بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 اين خاک روزی بوی تو را ميداد....

اين خاک بوی انتظار بودن را می روياند..

.گلدان ياس خاليست...

افتاب دور است...

ماه من پنهان است و هوس از تو گفتنم آرزوست...

بيا و اين دل خالی را دوباره از شمعدانی های اصالتت پر ساز.....

 چينی دل شکسته ام را بندی زن....

من هوای در تو غرق شدن را می خواهم

خوب من

هميشه غايب

بيا و کوير دل را به باران برکت وجودت زندگی بخش.

همسايه آسمونی کجايی؟

تهران ظهر جمعه دذ هوای تو .




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

شايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار

زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد

ديشب آسمان مهربان بود نازنين،دوباره از کبود به آبی ميرفت و ستارگان غوغای دلم را می تراويدند...حس بودنت و گفتنت بیش از پيش بود و  تاريکی درون مرا ميکاويد...ثبت لحظه هايی که چشم ميبيند و دل به دنبالشان ميرود ....آسمانت مهربان بود و غمی شيرين دلم را متبلور کرد.....گفتنی ها با تو هر گز پايان نخواهد گرفت تا زمانی که پايان من فرا رسد و عشق سوزان وصالت را همچنان خواهم سرود و چکامه های دلم را بر سطر صبر خواهم نوشت....نازنين.... دلم را به دستانت ميسپارم،همچنان که بود و خواهدبود..............باز  کوچی دگرو غربت بی پايان اندوه...و باز................تکرار های بی تاب و استقامت من.

اگر چه دلم نمياد

ولی

خدا حافظ بهشت های کوچک من.

اينجا 

و

آنجا

..........

.................برای عاشقتر شدن.................................




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی ،پس کی می آيی؟

يا ساقی العطشان

درد عشقی کشيده ام که مپرس    زهر هجری چشيد هام که مپرس

گشـــته ام در جــــــــهان و آخر کار    دلــــــبری برگزيـــــده ام که مپرس

آن چنان در هوای خــــــــــاک درش    می رود آب ديـــــــده ام که مپرس

من به گوش خـــود از دهانش دوش    سخنانی شــــنيده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی    لب لــــــعلی گزيده ام که مپرس

بی تو در کلــــــــــبه گدايی خويش    رنج هايی کشـــيده ام که مپرس

همچو حافظ غـــــــريب در ره عشق    به مقامی رســـیده ام که مپرس

....مپرس.... 

saaghi

چون اباالفضل به احترام عطش برادر كه وليّ او بود, عطشناك بر خاك افتاد, عشق او در دل بيگانه و آشنا زبانه كشيد و از عصر عاشورا تا هماره تاريخ هر كه نام او را شنيد, واله و شيداي جوانمردي او شد.

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟ 

مهربانم..به چشمانت قسم که بجز روی او نديد...به دستانت قسم که جز برای او بالا نرفت...ديده گانم بی تاب باريدن نميدانم هاست...ای چه بگويم تا شرح پريشانی کند و سينه نا شکافته را بشکافد و پنهان ها را عريان باز کند...شرح دهد و صف کند...چه را؟...که اين ديوانه واله جز تو نمی خواهد و اين دنيا را ريسمانی از تعلقات سخت می پندارد...کاش ميشد اين زيبای روی مه پاره را سه طلاقه کرد و گريخت و به آستان تو مهوش مه رويم پناهنده شد....بگذاريد مرا بگذاريد...چرا آرام نمگيريد...چرا بند ها را برای اسارتم می تنيد؟ چرا؟چرا؟.....نازنين رهايم مکن...نيازمند دستانت تو ام ، اضطراب نميدانم ها جان شوريده را خروشان کرده و بن بست های تعلق پاهای رهوار را به گل نشانده...يا ساقی العطش...العطش...العطش.....ميدانی،بيچاره بينوايت تا از تو مطاعی نستاند زدر گاهت نخواهد شد...که ميداند که؟....کسی که ز جام تو جرعه ای نوشيد،سيراب قدح های سفالين نخواهد شد....يا ساقی !!!!العطش...العطش...العطش...........

رواق منظر چشم من آشيانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست.

ادرکنا يا ابن الحسن.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

اين سر ما و قدمت

يا حسين

ميلاد مولايمان مبارک

سلمان فارسى مى ‏گويد: ديدم كه رسول خدا (ص) حسين (ع) را بر زانوى خويش نهاده او را مى ‏بوسيد و مى‏ فرمود:

تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت‏ خدا و پسر حجت‏خدا و پدر حجت‏هاى خدايى كه نه نفرند و خاتم ايشان، قائم ايشان (امام زمان عج) مى ‏باشد.

