بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

هوالمعشوق

گفته بود در نبودش به گلدونا آب بدم و تاکيد کرده بود فراموش نکنم،وقتی تو خيابون چشمم به درختای تشنه و غبار گرفته افتاد به يادم آمدکه ۱هفته ميشه رفته نيشابور و دريغ از قطره ای آب.....وقتی رسيدم دويدم تو حياط تا گلدونارو  ابياری کنم...شمعدونی ها و غنچه های خشک ياس....عجب آدميزاديم من!!!!! حياط کوچکی که از پاره پاره شدن باغ پدر بزرگ مونده و علی رقم کوچکی باغچه اون هفت - هشت تا درخت بزور در هم تنيده شدن فقط ۳تا گردو.....يادم مياد با چه عشقی اين گردو هارو خودش کاشت،...همينطور که لبای خشک برگها به طراوت آب زنده ميشد رفتم به خاطرات.....اين گلدونای ياس که کنار هم نشستن يه زمانی دوتا گلدون بزرگ بودن که هر روز صبح هوای خونرو عطر آگين ميکردند و حالا دستای مهربون مادر شاخه هارو در گلدونای کناری خوابونده تا گلدونا زياد بشن...هر روز صبح توی بشقاب چينی گل سرخي يه مشت ياس مهمون سفره بود.....حالا که طمع همسايه آسمون از حياط کوچک مادر گرفته ياسها به تلافی بيشتر گل ميدن....................چه روزای خوبی بود اون روزا که از سر ديوار ميشد کوچه هارو تماشا کرد و ياد توپ بچه ها بخير که هر وقت می افتاد تو خونه با اخم و تَخم ميگفتم: اين اخرين باره و آخر اون اخرين بار نيومد...............ياد عاطفه ها ولبخندای از ته دل ...ياد تمام اونايی که يه روزی تو کوچه های شهرمون با نگاه احترام به پيشواز لبخندمان می امدند بخير......و ياد بوی رازقی،محبوبه شب،ياس امين دوله. آبشار طلايی ،بوته های نسترن که ديوارهامون رو زينت ميدادن بخير............................دلم گرفت....کجا رفتند اون روزا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم برای اونايی که اون روزارو نديدن ميسوره!!

گيسوی چنگ ببريد به مرگ می ناب

تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤ توسط عقیق
   ...


هوالمحبوب 

به بوی زلف و رخت می روند و می آيند

صبا به غاليه سايی و گل به جلوه گری

 

 آسمانی ترينم

تا نظر بردوزيم و دل را بيابيم،همچو کبوتری پرکشيده بر گرد حرمت به طواف می ايد؛نازنين ملکوتيان بسيارند و ثنا خوانانت بی شمار اما که تو را برای تو ميخواهد...که؟...خالی ميشوم به گنگی میپيوندم و خودی را نمی بينم تا ،تازه ای زتو گويد يا قديم الاحسان....گرفتاريم به بند اسارت تن به بند های نا مرئی طلب هاب کثير و اطاعت های قليل....گاه ز خود میپرسم که در طاعت چه
اوردی که اينقدر طالبی!!!!!!!!!!

ميدانی که دردها يکی دو تا نيستتندتابشود نامشان برد...چه بگويم که در مانده به درگاه مانده ام و چشمان خيره ام سر باريدن ندارند آنان به غصب گرفتار آمده اند و ...بدتر از اين نميشود که در اين زمان پا در گل بمانی!!!!

دلم چو پروانه ای سرگردانت بی تاب ميگردد....ای نور ای همهء همه....چه بگويم که درکلام نميگنجی......زبان را به قربانگاهت اوردم ...الکن شد...لال شد...بريد.....ميدانی چه ميگويم و چه ميخواهم بگويم تو از انديشه های خفته ام نيز آگاهی....

دلم امشب شور مستی می خواهد تا حق می پرستی ادا کند... نازنين دلم ميخواهد سر به بالين آرامشت نهم و در آغوش خسته گيهایم تنگ در برت گيرم ،که تو تنها که تو تنها نازنين عالمی...

تو را می خوانند....ميشنوم . ميبينم...کاش تو را بخوانند برای نجات از سياهی برای به نور رسيدن برای تو برای تو برای تو!!!!!!!

.......

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جــــمع شد معانی،گوی بيـــان توان زد

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی!

نازنين چه سخت است به زبان تسليم تو بودن.

براستی قطره در دياست، يا دريا در او؟؟؟؟؟

 

نميشه بی تو شروع نکرد..در فکر حرفهايی که شنيدم غرقم و کاش بيش از غرق شدن،شنوا ميشدم و بگوش جان ميشنيدم و به باطن عمل ميکردم.

 

تا آمدن بهار يك گل كافيست

گل ميكنم امروز تحمل كافيست

در شهری پر ز رنگ و شايد پر زنيرنگ تنفس ميکنم و دلم برای بهشت کوچکم تنگ شده...اگرچه اين خاک بوی نيايش و تو را ميده اما گاهی مرغ دل پر ميکشه ميره اونجا و بدنبال يه زره خود بودن ميگرده.....

سهم آسمان مرا دزديدند و دستان من در پی چيدن ستاره ها درميان زمين هوا معلق ماند

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

سلام همسايهء آسمونی 

و اما ...

گفت: يا فتيش،بازش زدست مده..

گفتم :من!

گفت: آری

اما...

...

دوباره دلم ميخواد بنويسم...می تونی يادم بدی دوباره از دستت ندم؟..دوباره هوای جمعه هات زده به سرم..دوباره دلم داره پر ميگيره...اين خلع بی تو موندن و بی تو خوندن بد درديه نازنينم...ميدونی  دلی که از چشمه زلال مهر تو نوشيد درد را چشيد فراغ را ديد و از تو گفت... واز تو گفتن يعنی به دردها پيچيدن و دردها را تفکيک شده در قالبهای سخت دود گرفته در دالانهای تاريک فقر و غنا ديدن...ای نازنين..نيشها نوشمان که هر که در پی تو دويد اگر خواهان راستين بود به راستی پيوست.....و اگر که در لفافه های دروغ پيچيد در ماند...دلم گرفته..ديگر سر شاخه های قلم نيشتری بيش نيست......فصل بادهای نيمه سرد و هو هوی برگهای عاصی از فراغ.....که هر کو شراب فرغت روزی چشيده باشد...................ميدانی دستان کوچک سميرا  وفتی زمين را به طمع لقمه نانی ميرفت...و وقتی هزاران سميرا ی ديگر برای سير کردن شکمشان آبرو را پيوست داد خواست محکمه عدل مينمايند...چيزی به نام دل در سينه سرگردانی من منفجر می شود....

باز هوای تو را زمزمه ميکنم و در انتظارت اينگونه ميمانم...کاش پرهای قلم روياهای بافته را بر نمی تافت و سنگينی بار امانت قامت استوار بيداران را خم نمی نمود

و کاش تو بيايی

بيايی

الهم ارنی طلعت الرشيده و قرة الحميده

باز نسيمی از کويت وزيدن گرفت و باز چون هميشه گرفتارت آمدم.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ مهر ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page