بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

محبوب من 

تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود

کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو

چگونه شرم را آموختی تا بتواند اين گونه در نگاهت پرواز کند...چگونه دستانت را آموختی تا اين چنين در پيچ  وتاب ِ محراب برقص آيند!!!

ميدانی نازنين درهر قدم بسوی تو هزاران ديوان و مثنوی ما بين است ،کدام بيت از اين بحر طويل را ميتوان معنی کرد ...کدام ...کدام

باد ميوزيد و در ميان اونگ های خيزران میپيچيد.. آونگ ها در زير نور ماه چه ميگويند؟

بيدار باشيد که شب ديرپاست و رهروی از کوچه های خاکی ما در سفر است..

ساربان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهيست که منزلگه دلدار منست

آب و آينه پيش کش نگاه آسمانيت نازنين

منزلگاه تو اينجاست،در همين نزديکی ! به کجا محمل ميبندی و روانه ميگردی؟! مگر نميدانی طاقت دوريم نيست...چه دشوار است دل بريدن از همه برای تو ورميدن آهوی خيالت از حواس من...

بايد دعای سفری خواند بدرقه نگاه پاکت

سجاده بی رنگ است اگرچه درخم هر تارش هزاران سرو، قامت دو تا کرده....

نماز در خم آن ابروان محرابی     کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

........هنوز صدای باد در گلوی اونگها میپيچد........

و شب بی انتها تر از گيسوی مشکين خيالت و فرروزان تر از شعله های اشتياق.

دل به اميد روی او همدم جان نمی‌شود     جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 بنام ناميت ای يار

بس که در خرقهء آلوده زدم لاف صلاح

شرمســـار از رخ ساقيّ و می رنگينم

سـينهء تنگ من و بار غم او هـــــــيهات

مــرد اين بار گران نيست، دل مسکينم

 

اونجا غروب،اينجا ظهر...چه فرقی ميکنه؛کی....!!!!

ای نازنين!

دق البابی

رخصت هست!

می خواهم نگاهم را دخيل دستانت کنم.....

پروانه نگاه مخملينت که پر گشود،دلم را به صد وادی پر ستاره برد...بر فراز آن همه تيرگی قنديل های يقين حضورت عطش کويری دلم را به خنکای لبخندی از سر ساغر فرو نشاند........امان از کرشمه هايت نازنين...چه ميکنی با اين دل...ميترسم تاب اين همه غمزه را نياورد و بشود انچه نبايد ..... 

 وقتی به آسمانت نظر ميکنم ؛يک دسته چلچلله شتابان میپرند...قاصدکها در تکاپويند و در باد ميرقصند، درختان هلهله ميکنند.....و مينا ها آواز می نايی ميخوانند.

بدنبالت ميگردم...کجايی؟

آی فرياد ز دست اين چشمان بی صبر !تو اين جا بودی اين همه سال اين همه عمر و من در کجا های اين ديار فراموش شده ،بدنبالت که نگرديدم!

زبان باز کردی تا که بی قراری کردم...

در گشودی...يک دشت عطوفت را بخشيدی...کودک دل بی قرار است ...تاب اين همه غمزه و چشم ابرو در او نيست....نمی فهمد .

ميدانی! ديگر برای آمدنت بايد پای بر زمين کوبيد و زار زد....زار....تا شايد به رحم آيی و آغوشت را بگشايی...نازنينم دلم برای حريم امن شانه هايت تنگ است...سرم سرگردان مانده...ديگر تاب بی سامانيش نيست...کجا بغض سهمگين دنيا را ببارد!!!

 کاش در ميان بازوان باد رها ميگشت تا شايد همسفر با او به آستان درگاهت ميرسيد و با دق البابی رندانه عقده دل باز ميکرد...

بنده آصــف عهدم دلـــم آزرده مکن

که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کينم




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق
    


در تماشای  عبور،بار زندگی را ديدم بسوی مقصد ميرفت بر شانه های کسی که نمی دانست به کجا ميرود......

