بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم

إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ

وَهُمْ رَاكِعُونَ. 

ميلاد نور انسانيت

«علی عالی اعلا(ع)»

بر شيعيان راستين مبارک

در کتابت نام او را اسم اعــــــــظم کرده اند

زانکه حق را نامي از نام عـــلي اعظم نبود

گر نبودي اين کرامت فيــــض آن صاحب کرم

نقش اين خط لفظِ «کرّمنا بنــــي آدم» نبود

...... 

«قد احيى عقله و امات نفسه،حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع كثير البرق،فابان له الطريق و سلك به السبيل و تدافعته الابواب الى باب السلامة و دار الاقامة،و ثبتت رجلاه بطمانينة بدنه فى قرار الامن و الراحة بما استعمل قلبه و ارضى ربه (7) ».

«عقل خويش را زنده و نفس خويش را ميرانده است،تا آنجا كه ستبري هاى بدن تبديل به نازكى و خشونت هاى روح تبديل به نرمى شده است و برق پر نورى بر قلب او جهيده و راه را بر او روشن و او را به رهروى سوق داده است.پيوسته از اين منزل به آن منزل برده شده است تا به آخرين منزل كه منزل سلامت و بارانداز اقامت است رسيده و پاهايش همراه بدن آرام او در قرارگاه امن و آسايش،ثابت ايستاده است.اينهمه به موجب اين است كه دل و ضمير خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را خشنود ساخته است.»

 «نهج البلاغه»

در اين جمله‏ها چنانكه مى‏بينيم ،سخن از زندگى ديگرى است كه زندگى عقل خوانده شده است، سخن از مجاهده و ميراندن نفس اماره است،سخن از رياضت‏بدن و روح است،سخن از برقى است كه بر اثر مجاهده در دل سالك مى‏جهد و دنياى او را روشن مى‏كند،سخن از منازل و مراحلى است كه يك روح مشتاق و سالك به ترتيب طى مى‏كند تا به منزل مقصود كه آخرين حد سير و صعود معنوى بشر است مى‏رسد.

 «يا ايها الناس انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه» 

سخن از طمانينه و آرامشى است كه نصيب قلب ناآرام و پر اضطراب و پر ظرفيت‏بشر در نهايت امر مى‏گردد .

«الا بذكر الله تطمئن القلوب  »

 

                         

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
   !!!!!!!


بسم‏اللَّه مجريها و مرسيها

هراسان از خواب پريدم

نيمه شب است

نميدانم بايد انگار طعم سيبهای گلاب را خواب ديده باشم...

ساعت ۴ صبح ...

اما دلم ميگويد خواب ماندی دير شد...

گريه ام ميگيرد

خيلی دير است...خيلی...برای چيزی خواستن و خواب اقاقيا ديدن.....

نميدانم

دلتنگت شدم

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
    


خسته ام، آنقدر ندانستم  افزونتر از دانستنم است که بايد بگويم چه ميدانم ،نه چه نميدانم!..خدايا!

 کلام دل را بر سطور پر غوغای اب می نویسم،امواج امانت دار خوبی هستند...حرفها را با خود خواهند برد تا به گوش کسی نرسد.

 

 زهره من بر فلک شکل دگــــــــر ميرود

در دل و در ديده ها همچو نظر می رود

Home4.jpg




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

همسايهء آسمونی،کجايي؟

هيهات

،خاب الوافدون علی غيرک و خسر المعترضون الا لک...

 زجر آور است که ندانی اين آيه های مبهم اين راههای گنگ تو را به کجا می خوانند.شرارهای ترديد کم کم خاموش ميشود و اطمينان با من پيوند ميخورد.شعله هارا می بلعم ،می سوزم،خاکسترم را به بيرون ميپراکنم و با کوبشی بر زمين از درون دوباره خواهم جوشيد. اين همه بی تو نازنينم ممکن نيست.اميدم چون انتهای ريشه گندمی در خاک باقيست. ياری دستان تو مرا بارو خواهد کرد.

