بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

همسايه آسمونی

به مستوران مگو اسرار مستی

حديث جان مگو با نقش ديــــوار 

 ساعتها ميگذرند؛ بی آنکه چيزی بر من بيفزايند يا  بکاهند.

يادم ميآيد که خود را بر بام خانه ای جا گذارده ام در دورانی بسيار دور ..به نظاره آسمان و ستاره چينی!!...اين روزها هر بار قلم در دست ميگيرم تا بنويسم کلمات در ميان ذهنم وجوهر قلم ميرقصند ؛چقدر عاصيند احساسات کال من که اين چنين در ميان بود ونبود در پيچ و تابند ديگر هيچ نقشی آرام نيست...از الف تا ی در کش و قوس فکر مصلوبم  تاب ميخورند...وقتی نامت را مشق ميکنم به سان مرغی از ميانه کاغذ پرواز ميکند...هربار شِکوه را مينويسم حروفش ميگريند و هر بار نام خود را بر صفحه مينگارم دلم سياه می شود آخر در شب زيبا تر ميبينمت.....آه چه بگويم که بغضم گشوده شد...ديگر درد نيز با بند بندم خو گرفته...ديگر من نميروم که تو ميبری...چه بگويم نازنين ...گاه به سرم ميزند که اين بار ديگر آخرين بار باشد که عقده های فرو خورده ام را در اينجا بنگارم؛ اما چرا دل کندن از يک صفحه اينچنين دشوار است؟؟؟ باز کم آوردم...هی...ميبينی رخصت نميدهی بيش از اين عشق بازی با تو را بنگارم...کاش ميشد انيجا نيز رقص کلام را تصوير کنم....صدايشان در آمد...چکاوکان را ميگويم؛دارند تو را زمزمه ميکنند و از حنجر ميسرايند...کاش در چنين حالی مرا ميبردی...ميبردی..ميبردی...... کرشمه عشقت دلم  را به طغيان هلهله کبوتران حرم برد...شنيده بودم که مهرت افزون تر از تصور است،هم به افزونی مهرت قسم که .....

چون من گدای بی نشان مشکل بود ياری چنان

سلطان کجــــــا عيش نهان با رنـــــد بازاری کند

؟؟؟؟؟؟؟???????

 

 

گفته اند:

شيخ ابو طاهر حرمی(رض) روزی بر خری نشسته بود و مريدی از آنِ وی،عنان خر وی گرفته بود،اندر بازار همی رفت؛يکی آواز داد که : «اين پير زنديق آمد».

آن مريد چون آن سخن بشنيد،از غيرت ارادت خود،قصد رجم آن مرد  کرد و اهل بازار نيز جمله بشوريدند.

شيخ گفت مر مريد را: اگر خاموش باشی تو را چيزی آموزم که از اين محن باز رهی. مريد خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند،اين مريد را گفت:

آن صندوق بيار. چون بياورد، درزه هايی بيرون گرفت و پيش وی افکند. گفت:

نگاه کن از همه کسی به من نامه ايست که فرستاده اند؛ يکی مخاطبهء « شيخ ِ امام» کرده است و يکي«شيخ ِ زکيّ» و يکي«شيخ ِ زاهد» و يکي«شيخ الحرمين» و مانند اين و اين همه القاب است نه اسم و من اين همه نيستم؛ هرکس بر حَسَب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبی نهاده اند. اگر اين بيچاره نيز بر حسب عقيدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد،اين همه خصومت چرا انگيختی؟؟!!

«کشف المحجوب»

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

به نام حضرت دوست

 می صوفی افکن کجا ميفروشند

که در تـــــــابم از زهذ ريــــــــايی

?؟?؟?؟?؟?؟ 

چگونه است، بر هر زخمه ميروم ؛ به کجا نميدانم، در راهی ميان من و تو ..در راهی ميان بر تا عدم  و ماورای حصار های گنگ دل بستگی...زخمی درد.... اين وادی ناشناخته سالهاست با من آشناست و مرا ميخواند. هراز گاهی با نيم نگاهی بر آن خرمنی آشفته گی درو  ميکنم... اين وادی، وادی پشت ابر هاست اين وادی در پشت ادراک من با ابهام مانده و تو، تو دليل و برهان کوچ به اين وادی گرديده ای...داد اين سر گشتگی را از که بستانم...از تو؟ آری بايد از تو ستاند آخر.. چرا؟؟ ميدانم آنچه بر دلم ميگويی را ميشنوم؛ آنچنان با من مگوی.. تو عادلی، ظالمی، ويرانگری، سازنده ای تو همه چيزی هـــمــه.. و من تنها گرمی طغيان اشک،آشوب دل و رقصی با نوای شيفتگی....ويرانی در بود با توست عدم، از پشت انکار تو می آغازد...  و من، من هيچگاه جرآت انکارت را نداشتم و نخواهم داشت.