واقعيت چيز ديگريست....چهره ها پنهان است...در تاريکی نميتوان کسی را باز شناخت....دستهايم در گريبان خستگی پيچ خورده..کاش توان کاری بود...بيزاری از اين انفعال.....تا اين ر اه نيز به پايان رسد،ديگر ............تمامی دنيا تصويری ناقص از ابهامات و ادراکات کدر ماست...........چشمم به دستان کوچک توست....و به آسمانی که پهنه دلتنگی مرا پوشانده...هوای دم کرده و سنگين اين فضا بار ديگر دلم را به هراس طوفانی سهمگين  آگاه ميکند.....نه اميد و نه نااميدی...

...خلع..مات...




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

السلام علی فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها

حلال اول ماه خيلی زود غروب ميکنه....مثل حلال زندگی شما بانو..........دلم هوای غربت مدينه رو داره..بگردم بگم: مدينه کوچه هايت بوی زهرا ميدهد...خبر از غربت شبهای مولا ميدهد....هر چه سعی کنم، کلمات ياری نميکنن ،آخه اين همه سّر و راز در اين حجم محدود نميگنجه....

بانوی آفتاب

...دلم گرفته به وسعت همين آسمون...که بهشت کوچک منو پوشونده.....

يا مولاتی يا فاطمة اغیثينی

جان رفت در سر ِمی و حافظ به عشق سوخت

عيسی دمی کجاست، که احــــــــــيای ما کند!

 

ضمن روايات فراواني آمده است که اساس و علت خلقت، اهل بيت عليهم السلام هستند. خداوند به پيامبر اکرم (ص) فرمود: اگر تو نبودي، افلاک را خلق نمي کردم؛ و رسول گرامي اسلام خطاب به حضرت زهرا(س) فرمود: اگر تو نبودي خداوند زمين و آسمان را خلق نمي کرد.

......

عشق من! پاييزآمد مثل پار

باز هم، ما باز مانديم از بهار

 احتـــــــــــــراق لاله را ديديم ما

گل دميد و خون نجوشيديم ما

 بايد از فقدان گل، خونجوش بود

در فراق ياس، مشكي پوش بود

 ياس بوي مهرباني مي دهد

عطر دوران جــواني مي دهد

 ياس ها يـــادآور پروانه اند

ياس ها پيغمبران خانه اند

 ياس  ما را رو به پاكي مي برد

رو به عشقي اشتراكي مي برد

 ياس در هر جا نويد آشتي ست

ياس دامان سپــــد آشتي ست

 در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس

بر لبان ما كه مي خــــــنــديد؟ ياس

 ياس يك شب را گل ايوان ماست

ياس تنها يك سحر مهمان ماست

 بعد روي صبح، پرپر مي شود

راهي شبهاي ديگر مي شود

 ياس مثل عـــــــطر پاك نيّـت است

ياس استنشاق معصوميّـت است

 ياس را آيينه ها رو كرده اند

ياس را پيغمبران بو كرده اند

 ياس بوي حوض كوثر مي دهد

عطر اخلاق پيمبــــــر مي دهد

 حضرت زهـــرا دلش از ياس بود

دانه هاي اشكش از الماس بود

 داغ عطر ياس زهـــــــــــرا زير ماه

مي چكانيد اشك حيدر را به چاه

 عشق محزون علي يـــاس است و بس

چشم او يك چشمه الماس است و بس

 اشك مي ريزد علي مانند رود

بر تن زهـــــــــرا: گل ياس كبود

 گريه آري گريه چون ابر چمن

بر كبود ياس و سرخ نسترن

 گريه كن حيدر! كه مقصد مشكل است

اين جدايــــــــــي از محمد مشكل است

 گريه كن زيرا كه دُخت آفتاب

بي خبر بايد بخوابد در تراب

 اين دل ياس است و روح ياسمين

اين امانت را امين باش اي زميـــن

 گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد

زمزم از اين ابر ابتر خشــــــك شد

 نيمه شب دزدانه بايد در مغـــاك

ريخت بر روي گل خورشيد، خاك

 ياس خوشبوي محمد داغ ديد

صد فدك زخم از گل اين باغ ديد

 مدفن اين ناله غير از چاه نيست

جز تو كس از قبر او آگـــــاه نيست

 گريه بر فرق عدالت كن كه فاق

مي شود از زهر شمشير نفاق

 گريه بر طشت حسن كن تا سحر

كه ُپر است از لخته ي خون جـــگر

 گريه كن چون ابر باراني به چاه

بر حسين تشنه لب در قتلگــاه

 خاندانت را به غارت مي برند

دخترانت را اسارت مي برند

 گريه بر بي دستي احساس كن!

