بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

هوالمطلوب

دوست دارم با تو سخن بگويم از خودم، از خودِ خودم نه از منی که اينجا ساخته شد و من نمی شناسمش!!!!!

نميدانم کجای اين دنيای نامرديها بود که دلم جا ماند!

 شايد ان روز گرم تابستان در جوب پر آب ِ آن کوچه باريک دردزاشيب در ميان آب افتاد و گم شد!!!

 نميدانم شايد در آن زمستان وفتی پای بر برفها ميکوبيدی دل من زير پای تو در ميان برف ها له شد و گم شد!!

شايد در آن روزهای بی خيالی در دستان آن پسرک دست فروش دلم گير کرد و جا ماند....او دستانش سياه بود و چشمانش سير و چه طبع بلندی داشت!!!

و يا ان روز که باران بهاری تند می باريد با صاعقه ای دلم آتش گرفت و هنوز نيز می سوزد.....

نه دلم در قوطی رنگهايم ماند...در ميان اسکيس ها و طرح های نا تمام....در ميان همان دفتری که برگهايش را چون نميتوانستی بخوانی، پاره کردی...دلم جا ماند چون نتوانستی حصار محکمش را کليدی باشی و ماند در هم آنجا که بوی عطر ياس ميداد..در کوچه هايی با ديوار های آجری و خانه هايی که آسمان را پنهان نمی کردند و ياسها با شهامت از ديوارها شان بالا میرفتند... هم آنجا که آبشار طلايی چتری بود برای بعد از ظهر داغ تابستان......

دل من زير آوار ديوارهای آجری ماند...

آخر تاب ديدن گرانيت های سبز را که بر سينه ديوارهای بلند کوبيده شده را ندارد... که آفتابم را از من دزديدند....و ما را در رنگ های نيرنگ اين دنيای ناشناخته غرق کردند......چشمانم در هر پس کوچه ای بدنبال خانه هايست که خرمالو هايش را گنجشکان نوک زده اند و حيا طشان بوی روزگار قديم را ميدهد و مدرنيته را نمی فهمد....ديوارش آجريست و تکبر سنگ را هرگز نمی پذيرد............دلم کجاست؟؟؟

 

راستی تو ميدانی دلم کجا جا ماند که ديگر دل نشد؟!!!!!!!؟

بقول الفم و:

«جوری زندگی کنيم که از آينه خجالت نکشيم»




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

هو المحبوب

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع

ماه در آسمان بود ..کامل ..و غبار اندوه صورتش را پوشانده بود...نسيمی ميوزیدقطره اشکی از چشمان آفتاب چکيد. چکاوکی در غروب  دشت تشنه باران، غزل عطش ابر را ميخواند.چه سود؟؟؟چه بايد گفت؟تا که در ابهام ادراک روزنه کوچک روشنی  باشی!بايد سرد شد؟!يابايد گداخت؟تصوير پوسيدن،صدای شکستن، به حادثه ای ميمانيم عادی و بی هيجان...صامت و ساکت...در برخورد های سهمگين و در اين هم همهمهء خاموش تو را ميجويم..

مهربون... وقت کمه...... کمکم کن ...نزار اينجا بمونم تا .....

چون چمدانها ی بسته....در انتظار سفرم ...

گردش دوار زمين از سرگيجه بی سامانی ست .

 وتو،کجايی؟؟

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهانسوزي نه خامي بيغمي




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق

ميلاد امام رئوف ،ابالحسن علی بن موسی الرضا مبارک
 
 
 
واسه اون گنبد زرين
پشت كوه های خراسون مرقد پاكتو ديدن
واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ايوون
واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می گردن
    واسه آدمای مغموم كه ميان دخيل می بندن
واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه 
         اگه دستم به ضريحت برسه واسم يه خوابه
واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله
    واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله
دل من تنگه ميدونی 
    كاشكی قابلم بدونی
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگيرم
      يا كه از تربت پاكت مثل ياسا بو بگيرم
واسه اون اوج شكفتن توی عالم زيارت
   واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بی نهايت
واسه اون كفشا كه مردم روی پله در ميارن 
  واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو می زارن
واسه اون ساحت پاكی كه درش هميشه بازه
      واسه دستای نيازی كه به سوی تو درازه
دل من تنگه می دونی
   كاشكی قابلم بدونی
..................
.......



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق

الهی!

حاضری چه جويم؟

ناظری چه گويم؟

هر که خواست، غمِ او از دل ما برخواست،

ما را غم ِ ان است که:

او نمی توان خواست!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 يا لطيف

من که خواهم که ننوشم بجز از رواق خم

چه کنم گر سخن پیـــــــــر مفان ننيوشم

......

 باز بهانه ای برای چشمان خجلت زده ام تا راوي ِ سوزش دلم در گنگی فا صله ها باشندو شب پوشش و پناه من.

 يگانهء من

 تو را می خوانم با اشتياق ،

تو را به زبان اشتياق ِ کوير ِ تشنه باران...

تو را از حنجر پرندگان بی قرار ثنا گو...

 تو را به زبان بادهای تسبح گو می خوانم....تو را به زبان هرچه هست که هرچه هست تسبیح گوی توست نازنين

معبودم 

 زخم خوردگان زمين،شب آوراگان بی تن پوش زمين

استخوان در گلو ،شکسته و خسته

در منيء تبعيد  در انتظار آفتاب برای رجم شياطينند...

نازنين جمعه ها

تمام ابرهای عالم

سينهء آسمان را پوشيده اند

تا بغض فراق خود را در دل ما بگريند...

