتر است

ميلاد پيامبر رحمت حضرت محمد بن عبدالله(ص) بر تمامی حق جويان مهر پويان مبارک.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥ توسط عقیق

 هو المطلوب

اليس صبح بالقريب!

 

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندليب شيدا را!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هر باز نسيمی از کويت می وزد دلم می خواهد چون ابری سياه بگريم و ببارم تا بميرم.

ای دو سه  کوچه ز ما دورتر...نغمه تو از همه پر شورتر......

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

در وسعت تو کلام بی معناست...اشک بی بهاست..من و من ها بی قواره ايم...اين سی دو حرف هم طاقت از تو گفتن ندارند که دل صد پاره هنوز از فراقت ديوانه است.کاش ميشد فرياد اين دل بی قرار را نوشت....دلم ميخواست میتونستم راحت بهت بگم و......

مهربان بيا

نه برای قلب شکسته ام

برای دستهای گداخته از ستم

برای چشمهای خونين از ظلم

برای آنانی که خوبند وتو را می طلبند.

چند سال شد؟ ستاره ها را به اندازه خوبيهايت بشمارم می آيی؟

يا نه به اندازه ستاره ها از خطا های بی شمارم بکاهم می آيی؟

مهربان بيا

¤¤¤¤¤




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥ توسط عقیق

هوالطيف

 شروع ربيع و جمعه و باز ترفند های بی شمارت ،اين بار دل کندن از تو از هر بار سخت تر  بود.بغضم را اين بار پايانی نبود و هرچه اشک تراويد دل آرام نگرفت که هر بار زخم ها عميقتر گشت... چگونه اين اه جگر سوز آتشش خاموش نمی گردد...چه بگويم...هيچ... شاد باش و مگذار شياطين شاديت را سياه کنند و دلت را بيازارند...امروز زيباست در چشمانی که همواره رنگ غروبند،اگر دستان حسادت خرمن اميد را با خشم درو نکند.

¤¤¤¤¤¤¤

عشق است آتش و  خون

داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن

کی می توان صبوری

کی می توان نرفتن،

                    گيرم پری نباشد

گيرم که سوختيمُ خاکستری نباشد

با دوست عشق زيباست با يار بی قراری

از دوست درد مانده ،از يار يادگاری

گفتی از روز سفر

               گفتم از من مگذر

مجنون...

         ليلی...

              رفتی بی بال وپر..............

                (اهورا ايمان)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

آرامم

قرارم

بيا

می ترسم ديگر طاقتی نماند.

بی تو

زمين التيام نمی يابد

ابر و ابر

باد و باد

طوفان

نور آفتاب

ادرکنا يا عشق.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

ديدی چه شد؟

اينها حجتی است ميانه ما!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥ توسط عقیق

بی خبران از غمت ،بی خبران عالمند.....

اولين جمعه آمد

و شمارشی آغازيد

ای دو سه کوچه ز ما دورتر....

اين سال با اربعين شروع شد با عدد معرفت...

الهی اعرفنی حجتک....

ای زليخا دست از دامان يوسف باز دار.....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

  شايدمی آيی بی صدا

دلم برایت تنگ شده...

چند وقت پيش صدايی رو لحظه ای صدای تو انگاشتم

گفته بودی يه روزی از همين روزها بايد بری و وقت کمه

 

ثانيه هايم ايستاده اند در انتظار اشارتی.

برای خوب بودن فرصتی نيست.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نازنين

راست ميگفت که من دلم با هيچ چيز خوش نمی شود،آخر وقتی دل ميکنی سخت ميتوانی دل بند کنی...کريستال که می شکند صد پاره ميشود...و چسباندنش ولو برای لحظه ای محال است...وقتی  می شکستی حواست نبود که نمی توانی باز بسازيش..ميدانم هيچ اشتياقی هم برای چسباندنش نداری زيرا ميدانی تغييری نخواهد کرد.....من هميشه تا زنده ام همين خواهم بود ...چه در طوفان...چه در آرامش...چه........فقط گاهی نفسم تنگ ميشود و بدنبال هوايی پاک ميگرم برای نفس گيری..........

وصبر

ان الله مع الصابرين.

صبر تا مر..............................

 گفتی من اين نوايم وتو ان...اين نوا مرا در سايه اش نگاه ميدارد....




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥ توسط عقیق

هوالمحبوب.

سلام همسايه آسمونی!

براستی صلت کدام قصيده ای غزل؟

کچايی؟

خوش آن آوره گی که پايانش تو باشی!

ادرکنی يا عشق!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page