گريه بر طفلان بي عــــــباس كن!

 باز كن حيدر! تو شطِّ اشك را

تا نگيرد با خجالت مشــــك را

 گريه كن بر آن يتيماني كه شام

با تو مي خوردند در اشك مدام

 گريه كن چون گريه ي ابر بهار

گريه كن بر روي گل هاي مزار

 مثل نوزادان كه مـــــادر مرده اند

مثل طفلاني كه آتش خورده اند

 گريه كن در زيــــر تابوت روان

گريه كن بر نسترنهاي جوان

 گريه كن زيرا كه گلها ديده اند

ياس هاي مهربان كوچيده اند

 گريه كن زيرا كه شبنم فاني است

هر گلي در معرض ويــــــراني است

 ما سر خود را اسيري مي بريم

ما جواني را به پيـــري مي بريم

 زير گورستــــــاني از برگ رزان

من بهاري مرده دارم اي خزان

 زخم آن گل در تن من چاك شد

آن بهار مرده  در من خــــاك شد

 اي بهار گريه بار  ناامـــــــــــــــيد

اي گل مأيوس من!  ياس سپيد

احمد عزيزی

 

 «يا زهرای اطهر،ادرکنی»

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق

 سلامٌ قولاً من الربّ الرحيم

عاقـــــــلان نقطه پرگار وجــــودند ولی
عشق داند که در این دایره سر گردانند

«بلا نيکو بود،زيرا که در ميان بلا او بود»

.....

دلم برای غزل واره نگاهت که عاشقی را ميسرود تنگ است،ميترسم،ميترسم که در ميانهءاين همه شوق  تو از چنگال احساسم برمی و دستانم  تهی از بلوغ استغنا در خاک دان فراموشی دفن گردند.....صدای ناله ات ميآمد...دلم ريش شد،بدنبال صدا همه را جا را گشتم تا ناگه غفلتی مرا از يادت گريزاند و صدايت محو شد....به آينه پناه بردم...چرا نميبينم....آه من نيز محو گرديدم...در حضور تو در آن همهمهء  نور..ديگر رخصتی برای من نبود تا بگويم هستم... بوی خاک ميآيد...بوی وطن ...شمعدانی ها را در دل طاقچهء ديوار های آجری جا گذارديم...ديوار های مرمری جايی برای گلدانهای معطر دل ندارند!....ديگر از سر ديوار خانه همسايه ديدن ندارد..خانه اش خاليست!..نازنينم دلتنگم....اين زندگی افسار گسيخته بدجور مرا به فراموشی بوی کوچه های باريک که ياسهای امين الدوله از ديوارهايش سقوط کرده بود وا داشته... ...اين چشمها که حلقه های اسارت دنيا مسخش کرده را بايد تطهير کرد...با اشک شوق نميدانم هايی که مرا گرفتارش کردی.....اين خوابهای آشفته که خواب را از بيداری خسته کننده تر ميکنند...اين زندگی که مرگ را سهل تر مينماياند.....اين.....نميدانم...نميدانم... عطش رو ح مرا آب کدام شط  سيرآب خواهد کرد؟

بغضم همچو ديوار های گلی آب نخورده تکيده و سوزان است...زندگی تعريف ناقص شک...نوسانی تلخ ميان بود و نبود و تکرار امواج سهمگين اضطراب...گم شدن در دالانهای کور ناباوری....و چرا های بی جواب و سؤالهای ناپخته از پديده های وهم انگيز....!!! ز ن د گ ی....يعنی همين که ميبينيم و همانی که غيبتش حجم تهی فاصله را پر ميکند....ز ن د گ ی....حرف مکرر و روزمره .................................