 در چهار چوب قفس گرفتار آمده ام؛کس نبود نيست، کين کهنه جامه تعلق را زتن بدر کند.

اين روزها پرتر از سکوتم!

<><><><>

شب که از ساز دلم ناله برخیزد
نغمه ها در جان من شعله میریزد

 

سر به دیوار غمــــــــت میگذارد دل
اختران را تا ســـــــحر میشمارد دل



یک ستاره میشود روشن و خاموش
همچو من گویا کشد بار غم بر دوش

تا سحردرسفر،از دل شبها يکه و تنها 
اختر من گه نهـــــــان،گه شود پيـــــدا 



عاقبت گیرد شبـــــــــــــی این سفر پایان
اخـــــتر عــــــــــــــــمرم شود از نظر پنهان

 


تا سحر در سفر از دل شبــــــهایکه و تنها
اختر عـــــمر من است این فلک پیـــــــــما

<><><><><><><><><><>

 بوی قير گون حوادث اضطراب حادثه را دو چندان ميکند و هموراه ياد آور شهری است که در شاه راهايش عقل و روح به گمراهی ميروند و طالبان سبک در قرون وسطای انديشه های لجن گرفته شان بدور قربانيان خويش با هلهله پايکوپی ميکنند.ديريست که صورتکهای روغن خورده و براق، بت های امال شبانه، تنديس عشق رابه واسطه لمس دست بی خردان به طلسم ابدی سياه  دچار کرده اند.کيفيت ديرگاهيست به زباله دان متعفنی بدل شده و حنجر های جانانه مسخ صورتکها گرديدند؛ اين عطش بی پايان طاعون تفکرات ناب،آسمان آبی را باقلمهای نا پاک تجدد به فتوريسم هجو می الايد و آسمان ديگر آبــــــــــــــــــــــــــی نمی ماند.تولد مرگ را جشن ميگيرند وانسانيت  ميمرد.

باز بگويم؟

که چگونه درد تمامی سلولهايم را لال و الکن نموده.هرگز نمی پسنديدم که اين صفحه درد های تصنعی را منعکس کند.اعتقاد من فراتر بودن است.

<><><><><><><><><><><><><>

شبها مرغ لب بسته منم،دل شکسته منم، تا سحر بيدارم، سر به زانو دارم بر نيايد از من های و هويی!

الهم ارنی طلعت الرشيده و قره الحميده.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
   .....


ز مشکلات طريقت عنان متاب ای دل     که مرد راه نينديشد از نشيب و فراز

٪٪٪٪٪٪

ديشب

در هوايی نچندان خوشايند

...نچندان مطلوب...نچندان....

ابرهای نزديک به زمين،

 مه ريخته تا عمق احساس

نمناکی تنفس

گذر  سخت از تمامی واژه های بُرّان

 پاهای خسته ام و راهی به بلندای نا کجاها...

سوز و شور و قصه هجو شدن!

با ارائه های ترکيب ،

گدازش

با تو بودم،

دمی به کوتاهی نفس.

اگر چه گم گرديدم،اگرچه رفتم، واگرچه.....

به ديدار آينه

به الفاظ

به اين تناقص پر رنگ

سببی برای بودن نبود

نبود

نبود

نبود

 نيست...نيست ...نيست ...نيست

«نام  ِمن»

................

آه ای صبا چون تو مدهوشم من...خود فراموشم من...

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

بنام ناميت

مقام خلوت و يار و سماع و ما خفتـــــــــه
كه شرم بادت از آن زلفهاي آشفتــــــــــــه

از اين سپس منم و شب رَوي و حلقه يار
شب دراز و تب و رازهــــــــــــــــاي نا گفته

هميشه عاشق آسمانت بودم؛

آن روزها که حتی قدّم به سر ديوار نيز نميرسيد بدنبال ستاره ام دور از چشمان بخواب رفته خانه با او ،او که برای من «او» بود سخن ميگفتم.