«تطهیر شرط اول ذکر است در نماز،عشق آن عبادتی است؛که از هر وضو گذشت.»

واژه ها در قفس حبسند و حيرتی مبهم جلو دارشان ؛ پنجره باز است و نسيم مهرت ميوزد اما دلم از اين آشفتگی گرفته...می ترسم که خود را فريب دهم،يعنی ميشود کسی با عشق تو خود را بفريبد؟...عقل ميگويد اگر عشق ،عشق او باشد بگذار فريفته شوی...امان از اطلسی های عشوه گر که تا چشم به مهتاب ميدوزند عطر افسونگر خود را در کوی برزن به نيت دلبری  می پراکنند..

چنانم فريبفته ای که گاه از تو به تو پناه ميبرم.

ميگويی:

فاصبر علی ما يقولون...

.

من که خواهم که ننوشم به جز از رواق خم

چه کنم گـــــــر سخن پيـــــــــر مغان ننيوشم

???يعنی ميشود تو را ديد؟؟؟

 امروز شنبه ،هوا دم دارد وابرهای دلگير بی خبری مرا محاصره کرده اند.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
    


سينه مالامال درد است ...ای دريغا مرحمی!!!!!!

خدايا

گل من

 گل باغ اشنايی

تو کجا شکفتی که ای گل که نه باغ داند نه چمن!

...................................

منم اين گياه تنها

به گلی اميد بسته




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

نازنين

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

 خورشيد تنها به احترام حضورت ميدمد،سبزه ها به صدای تو سر از بستر خاک برون ميکشند،ياسمنها به عشق ديدار تو ميشکفند؛نغمهء چکاوک سرمست در تقديس توست و شب ستارگانش را به تزيين دفتر يادبود تو به تلالؤ وا ميدارد...صداي پاي شب بوها،صدای جيرجيرکها می آيد... وسکوت گرم شب را ميشکند...آی چقدر نزديک اند قنديله های نور آسمانت، آنقدر که دست اگر سويشان برم در دستم ميچکند... امشب ياد تو از ميان آسمان دميدو دلم عطرآگين  ياد توشد...ماه  غايب است مگر در يک آسمان چندين ماه ميدمد؟؟..هوای تو بد جوری مرا در ميان سياهی بيکران غرق کرد.. عطر ياسمن خانه را در کلاف خودپيچيده و مدهوشم کرده ؛ با هر تنفس هوای يادت در عروقم جاری ميگردد و تپش زندگيم افزونی می يابد....تلنگر يادت دق  البابی براي گشايش خاطره هاست.دربی گشاده ميگردد و در کنار سکوی زمان به نظاره آنچه گذشت مينشينم... در سکوت شب حرفهای تلنبار شده با تو راه گويش می يابند و از خود بدرم ميبرند  مدتهاست که قلم فراری از ميان پنجه های گفتنم شده اند و حرفهای دل راهی ديگر را جستجو می کند...

 تمامی تصوير های محو در گذرگاه تند باد از برابرم ميگذرند بعد از ساعتی ديوانه گی و از خود بدر شدن بار ديگر در خود فرود ميآيم به برکه سنگين به سياهی خود، تنفس برايم مشکل است.مگر چقدر ميشود چون کودکان خود را در  پس کوچه های بی خيالی مشغول کرد....بريدن از بند های وا بسته گی را دير زمانست که تجربه کرده ام و  من مانده ام  و پاره هايی از وجودم که اين بار بايد از اين پل سهمگين نيز بگذرم....نا توانم  و خسته در عين اينکه قدرتی در خود ميبينم که شايد هيچ گاه  تا به کنون نديده بودم....

ياد غروب های گرم تابستان و کوچه های الهيه ...حکايت رفتن و نماندن و انکارسطحی من....اينروزها به آن حماقت تلخ در ميان بلوره های اشک ميخندم.

ميدانی دريا دل، بروی آب جای قطره باران نمی ماند...نمی ماند! 