نازنين

لمس تو ،چو لمس هواست..با پنچه احساس توان لمس تو نيست،تو را با دل رسوا بايد لمس کرد و بوئيد. دلم چو نيلوفری بر پيکره حواست می پيچد تا ز هستی تو ،توانی برای بودن يابد و پيچان بی قرار سر ز پشت ديوار فراقت بدر آورد.

 «کاش اين فاصله را کم بکنی،محنت غافله را کم بکني»

«ای زليخا دست از دامان يوسف باز دار»

«تا صبا پيراهنش را سوی کنعان آورد»

.......................................

ستاره ها نهفته، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گريه با من

هوای گريه با من

...........

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 به نام نامينت نازنين

توکه یک گوشه نگاهت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد!

دستهايت را مطلبمم برای مهر خاموشی نهادن بر لبانم و تاب آوردن دراين بيغوله نا آرام چگونه کلام بی معنی و پوچ نادانی، رمق از دست و پايم ربوده است چگونه ضعف احاطه ام کرده؟....اين گونه است بر کسی که تو را ميطلبد؟؟؟؟

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق

نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی

 

روز روز توست که با اشک آغاز شد...وعده من با تو در  فضای نا معلوم ،اما محسوس و کشش بی اراده ام بسوی تو؛ ميگويند آنچه معلوم است ديگر حاجتی بی بيان ندارد...دلتنگی های من روز به روز افزايش ميابد و روز به روز اين گره کورتر ميگردد....چگونه میپسنديم؟....بغض گشوده نمی شود... نازنين...... و اين اشکها آتش دلم را فرو نمی نشاند......و جمعه ات...وعده ديدار...اما نيامدی...نيامدی.....

دلم رفت و نديـــدم روی دلدار

فغان از اين تطاول آه از اين زجر




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام، همسايه ءنازنين!

تا دلی آتش نگيرد حرف جان سوزی نگويد

حال ما خواهی اگر، گفتهء ما جستجو کن

باز چهار شنبه شد!

چندين سالِ چهارشنبه ها منو ياد آن روز چهارشنبه می ندازه..ظهری تابستانی در نياوران روبروی آسايشگاه......نميدانم چرا آنروز با خودم گفتم قرار من با خودم هر چهارشنبه همين موقع يادم نره...اين لحظه...اين موقع رو.....

الهم اعطنی فی الربعاء اربعا..................

!!چه بگويم از اين همه هجوم درد که بر پيکره ات چون تازيانه فرود می آيد متعجبم!!

تو خيابون راه ميرم تو کوچه ها که ديگه بيگانه شدن، بوی خوب خاکِ من ديگه نيست !...مردمی در حرکت ،در راه ،در کار، در بيکاری و در هزاران افکار متفاوت و متغير...تضاد های ديوانه کننده مشکلات و سهل انگاری های پيوسته....و بيگانه گی با هر آنچه ارزش و قيمت داشت...بافت جامعه ما تغيير کرده و چيزی شده نا شبيه به جوامع موجود در دنيا...نميدانم آنچه را ميبينم بايد باور کنم يا آنچه را می شنوم و يا آنچه را از ته دل حس ميکنم!!...در دناکست...

..................

دستان کوچکت پراز از نقش زندگيست..وقتی چشمانم بر صورتت نازنينت قفل ميشود فراموش ميکنم که چه بايد بکنم و چه تصميمی بايد بگيرم..........اين روزها  گاه سفری به دورهای خودم دارم....ميگويم و ميگويم و باز به همان نتيجه کذايی ميرسم که انگار بايد به اين راه می آمدم و بايد چنين ميشد.....چقدر خوب است که راحت ميشود از همه چيز روی گرداند آرزويی نداشت ،از تشريفات دست پا گير از تجمل و زندگی های کليشه ای ، از رفاه های بی پايه ....چقدر خوب است که نميتوانی مرا بفريبی  اگر چه زيبايی و خواستنی ،دنيا .. چقدر راحت ميشود دوبار بر سويی ننگری و خودت را به بيراهه نديدن بزنی و سامت بود و تنها چون اسب عصاری يه سوی نگريست و رفتتتتتتتتتتتتتتت...............................

باز به تو مينگرم...دستان کوچکت که سرزمين برکتند را به زير بالشت گذارده ای و چه آرام خوابيده ای..ديگر امشب سر مرا با حرفهايت گيج نکردی و زودتر از من خوابت برد.........سوالهايت...و بازگشتت به بهشت کوچک من که برايت رويايست!!!

..........................

 

اين همه درد را که ديدگان ميبيند،چگونه ميشود نوشت چگونه ميشود سرود..... چگ.نه ميتوان از غوغای دل گفت ؟!! آيا شنونده ای هست؟ .............

نازنين بيا

شايد بيايی التيامی بر زخمهای دل نهی و بگوييم ديگر عدالت رشد خواهد کرد و جانهای بيدار بذر نيکی خواهند کاشت اگرچه اگرچه خونها بايد ببارد و جانها درو شود.....

طاير گشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در اين دامگه حادثه چون افتادم

 

زنبورها

با بالهای زرد خورشيد

در عالم گلها،سفر آغاز کردند

آنجا که آرامش بساط روشنی داشت

آنجا که آسايش کلام راستين بود

آنها سفر کردندآرامش گرفتند

اما دل من

اين سرود آسمانی

بالاتر از آرامش،آهنگی دگر داشت

تکرارها، در سايهء او رنگ مباخت!!

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page