...آنقدر نگاهش ميکردم تا زاويه اش مايل ميشد و ميفهميدم که نيمی از شب را که خانه در خوابی خوش بود من با او بودم....

و هر کجا که رفتم در تمامی عرضهای جنوبی و شمالی او را يافتم؛ در زاويه ای نو و هر بار نزديک تر..

...کاش هنوز ان ديوار اجری سر جايش بود..ديگر ميتوانستم به راحتی دستانم را برويش يله داده او را بنگرم و محو شوم که آن بالا ها چه خبرهايی هست......

اما ديگر من،من نيستم....من کجاست؟

دلم دمی سادگی ميخواهد...

دمی کودک بودن

دمی که هنوز ندانم عشق چيست

و تنها نگاه تو دل نياموخته ام را زيرو رو کند.

آآآآآآآآآآآی

شانه هايم خسته اند

من با سکوت

تو را که نبودی صدا کردم!

تو را که درضمير بيدارم پنهان بودی

صدايم را شنيدی؟

چرا خود نميشنيدم....

مرا بردی..مرا که مست عطر اقاقيا بودم

نميدانم

نميدانم من کجاست

منی که تو را آواز داد.....

مهربان

ز من چهره متاب.

آفتاب من

بتاب.

از ثانيه های تهی از معنی های پوچ

از ديواری که پشتش پيدا نيست ميترسم...

ميترسم

آی مهربان من

چگونه بگويم که آشفته را حال چگونه است!!!

شايد اگر از آن دخترک مبهوت میپرسيدی،ميگفت:

خدا را ديدم

خدا را صدايی نشانم داد!

صدايی که تنها سايهء شانه های ستبرش را به ياد دارم!!!!!!!!!!!!

صدای که سالهاست بدنباش گوش تيز کرده ام.

آن صدا

درد را ميفهميد

من را ميفهميد

و همراه بود.




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمين لشکر بگير

¤¤¤¤¤

سلام نازنين

سلامی که با عشق و غم آميخته است..چه خوش است دمی با تو گفتن و از تلاطم دنيا گريختن و ازامواج هراسناکش رها گشتن....در پناه تو بودن و و سايه مهر تو آرميدن...چه بگويم، کاش در ميان کاغذ کتابهای متروکم در ميان جنگلهای مه گرفته و گنگ...در کنار شب چادرهای سلوچ...در ميان انبوه آسمان شب ورمه های آرميده در زير نور ماه...کاش هنوز آفتاب ذهاب بر سرم بود مغزی جوشان کوهی خشک وپر ز خاشاک...چه ميشد اگر مرا در کارگاه کوچکم ، از همان جا ميبردی و با رنگ می آميختی تا چنين به نيرنگ دنيا گرفتار نيايم...نازنين چه صبوری!! اما صبر خطوط صورت را بر بوم عمر حک ميکند....کاش در غوغای خيابان های دود زده شهرم ميدويدم و در فکر فراد و چگو نگيش بودم ولی اينچنين..............آی آی

نازنين چه بگويم روياهايم نيز رنگ يأس گرفته اند؛ 

می خواهم چيزی بگويم...اين حروف نيز با من بيگانه اند...بگويم که چگونه ميشود آويزان دنيا شد و يا از ساقه بوته ای نحيف پيچيد و بالا رفت و همراهی نيلوفر را به حساب زکاوت خود بگذاريم!!!

نازنين

هستم در سايه تو و از غم ابتلا به درد دنيا گريانم... سيليهای ممتد ،دشنه های کوچک الفبا...براستی چشم انسان بار سنگينی را بر دوش ميکشد..چه ها ميبيند و خاموش باز به پيرامون خود مينگرد...چه سخاوت مند مهر را هجی مينمايد تا بر دل سخت سنگ نيز بنشيند...نازنين...هنوز غمی بالا تر و پر بلا تر از دوری تونيست و چون بر بلا صبر نمودی! بيشتر ت ميدهند!! چگونه است که هميشه عاشق را درديست شيرين و طبيب اهل ناز و بهای دارويش از استطاعت عاشق بدر....اما کماکان...بيچاره عاشق دربند....

