بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت

........

من مرگ نور را باور نمی کنم!

و مرگ عشق های قديمی را!

مرگ گل هميشه بهار که می شکفت

در قلبهای ملتهب ما، مانند ذره،ذرهء مشتاق

پرواز را به جانب خورشيد آغاز کرده بودم

با اين بال شکسته،تا آشيان نور پرواز کرده بودم

من با چه شور و شوق

تصوير جاودانهء آن عشق پاک را،در خويش داشتم!

اينک منم

نشسته به ويرانسرای غم

اينک منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان دير پا..

من را نشانده اند،

من را به قعر درهء بی نام بی نشان

با سر کشانده اند

اينک منم نشسته به ويرانسرای غم

اينک منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان ديرپا

من را نشاندهاند

من را به قعر درهی بینام و بینشان

با سر کشاندهاند

بر دست و پای من

زنجير، کندنيست

اما درون سينهی من

زخمیست در نهان

شعری؟

نه،

آتشیست

اين ناسروده در دلم

اين موج اضطراب

من ماندهام زپا

ولی آن دورها هنوز

نوریست

شعلهایست

خورشيد روشنیست

که، میخواندم مدام

اينجا درون سينهی من زخم کهنهایست

که میکاهدم مدام

با رشک نوبهار بگوييد

زين قعر دره مانده خبر دارد

يا روز و روزگاری

بر عاشق شکسته گذر دارد؟»  

 (حميد مصدق)

شعر های مصدق  در تمامی بافت وجودم جای دارد.

 

     

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ آبان ۱۳۸٤ توسط عقیق

بسم ِ تو 

گريه آبی به رخ سوختگان باز آورد

ناله فريادرس عاشق مسکين آمد

اينجا با تمام وسعتش کوچک است،هوايی نيست،

تاره گيها با آفتاب نيز بیگانه گرديدم.واژه ها ديگر گويای احساسم نيستند.

و همچنان افکارم در سلولهای انفرادی ذهنم ته نشين ميشوند.

شايد که صبح شود

شايد آفتاب بتابد

شايد که ابرهای سياه نبارند

دل تاريک من همچنان تا تو بيايی ابری و بارانيست.

ببين دستانم خالی،ظرفم کوچک،بضاعتم ضعيف....

نازنين از باد صبا تا که سراغت گيرم....

ميدانی دلم تنگ است به فريادش رس!

و.....هيچ 

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگين کن  
  
 وان گهش مست و خراب از سر بازار بيار



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ آبان ۱۳۸٤ توسط عقیق

هوالمحبوب

پنجره ها به کدام سو گشوده می شوند!

اين قابهای کهنه کدورت که با خورشيد نا مانوس گرديدند

تنها و سخت ايستاده اند

روبه جنوب ...شرق..غرب...شمال...

آفتاب راهی به روزنه های شمالی نميتواند بيابد...

از قاب خسته پنجره عابران تنها عابران سامتند،

 راه ميروند و مينگرند

غوغای دلشان را پنجره ها نمی بينند

زخمهايی که در خطوط چهره ها نقش گرفته را نمی بينند

 دستان خالی پنهان در جيبهای خالی!!!!!

تاول های انديشه های بر باد رفته شان را نيز!

پنجره انعکاس بی تابی هارا نشان نميدهد!!!!!!

دمی تامل کن...

خورشيدی ديگر بايد آفريد..

بازالفبای سرگردانی ها را 

در دل ديوارهای کاهگلی به خاک می سپاريم

 و بوی نم باران را بر سينه ديوار به ياد می آوريم.

از قاب کهنه انديشه يک پنجره

که عابر کوچه اش را روزی

در ميان ابرهای سياه کدورت

گم کرد ،

تا فرياد ها ازفراز پرچين های ياس

همه و همه

هنوز اصالت چوبين پنجره ای را که صورت تو را قاب ميگرفت ياد ميکنند

 و برای زوال بکرترين دلهای زنگاری ميگريند...