چه بگويم که اين روزها تنها سخنم سرايش خاطراتيست که در قاب حافظه ام نقش گرفته و تو گوشه ای از اين تصوير رنگ گرفته ای.

 نوشتم در يکی از شنبه های تکراری!

........

طوفانى شور افزا ،دل غم پيشه‏ام را براى دانستن عشق، شعله ور مى‏كرد

دليل درونم را بيشتر ،تا بدانم اين مركب‏ها كه مركب معانى شده‏اند

و تك واژه بى‏نظير «عشق‏» را به وجود آورده‏اند، چه معنا مى‏دهد؟

و دانستم كه عشق ميل مفرط را گويند و نيز، دانسته بودم كه زندگى ،از لحظه عاشقى آغاز مى‏شود

در خلوت انديشه تمنايى دانستن بودم ؛كه كلام زيباى استاد سكوت را شكست....و از مراتب عشق برايم سخن گفت كه:

از عشق حقيقى آن‏گونه كه حق عشق است؛نمى‏توان گفت و شنيد و تنها بدان كه:

«عشق حقيقى، الفت رحمانى و الهام شوقى است‏»

«الهي! طاعت فرمودي، و توفيق باز داشتي؛ و از معصيت منع كردي، بر آن داشتي؛

اي دير خشم زود آشتي، آخر مرا در فراق بگذاشتي.»

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی

زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم    

از بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياری کند 

  

الهي من ذاالّذي ذاق حلاوة محبتّك فرام منك بدلاً و من ذاالّذي انس بقربك فابتغي عنك حولا.

گر بدانند دلداران که تو چندان فتان و دلربايی انگشتان دل بجای ترنج هوس ميبرند...يوسف کيست که تو خود يوسف را از نفحه ای از نفحاتت بدر آوردی و زليخاائیان بی پروار را بگرد عالم سرگردان نمودی...به من بگوی شيوه شيدايی را چرا آموختی؟

که گر با من نبودش هيچ ميلی.....

كيست كه ساغر محبت از دست تو نوش كرد و حلقه بندگي ديگري در گوش كرد؟!

پری وشان مه رويان همه گرفتار دامت و شکر دهنان و شيرين سخنان همه تشنه جرعه جامت!

?؟?؟?؟?؟?؟?؟

عسلم

بوی بنفشه بشنو و زلف نگار گير     بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
 
چلچله همواره بدنبال بهار رهسپار است؛ کجا دل ببندد چلچله، که آنجا بهاری نيست؟
و اين چنين بود که مرغ دلت آرام نداشت، آشيانه درآغوش بيگانه خانه نيست!  با تن پوش سبزعشق پای بر مرکب انديشه  بسوی نور خوانده شدی.خورشيد طلوع کردو ستاره در شعاعش افول . يافتی، يافتنی از جنس بلور به شفافی و بی ريايی طلبت.... 
 

 مرا به غربت چشمانت ميخوانی با نغمه قربت....

غربتی که انتظار را مينگرد،به مدعای ياوگويان گوش مسپار ....کاش واژه ها دست به گريبان با اداب نگارش نبودند...انگاه ميگفتم که چندان دوستت ميدارم و در پی ات آواره ام که لبان خشک آب را....شيفتگی ها نثارت باد نازنين دستم بگير،آخر زمين گيرت شدم.

به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است     بکش به غمزه که اينش سزای خويشتن است

برفرياد سرخ ، رنگ سبز صبر میزنم....




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق

به بهانهءپر کشيدن دو کبوتر در انتهايِ خردادِ عمرشان.

«شريعتی . چمران»

در قرآن کريم مي‌خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل

اهل ايمان محبتي قرار مي‌دهد و ايشان را محبوب دل‌ها مي‌سازد.

شاهدی گفت:

«حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.»

در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

 

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

«گوشه ای از مرثيه شهيد دکتر چمران در سوگ شهيد دکتر علی شريعتي»

+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+

سالها ست دلم چون بادبادکی در هوايت معلق است.

گاه اوج می گيرد.

اما

هر چه نخ را آزاد ميکنم

دلم بيشتر سوی تو کله ميزدند....




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page