چشمانم را ميبندم ، باز ميگويی صبر..راستی ثبر است يا سبر ...

تيله های رنگی را يادت هست...هنوز يک تيله کوچک آبی و يک تسبح سرخ به امانت دارم.!!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
   ...


حکايت لب شيرين کلام فرهاد است    شکنج طره ليلی مقام مجنون است

 
و چنين بود که از فراز منيت به عمق تو پرواز کردم...با تو سقوطی نيست که همه بر بلندای قامتت سطر به سطر جمله به جمله..نقطه به نقطه نگاشته شد...با تو عروج ممکن است و هبوطی در کار نسيت. راه طولانی و سنگ بسيار..
کاش عاشقی را ساده ميديدم همانطوری که هست و بند و زنجيرش نميکشيديم ،زيرا تا عشق خود را آزاد مينماياند زيباست و قتی به بند می ايد خود نيست .
سرايش ناب عشق از فراز خواستن و از تمنا  ميگذرد تا به اقيانوس با تو بودن دست پيدا کند.
 
.................... ..................
 
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيرند بنــــــــشانند
 
«تو مهربان بودی و آغاز ماجرا اينجاست»!!
 
 و هنوز ايه های مهر ِ دستانت
عطوفت را
چون شقايق های خونين رو
به آغوش ميکشند.
هنوز
هنوز
رنگ خاطر تو
کهنه گی
نمیپذيرد.
کاکل آشفتهء من
هنوز
همانی هستی که بودی!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

محبوبم، يگانهءمن، دل آرام...

 ای کاش که دانستم که من کيستمی

سرگشته در دنــــيا،به دنبال چيستمی

گر مقبـــــــــلم،آسوده خوش زيستمی

گرنه،به صــــــــــــــــد ديده بگريستمی

ماه پنچم،روز هفتم در روز هفتم...در روز هفتم به وعده ديدار  تودل خوشم...چشم به افق دارم ..کبودی ميرود،ستارگان محو ميگردند و آفتاب دليل رخ مينمايد....

زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت     کان که شد کشته او نيک سرانجام افتاد

نازنين چه بگویم !!!!

از دامن تو دست ندارند عاشقان     پيراهن صبوری ايشان دريده‌ای

 

عميت انه لا تراک!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

ميلاد مهر تابناک زهراء اطهر مبارک.

بيار آب و قران که آدينه شد

جهان،فصل ميلاد ايينه شد

شب مکه امشب،شبی ديگر است

شب بارش سوره کوثــــــــــر است

هلا عصمت سبز،بانوی آب        سفير سحر، دختر آفتاب

جهان بی تويک خواب ديرينه بود

و خالی ز لبخند آيينه بــــــــــود

بدون تو خلقت صفايی نداشت      خدا بهر خلقت چرايی نداشت

تو خنديدی و  آسمان شد درست

که اين آسمان شکل لبخند توست

تو خنديدی و شد جهان ديدنی      جهان پر شد از جلوه روشنی

تو خنديدی و غنچه ها وا شدند

گل ياس و نرگس،شکوفا شدند

تو خنديدی و عدل آمد پديد    ز بام جهان، رنگ ظلمت دميد

هلا عصمت سبز،بانوی گل

تو می آيی و ميوزد بوی گل

خبر آمد از غيب،زهرا تويی     به بام جهان مهر يکتا تويی

بلند است فهم تو ای نور ناب

تو ای روح آيينه بر من بتاب




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
   ...


 

علتها آشکار نيستند..خسته از يافتنم...خوابی سنگين چشمانم را ميربايد...می خواهم بروم.

 

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی     وين دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page