همانا تو چراغ فروزان دلی...مولای من...در نهان و اشکار زمزمه بی تابی روزگاران را ميخوانم...به همان ندا دل خوش دارم يا ثارالله.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

من اگر خارم گر گل چمن آرايــــی هست

که از آن دست که او می کشدم می رويم

پر زگفتنم اما  سکوت در دلم بی قراری ميکند...انگار اين جاده های تکراری هيچ گاه  تغيير نخواهندکرد.بردباری و صبوری چه تفاوت دارد،سکوت و جنجال...همه طرح شکلی بر افکار تو اند،زمينه همچنان همان است...رنگ آسمان هميشه در روز آبی يست و در شب سياه گاه خورشيد گاه ستاره و گاه....اينان همه در تعظيم و تو در طغيان...ومن همچنان سرگردان کويت...

می روم اما دل نمی رود...دل می ماند...دستان دلت را بنگر...دلم در دستانت جا ماند.

عطر ياس

بوی تو

نگاه من

اشک

سکوت

و

همچنان حکايت باقيست.

به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم   ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز

...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

 «اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار كن »

 «سوره مدثر»

روزگاری بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، سايه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشيد و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.

مبعث رسول اکرم بر آزادگان عالم مبارک.

ستاره ای بدرخشيد ماه مجلس شد

دل رميده ما را انيــــــــس مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مســــئله آموز صد مدرس شد

@@@@@@

با زهم جمعه شد. باز هم انتظاری تکراری که هيچ گاه از ان خسته نخواهم شد...بويی ميايد،عطری...رايحه آمدنت...چقدر بی تو بودن رنج اور است، مولای من نمی توانم بگويم نمی توانم.شايد سکوت گويا تر باشد، ودلم سکوت ميخواهد....سکوت...سکوت

                              




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی

نثار  چشم تو کردم تمام هر چه که دارم
بـهــار حـادثــه، آقــا... خدا کند که بيايی

?؟?؟?؟?؟?؟

روايت گر روزهايی شده ام روزهای گنگ تو را خواندن..

ميگفت: ميدانی در سر راه به خانه از آن خيابان که ميگذرم هر بار..تنها ميگويم : همه جا بروم به بهانه تو......

ومن......

بياييد بهانه ای برای ساده بودن بيابيم

بهانه ای ساده

ساده باشيم چو عطر سپيد اقاقيا

وچون خواب کودکان بی خبر

بياييد ساده با شيم

ساده بنگريم

و ساده از پل تمام انگيزه های تعلق گذر کنيم.

چقدر آسودگی در جان ما روان است؟

ساده به راهت دوباره باز ميگردم...

دوباره تو را بر روی برگ شمعدانی ها خواهم نوشت

درميان ستاره گان شب شهاب ثاقبی خواهی بود

که در نگاهی آرزوی آمدنت را خواهم کرد.

اينجا کاروان سرايی بود ميانه راه،

غافله ها در حرکت..

گاه برای تازه گی نفس و گرفتن غبار از چهره سفر دمی سکون.....

بيننده مردمانی در گذران زندگی و دروی خرمن تجربه های رشد ...

آِشنايی خوبان نا آشنا

ميانه راه است

ميان بر جاده ای که به عشق سرخ می پيوندد

اينجا بهشت کوچک من به اندازه يه کف دست سبزينه ياد به دلهای نا آرام هديه ميکند.

باييد ساده باشيم

ساده بنگريم

سعادت در همين ميان بر هاست

همين کوچه هايی شلوغ زندگی.

برای آنان که صداقت را خواندند

و بی ريا پاسخ گفتند

برای تو خوب من

برای تمامی مظاهر عاليت

قسم به خواب شقايق،

دستانم

تا باغچه ای باقيست

بذر انديشه بکر ريحان را

خواهد کاشت.

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

Another summer day
Has come and gone away
In Paris and Rome
But I wanna go home


Maybe surrounded by
A million people I
Still feel all alone
I just wanna go home
 I miss you, you know


Another aeroplane
Another sunny place
I’m lucky I know
But I wanna go home
, I’ve got to go home




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی

ميلادت مبارک

پاره ای از هستی من

 

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

 

 

در دل من ،يک دانه پنجره هر شب  

در فراق نگاهی از کوچه می گريد




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page