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببرما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلازلف چون عنبر خامش که ببوید هیهاتسینه گو شعله آتشکده فارس بکشدولت پیر مغان باد که باقی سهل استسعی نابرده در این راه به جایی نرسیروز مرگم نفسی وعده دیدار بدهدوش می​گفت به مژگان درازت بکشمحافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار خرمن سوختگان را همه گو باد ببرگو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببرای دل خام طمع این سخن از یاد ببردیده گو آب رخ دجله بغداد ببردیگری گو برو و نام من از یاد ببرمزد اگر می​طلبی طاعت استاد ببروان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببریا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببربرو از درگهش این ناله و فریاد ببر

 (سر موندن و نرفتن بوته با گلاش گلاويز)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

تو نيستي و صداي تو هواي خوب اين خونه ست
صداي پاي عطر گل صداي عشق ديونه ست
تو از من دور و من دلتنگ
توآبادي و من ويرون
هميشه قصه اين بوده
يكي خندون يكي گريون

می گفت:

قران را برداشتم؛ از ۳ سال پيش که تو اشتوتگارت جاگذاشتمش و پارسال برام اوردش بازش نکرده بودم...تا برش داشتم کاغذای کوچک يادداشت از ميانش ريخت پايين...

تمام تصوير ها دوباره زنده شد!

رو کاغذها  با خط نا مرتب نوشته بود:

شهرام شهيد شد.

نتونستم بيارمش.

علی دارم خفه ميشم، نفس نفس

کاش مرده بودم

درد درد درد درد

يک بودم به بيست..

علی کی ميريم تهران

علی آب آب تشنمه

خدا درد درد درد

نارنجک بود.. بعد هيچی نفهميدم....

اينا حرفای ممد بود...رو تخت بيمارستان به علی .......

حاج خانم گفت: اينارو تو نگه درا  بهتر قدرشونو ميدونی ؛يادگاری....

اون روز حاج آقا مثلا نميخواست حاج خانم بفهمه آخه هنوز شک داشتن کدوم ممد شهيد شده...يکی از ممد ا،دوتاپسر عمو به يه نام....طفلی پير مرد دل کوچيک بود.. .....در حال خفه گی پيداش کردن آوردنش تهران................

طاقت نداشتم ببينم ممد تو بيمارستان باشه و من همين جا بشينم و کاری نکنم...به رضا زنگ زدم گفتم: منصوره طالقانی کار ميکنه؟ ببين دکتر فک و صورتو ميشناسه؟

منصوره عمه رضا بود..رفتم دم بخش  سراغش بعد از کلی عذر خواهی جريان تعريف کردم و قرار شد به موقع وزيت دکتر بياد...........

دم در اطاق ايستادم من که از بوی خون حالم بهم ميرخت از ديدن زخم دلم ريش ميشد موندم چه کنم...رضا صدام زد نمی يايی بريم پيشش؟؟؟

در يک لحظه يه نفس عميق و رفتم......

دوتا چشم عسلی خاموش...يه سر باند پيچی شده...دندانهای که با سيم بسته بودنش....گلوی شکافته شده که به ساکشن وصل بود....با ديدن ما احساس کردم  خون به صورتش دويد....به زور لبخندی زدم و حالشو پرسيدم...رضا شروع کرد به حرف زدن و درست راستی کردن دوروبر ممد و .....تنها چشماش حرف ميزد خاموش...برای اينکه کمی التهاب درونيم کم شه نگاهی به هم اطاقياش انداختم.....مرد جونی که فک پايين نداشت و زبانش معلق....برای اينکه نا راحت نشه آرام از صورتش گذشتم..و بقيه تقريبا روبراه تر... بازم ممد....چقدر بچه تو مظلومی.................................................

دکتر که اومد منصوره باهاش بود...زخم باز کرد وبرای رضا توضيح داد.نيمی از فک پايين رفته بود...رضا بعد ها گفت: با اينکه اين حرفه منه اما چون ممد بود خيلی برام سخت بود......اون تابستون داغ ديگه کار هر روزکه  ملاقات بود برام مشخص بود...رفتن پيش ممد و و بار دل را سبک کردن... آخه ديگه اون روزا پرستارا يه سر داشتن هزار سودا...وقتی ميرفتم پيشش ديگه هواسم نبود دارم چکار ميکنم....آخه من ممد رو يه جور ديگه دوست دارم هنوزم برام عزيزه .....بنده خدا دايش فکر کرده بود من پرستارم وقتی برگشتم و بهش سلام کردم گفت : ای تويی ؟... کاری  انجام نمی دادم فقط ميخواستم دلم اروم بگيره.....................