هنوز کتاب هايم بوی روزهای دور را ميدهند

روزهايی که صداقت آشکارترين پنهان بود

و چشمانی  به رنگ غروب غمناک پاييز 

 از دريچه ديد يک پنجره عاشق شد.

و همچنان عاشق ماند تا روزی که نميدانم هايش را

پاسخی يابد.

دلم هوايی تازه ميخواهد

تا با تنفسی عميق

ريه های مسموم، اکسيژن را تجربه کنند!! 

<< بارون رحمتت می باره نازنين ،اما اين هوا خيلی دلگيره!!!دلم برای کسی تنگ است که...هيچی>>

 

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤ توسط عقیق

..............................دلم زنرگس ساقی امان نخواست به جان

چرا که شيوه آن ترک دل سيه دانست..............................

نازنينم سلام

نميدونم تاوان عاشقی چگونه بايد داد..به بی زبانی و يا به دردمندی! به هر کدام که اين تاوان بپردازی چون خواست اوست حکمتی بی نهايت دارد....جمعه گذشت و من بی نسيب ماندم...عيدانه جمعه شما مبارک...اميد که حضرت دوست تا عيدی ديگر پايدارتان بدارد..

دلم برای يه دوست يه همدم روزهای تنهايی گرفته...نميدونم اين نازنين يار ما به چه ترفند هايی امتحان ميکنه...

درياست مجلس او درياب وقت و درياب

هان ای زيان رسيده وقت تجارت امد

شيرين تر از جان،نميتوانم بپذيرم که اين چنين معامله با هوشمندان بی حکمت باشد..پس درد زتوست و درمان نيز زتو..اميد به مهر و شفقت توست که ما را زنده نگه ميدارد!

التماس دعا




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤ توسط عقیق

 سلام همسايهء .......

آن شد که بار منت ملاح بر دمی

گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است

 

بگویم؟

نازنين...می گريزم،می کشانيم!!!

می مانم،می ازآريم!!!

جان درازی تو بادا که يقين می‌دانم  
   در کمان ناوک مژگان تو بی چيزی نيست


بگو !

و بگو،بگو...باز بگو....وکليد را کليد را ز اين گريزهای بی شتابم  مگير...رمز گشايی کلام تو و سختی عذاب من...چگونه است که غرق ميکنی و به نجات ميآيی و بار ديگر ای مانای من ميکَشی و ميکُشی و کشته تو را تنفسی ز باغ خيالت کافيست اما تو در خيال حقيقتی شفافی که در بدعت يگانه ای................................................

 کلافه ام وهيچ جا توانم برای گفتن ياريم نمی کند  تا بگویم الا اينجا، انگار بی مخاطب زمزمه دل به نوا می آيد و به مدد الفاظ چشمه دردمی جوشد.... امروز سنگينم ، بيش از انچه بودم و کمتر از آنی که خواهم شد!!!! و پناه جستنی سخت!!!!!!!!!!!

و تنها پناه من!

تو!

واين صفحه صبور!

تا حالا شده از تکيه گاه بودن خسته بشين؟؟؟؟

نيست دلی،به مسلخ خونم کشيد و رفت!

ديوانه ای به دام جــــــــنونم کشيد و رفت!

پس کوچه های وهم مرا جستجو نکرد،...!

آن غم مرا به عـــــــمق درونم کشيد و رفت!

گفت : رهايی،رها شو..........

آی آی....سر انگشتان دلم در ميان در وچهار چوب ديواره اش مانده و فرياد در حلقومش پيچيده....ای وای که بازم سهم من همان است که ميدانی...گله ای نیست که آشفته گی طلبيدن تاوانش سنگين است ... يادش بخير که ميگفت:

هرکه اين راه به پايان برد،برد

.....................................

هر که اين بار را بست،بست

 هرکه.............................

 

نازنين ميذاری سرم و بزارم رو پات های های گريه کنم؟!!!؟!!!؟!!!؟

بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

دلم،دلکم خيلی گرفته... 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page