امسال ممد ميشه چهل ساله باورم نميشه....ممد ما هنوز همون ممد خجالتی و محجوب.....علی و ممد دوتا يار قديمی که از۱۶- ۱۵ سالگی رفتن دنبال دلشون تو جبهه ها اونقدر با هم يکی هستن که خدا هم اين يک دلی روپذيرفته...با اينکه علی خيلی بعد از ممد ازدواج کرد اما اسم و فاميل خانم هردوتاشون مثل همه با يه تفاوت  پسوندی ....ممد هنوز ميره مسجد مهديه با علی اون مسجد کوچک با يه دنيا خلوص..............................هر وقت چشمم به خط طويل کنار لبش که تا انتهای گونش کشيده شده و لبخند يک طرفش ميفته ميرم به اون روزای داغ تو بيمارستان...هر وقت سرم درد ميگيره ميگم: هر قدر سرت درد بگيره شدتش به اندازه سر دردای ممد نيست با اون ترکش لعنتی زيز جمجمه.....ممد! ميگن عوض شدی !اما نه.....اگر يه روزی خبری بشه ميدونم در صف اول خواهی بود.....ممد ممد ...کاش ميدونستی جواب برات زياد داشتم اما دلم نمیومد برنجونمت...وقتی اشکات در اومد...برام مهم نبود ديگه چقدرحق با منه.....اشکام که ميريخت از سوز دلم بود........بگذريم که حرفها هميشه بايد در دل من دلمه بشن بمونن تا نميدونم  کی منو به انفجار بکشونن.....................داداش ممد التماس دعا.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق

 سلام همسايهء آسمونی

از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور

 در سر کـــــــوی تو از پـــای طلب ننشستم 

در سايه خورشيد ، شمع بی کفايت ترين است...درخشندگی  و اصالت، بخشش وايثار نور ِ او هنگامی بر تو نمايان می شود که باورش کنی...ماه اثباتی برای وجود خورشيد است زيرا نو او را بازتاب ميکند و رنگ از روی او می گيرد و تو را در شبی ديجور ياد آور اميد می باشد...خورشيد اگر چه در زير ابر نادانی ما پنهان است اما پيوسته از گرما و نورش هستی ميگيريم.

دل خوش دارم که پيوسته در  پرتو مهرت صبحی ديگر در ميان پلکهای سنگينم طلوع ميکند؛ دلم را با قطرات باران ماندگار بر روی شکوفه های سيب وحشی که طعم خوشايند مهر تو را دارند ميشويم: براستی طعم خوشی دارد...و دستانم را کاسه ای برای بارش رحمتت به سويت بالا می آورم.... وای بر من که غافلم، اما تو هيچگاه غفلت مرا بر ديواره دلم حک نميکنی و همواره دلم را کويری تشنهء باران عطوفت و بخشايشت گردانيدی...چه بگويم که هر چه تو خوبی من بد...هرچه تو بخشاينده ای من نا سپاس و هرچه اغماز تو بيشتر جسارتم در ارتکاب نا روا بيشتر....

اين راه بی نهايت تا دستان عاطفه کشيده شده و نيلوفران بی خواب در رگ پيَش تابيده اند از زمين عشق تو آب ميخورد؛  بارور از ريشه سبز و جاويد بودن توست...حادثه ها در پيچ و تابش در کمينند و محک ها در بازارش در حراج.... و من هايی در گذر....خورشيد راه در پس ابر پنهان و نا بخردان دنيا باور با شمعی در کف بدنبال فانوس.....من عطشم را با  تو در هر طلوع از ذرات ناب و بکر شبنم يادت سيراب می کنم و نجوا کنان بدنبال عطر بسم ال... به انتظار آسمانی آفتابی تا ظهر جمعه ات در بيکرانه اميد باقی ميمانم.

 مرا در وادی عشق رها کردی تا تو را بيابم و از اين يافتن به خورشيد دست پيدا کنم:گرما بگيرم،گرمی بخشم، شعله ور گردم و بسوزم و ذوب شوم و سر از قطره ای بدر اورم که اکسير حيات است و جان را به ميعاد گاه ازلی رجعت دهم.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
    


اين شرح بي نهايت كز زلف يار گفتند

حرفيست از هزاران كاندر عبارت آمد.

«««حجم اين خوبی ٬در هيچ قابی ٬به ديوار دنيا آويخته نخواهد شد»»»

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page